پارت پنجم :
بیست و هشت روز قبل
مهیار
خسته و کلافه وارد اتاق شدم. هنوز روی صندلی نشسته بودم که سامان وارد شد و دررو بست.
با نگاهش داشت میگفت چیکار کردی و من که هنوز کاری از پیش نبرده بودم فقط نگاهش میکردم.
دست روی چشماش ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

Hani
1ااووف چه مهیاری