گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت هشتم :
لبخند کم جانی رو به من زد. او هم معتقد بود نازنین زیادی نازک نارنجی و لوس بار آمده است. دستهایش را در هم گره زد و تنهاش را رو به جلو خم کرد تا ماگش را بردارد. چند جرعه از چای داغ درونش را نوشید. وقتی دهان باز کرد نگرانی در صدایش بیداد میکرد.
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0اعتماد به نفس وحید مثل من میمونه