پارت یک :
هوا سوز داشت و نور ماه همچون چراغی روشن بر روی زمین میتابید.
سایه درختان روی قبرهایی با سنگهای جدید و قدیمی به همراه صدای حیوانات، میتوانست برای هر کسی که در این موقع شب اینجا گیر کند ترسناک باشد.
من اما انگار عادت کرده بودم و دیگر چیزی وجود نداشت که بتواند وحشت زدهام کند.
هرشب به رسم عادت روی صندلی مینشستم و آن فضای مثلا خوف انگیز، برعکس مایهی آرامشم بود.
کار همیشگیمان بود مرده شستن و وقتی کل روز به آنها دست میزدیم، پس دیگر چیزی در سنگ قبرهایشان نبود که مارا بترساند.
بابا هرشب از شدت خستگی زود میخوابید و من که انگار خواب دیگر برایم منبع آرامش نبود؛ آرامشم را در تنهایی و در سکوت گورستان میجستم.
انگشتهایم از شدت شستوشوی بیش از حد و غسل دادن مردگان درد میکرد و برایم عجیب بود که چرا این درد عادی نمیشد؟!
ثروت؛ انگار چیزی بود بیمعنی و پوچ.
بدنم را کش و قوسی دادم و به داخل خانه کوچکمان رفتم، بوی نم و زنگزدگی از درو دیوار میآمد و انگار هر لحظه بیشتر نداریمان را به رخم میکشید!
ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که به رختخواب پناه بردم.
سرم را که بر زمین گذاشتم انگار تمام کمرم بر زمین ریخت و از من تنها استخوانهایم ماند.
خسته خودم را کشیدم و اندک درد کشیدن بدنم را با لذت بر جان خریدم.
صبح کار داشتم و دیگر وقت خواب بود.
****
"گندم"
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. بابا زودتر رفته بود و برام یهکم نون و پنیر توی سفره گذاشته بود. صبحونهم رو خوردم و لباس پوشیدم.
هوا هنوز کامل روشن نشده بود و من از بین قبرها رد میشدم.
مامان خدابیامرز همیشه میگفت: "روی سنگ قبر پانذارم و وقتی میپرسیدم چرا دلیلش رو نمیدونست."
به حرف اون هم که بود همیشه از کنار قبرها رد میشدم و روی اونا پا نمیذاشتم.
از خونه تا انتهای قبرستون یک ربع راه بود و غسالخونه هم تقریبا همونجا بود. سرم پایین بود وداشتم رد میشدم که کسی صدام زد.
- خانم امیری؟
با تعجب به سمت صدا برگشتم.
مرد جوونی بود که به ظاهرش نمیخورد اهل این دور و اطراف باشه!
قد بلندی داشت و بسیار آراسته به نظر میرسید، چهرهش حدودا سیوپنج شیش میزد و چشمای سبز رنگش میدرخشید.
شلوار رسمی تیره پوشیده بود با پیرهن مشکی ساده، اما مشخص بود که همون پیرهن ساده هم از نظر قیمتی ارزش بالایی داره.
دست از خیره نگاه کردنش برداشتم و گفتم: بفرمایید؟
صداش بم و رسا بود و در عین حال محکم.
- غسال اینجا شما هستید؟
کنجکاوتر شدم.
- بله خودم هستم.
نگاهِ خیرهش روم سنگینی میکرد.
- میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
نگاهی به ساعت گوشی انداختم، بهش نمیخورد مزاحم باشه یا قصد اذیت و آزار داشته باشه.
- من دارم میرم سرکار اگر خیلی طول میکش...
بین حرفم پرید و قدمی جلوتر اومد.
- من مدتیه که شما رو زیر نظر دارم.
چشمای سبز رنگش رو به من دوخت و با لحن وسوسه کننده ای گفت: پیشنهادی براتون دارم که اگر قبولش کنید زندگیتونو عوض میکنه!
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی عسلم
۳ هفته پیشهانا
0پارت اول بوی دردسر میاد😁
۱ ماه پیشماه کوچولو :)
0خب خب بریم که شروع کنیم به خوندن .. گندم چه جیگره ماشالله🦦🎀
۲ ماه پیشزری
0اخ گندمک😢😢 قبول نکن که بیچاره میشی😢😢
۲ ماه پیشزری
0سلام سلام میخوام از اول شروعش کنم🫠🫠
۲ ماه پیشکراش زدم رو گندم
1اخجون یه رمان جدید و ظاهرا عالی نای نای نانای نای نانای نای آخجون اخجون اخجون🥳🥳🥳🥳🥳
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خوش اومدی به جمعمون، مرسی عزیزم♥️😁
۴ ماه پیشمرضیه
1من اگر توی شب توی قبرستون باشم از ترس میمیرم ،گندم شخصیت باحالی داره
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره واقعا جرات میخواد👌😁
۴ ماه پیشآدولفا
0استاد تعلیق فقط خودت کنجکاو شدم👌🏻
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
نفرمایید بانو، مرسی ازت. خداروشکر که تونسته تورو کنجکاو کنه😄♥️
۴ ماه پیشنورا
0عالیییی بوددددد 😭😭💕
۴ ماه پیششى شى
1عالییییی مثل همیشه عشق من🌹✨👏🏻👏🏻
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی عزیز دلم♥️
۴ ماه پیشنگار
3منم تمام رمان های این نویسنده رو خوندم ،،، یکی از یکی دیگه عالی تر و بهتره ،، صبا جان امیدوارم دوباره بدرخشی 💫💫👌👌
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم از لطفت مهسا جانم😍💋
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

خیلی خوبه😘😍
0عالی بود😘😍