پارت چهارم :
قدمهام وایساد و مو به تنم سیخ شد. به سمتش برگشتم. منتظر نگاهم میکرد. مونده بودم چه جوابی بهش بدم که خودش دوباره گفت: چرا میترسی خانوم؟
گفتم شاید میشناختیدش!
نفس راحتم رو بیرون دادم و جواب دادم:
- جوون بودن، دیروز که دیدمشون دلم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

زری
0وای صبا باور میکنی یکی از دوستام با شوهرش تو قبرستون آشنا شده😂😂