پارت پنجاه و سوم :
هوا تاریکِ تاریک شده بود. دسته گلهای مزار رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. یه جوری همه جارو سکوت گرفته بود که انگار هیچوقت هیچکس روی این زمین نبوده.
نورهای کمرنگ تیرهای چراغ برق نتونسته بودن نورشون رو به وسط قبرستون برسونن. همین رو میخواستم...تاریکی، تنهایی و سکوت.
از بین قبرها رد میشدم و چشمم به طرز عجیبی به اون تاریکی کشنده عادت کرده بود. صدای قدمهام به گوشم میرسید و
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم افسون قشنگم، آره واقعا از نزدیک خیلی آزار دهندهست😢😢
۳ روز پیشمرضیه
1خسته نباشی صبای قشنگ مثل همیشه عالی بودعزیزم ☺️🩷🩷
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم عزیز دلم💋🫂
۳ روز پیشRosa
1وای من تا هشت ساعت دیگه سکته قلبی و مغزی رو باهم میکنم😭🫂 پدرام دورت بگردم پسر گندم بیچاره قراره چقدر اذیت بشه وقتی بفهمه خواهر پدرام کیه
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
دور از جونت قشنگم، آره همشون گناه دارن
۳ روز پیشدختر شهریور
0مطمئنم تهش پدرام قاتلو پیدا میکنه ولی حس میکنم همراه با لو رفتن هویت قاتل قراره اتفاقات بدی بیوفته و شوکه مون کنه.. درست فکر میکنم آیا؟🫢
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
آره خب قطعا پیداش میکنه🥲🥲
۳ روز پیشراز
1خیلی هم عالی این سعید نمیدونم چه پدر کشتگی با این پردیس بدبخت داشت
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
دوست داشتن بیمارگونه!
۴ روز پیشستاره
0دمت گرم بانو عالی بود 🌸 ولی واقعا سعید تمام بلاهایی ک سر این بدبخت ها آورده بخاطر دوست داشتن بیمارگونه بود فقط🥺😔
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی قشنگم، آره متاسفانههه
۴ روز پیشستاره
0واا😳 پس کلا روانی بود ک این همه تهدید و ترس داشت آخرشم کشتتش این چه دوست داشتنیه آخه بیچاره ها پردیس و برادراش درگیر چه روانیی شدن پدرشون چی مرده یا زنده چه غمگینه این داستان
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
آره آدم نرمالی نیست!!!
۴ روز پیشآدولفا
1ببن به حدی نمی دونم چی به چیه که هیچ نظری نمی تونم بدم و دلم می خواد با جریانش پیش برم. وقتی با معماهای باحال و غیرعادی سر و کار دارم خودم رو می سپارم دست نویسنده و ترجیح میدم بدون حدس زدن فقط لذت ببرم😁🤍
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ببین اگه تو نتونی حدس بزنی که دیگه هیچی.... 😅😅😅
۴ روز پیشآدولفا
0این نیست که مطلقا هیچ نظری نداشته باشم، ولی دوست دارم به داستان اجازه بدم خودش حرف بزنه😉
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
تو توی پیوی نظراتتو بگو باز😅😅
۴ روز پیشپگاه
0بمیرم برای دل پدرام..از دست دادن خواهر یا برادر خیلی سختهه خیلیی
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خدانکنه، ولی آره واقعا سخته💔😢
۴ روز پیشنورا
0وای این اهنگه😭 کم کم داریم همه چیو می فهمیمم عالیی بودد💕
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی نورا جانم💋♥️
۴ روز پیشزری
0ممنون صبا گلی🫠🫀
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
فدات شم زری جانم♥️
۴ روز پیشآدولفا
3تخصص صبا؟ جذاب کردن پسرهایی که ازشون متنفرم و تبدیل کردن اون ها به کراش های داستانیم. خدایی هیچ نویسنده یا فیلم سازی نتونست این بلایی که تو هر دفعه توی رمان هات سرم میاری رو بیاره. 😭
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
همیشه به پسرای بد اول داستانم اعتماد کن😅😅
۴ روز پیشمسیحا
1وایی باورم نمیشه موسیقی وال واقعا وقتی شنیدمش فهمیدم قرار چیز جالبی بخونم
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
وای بالاخره یکی پیدا شد که وال رو اندازه خودم دوست داشته باشه😢😍
۴ روز پیشآراگل
3مغزم سر این رمان قراره کلی رگ به رگ بشه تا بفهمم چی به چیه😬😂
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
آراگل حرص نخور عزیزم😅😅
۴ روز پیشSara
2واقعا نوشته های تو، شخصیت هایی که تو خلق می کنی برام با بقیه فرق دارن چقدر احساسی بود این پارت💔
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
الهی قربونت برم سارای قشنگم♥️😢
۴ روز پیشزری
1صبایی فک کنم اینجا هارو نخوندم..یا من آلزایمر گرفتم😖😖
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
نه قشنگم، گفتم داستان کمی تغییر کرده که برای مخاطبای قبلی خسته کننده نشه
۴ روز پیشزری
1کی کشت پردیس رو😖😖 وای چقدر ذهنمو مشغول کردی دختر😖😖🤕🤕 شنود کار سعید بود ولی نمیدونم چرا حس میکنم سعید تو کشتنش نقش نداشت😖😖
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اونم معلوم میشه ایشالا
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
0صبا عزیزم خسته نباشی الهی دلم برای تمام عاشقا عشقهای دیوانه وار میسوزه میدونی بدترش عشق مریضه که اجازه نفس کشیدن و هم نمیده وابستگی افراطی اسمش دوست داشتن شده همسرم منم یه جورشه میفهمم پردیس و پدرام چه حالی دارن