پارت سوم :
قرارمون توی خیابونی نزدیک قبرستون بود.
یهکم صبر کردم که ماشینِ مشکی رنگی، اونطرف خیابون نگه داشت.
از مدل بالای ماشین حدس زدم که خودش باشه. پیاده شد و به سمتم اومد.
نگاهش سرخ بود و معلوم بود گریه کرده.
دقیقتر که نگاهش کردم دیدم رنگ چشمای زن هم، همرنگ چشمای اون بود و این حسِ کنجکاویم رو قلقلک داد.
-دستگاهو بده...
-اول پول!
نفس عمیقی کشید و چک بنفش رنگی رو دراورد و جلوم نگه داشت.
مبلغ و همه ی چیزهای دیگهای که برای معتبر بودن یه چک سرچ کرده بودم رو نگاه کردم.
چک رو گرفتم و دستگاه رو به دستش دادم.
لحظه آخر ممنونم سادهای گفت و داشت میرفت که پرسیدم: چه نسبتی باهاش داشتی؟
برای لحظهای کوتاه چشمای سردش رو غم گرفت و گفت: خواهرم بود.
****
سعی کردم عذاب وجدانم رو پس بزنم و حداقل الان که انجامش دادم از پولی که گرفتم لذت ببرم.
موجودیم رو نگاه کردم. بخشی از پول، که دیروز به عنوان پیش پرداخت واریز کرده بود به حسابم نشسته بود.
زندگی رنگ دیگهای گرفته بود و تا حالا این حجم از پول رو توی حسابم ندیده بودم.
برای اولین بار دلم میخواست که بدون دغدغه خرج کنم.
از همون جا به سمت شهر رفتم.
لباس خریدم، غذا خوردم، گوشی کهنه و خرابم رو عوض کردم و شب به خونه برگشتم!
دیگه از در و دیوارش غم نمیبارید و به گمونم پول رنگ دیوارای خونهروهم عوض کرده بود.
بابا خواب بود. دلم میخواست بیدارش کنم و بهش بگم: تموم شد....همهی فلاکت و بدبختیمون بالاخره تموم شد!
لباس عوض کردم و با لبخندی که از روی صورتم جدا نمیشد به سمت رختِ خواب رفتم.
تو فکر این بودم که چطوری به بابا بگم و از کجا شروع کنم؛ که صدای لرزش گوشی جدیدم توجهم رو جلب کرد.
شماره ای بود که نمیشناختمش...
محدود بودند کسایی که توی زندگی میشناختم و به تعداد انگشتای یک دست هم نمیرسیدن!
پیام رو که باز کردم قلبم برای لحظهای نزد، نفسم رو بند آورد و یکدفعه محکمتر از قبل به سینهم کوبید.
" اشتباه بزرگی کردی غسال کوچولو"
هنوز این پیام رو هضم نکرده بودم که پیام بعدی هم اومد.
"از این به بعد بیشتر مراقب خودت باش"
وحشتم هر لحظه بیشتر میشد و چشمام از روی پیامی که بهم رسیده بود کنده نمیشد! بلاخره چیزی تونسته بود برای اولینبار من رو تا سرحد مرگ بترسونه.
باید جواب میدادم؟ باید سوال میپرسیدم؟ نمیدونم چقدر توی مغزم با خودم حرف زدم که صبح شد. شیرینی زندگیِ بی دغدغهم به یک روز نکشیده بود و من خودم رو بدبختتر از همیشه حس میکردم!
شاید باید از اون مرد میپرسیدم! یعنی به کی گفته بود که اینطوری به شب نرسیده فهمیده بودن من همچین خطایی کردم؟
به اون پیام دادم و هر چی تماس گرفتم جواب هیچکدوم رو نداد.
به یاد قبر زن افتادم و حدس زدم به عنوان اولین روز مرگش باید کسی به سر خاکش بیاد.
سریع لباس پوشیدم و بیرون زدم. کدوم قطعه بود؟ کدوم ردیف بود؟ یادم نمیاومد!
کلافه در حال گشتن بین قطعهی قبرای جدید بودم که دیدم مزار جدیدی نیست!
حدودا یک ساعت گشتم و هر لحظه ناامیدتر از قبل میشدم.
یکدفعه نگام به تاج گلهای بزرگی توی آخرایِ یکی از قطعات افتاد و به سمتش رفتم.
روی تیکه آهنی که بالای یک قبر تازه بود رو خوندم.
"شادروان پردیس شفیع"
خودش بود!
ولی چرا هیچ کس سر مزارش نبود؟
مگه تازه دیروز اونو دفن نکرده بودن؟!
مگه چقدر بیکس بوده که کسی برای فاتحه توی اولین روز دفنش نیومده؟
امیدم برای پیدا کردن یکی از آشناهاش ناامید شد.
حالا که تا اونجا رفته بودم، برای خبطی که کردم و بیکسی اون شروع به خوندن فاتحه کردم. فاتحهم که تموم شد؛ دست روی صورتم کشیدم و وقتی برگشتم با دیدن همون پسری که دیروز با عجله جنازهی زن رو برده بود برای یه لحظه جا خوردم.
پسر با حالتی عجیب نگام میکرد و دستهاش از پشت به هم قلاب شده بود.
قدش بلند بود و با اون لباسای سرتاپا مشکیش بلندتر هم دیده میشد!
زبونم لال شده بود و با امید به این که دیروز تو اون حال و با اون لباسای تنم، چهرهم رو یادش نمونده، راه افتادم که برم.
تا لحظه ی آخر بدون تکون دادن سر و با همون نگاه خوفناکش نگاهم رو دنبال کرد.
از کنارش که گذشتم از پشت سرصداش رو شنیدم که گفت: خوبید خانم غسال؟
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
زری
1اخ اخ از دست این ناشناسه😖🫤
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خوبه کههه
۴ ماه پیشRosa
1بین این همه دلبر کیو انتخاب کنم کدومو جواب کنم😔🔥🫂
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عزیزم😅💋
۴ ماه پیشساناز
0از همین حالا فکرم مشغول پدر گندم شده اگه اتفاقی برا گندم بیوفته مرد بیچاره سکته میکنه
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره اون خیلی گناه داره چون از هیچی خبر نداره💔
۵ ماه پیشمتین
1من زیاد رمان هیجانی نمی خونم ولی با همین ۳ پارت عاشق رمان هیجانی شدم بعد از سه ساعت تعریف واقعا عالی بود
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم ازت♥️ خوشحالم که دوسش داشتی🥰
۵ ماه پیشکراش زدم رو گندم
2الان دقیقا جائیه ک گندم باید به میگ میگ و د در رو
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
آره انگاری😁
۵ ماه پیشآدولفا
1وای، خدایی واقعا هیجان انگیزه. چه کردی صباا🤌🏻
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی عزیزم لطف داری توو😢
۵ ماه پیششى شى
1بهترینییییی مثل همیشه🥰😍👏🏻👏🏻👏🏻 یعنى چى میشه؟🧐😅😊
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
باید دید😂😄
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماه کوچولو:)
0اووهه هیجانی شدم .. این یارو هرکی ک هس کراش زدم روش 🤭😂