گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت دوازده :
سرش را کامل به طرف من میچرخاند. ناخودآگاه در جزئیات صورتش دقیق میشوم. یک آن میترسم. احساس میکنم از همین حالا دارم برای دیدن و داشتن حسین زمان کم میآورم. از حال صورتم خبر ندارم، اما از حال نگاه او چرا؛ سعی دارد تیرگی نگاهش را در پس برقی از شوخی پنهان کند. اما ساختگی بودنش آنقدر عیان است که تیرگی به این نور غلبه میکند.
- داداش گفتنت چیه، آفتابه گرفتنت چیه؟ مگه قحط النسا شده
لطفا صبر کنید...
