پارت دوم :

-  سهم خودمو که روز اول بردم خونه‌مون. اینا که دارم می‌خورم از سهم توئه که اون هفته داییت آورد.
از دم در سلام بلندی به مامان و زنعمو می‌کند.
- من بفهمم کی تو رو تو همه چی زندگی من شریک کرده.
دماغم را بین دو انگشت اشاره و وسطش می‌‎کشد و کیفش را به دستم می‌دهد. حین درآوردن کتش می‌گوید:
-  سرتق! تا دست و صورتمو بشورم یه حوله‌ واسه عمو بیار.
نیشی که با دیدنش شل شده بود، با ورودش به خانه سریع آویزان می‎‌شود. در دل "الاغی" به او نسبت می‌دهم. چرا نفهمید موهایم را کوتاه کرده‌ام؟ مویی را که تا پایین کمرم می‌رسید تا سر شانه چیدم؛ چون چند شب پیش شنیدم به حسین می‌گفت: "بعضی از این دخترایی که موهاشونو کوتاه می‌کنن، تو یه لول دیگه‌ای خوشگل میشن."
موهایم را که نمی‌بیند هیچ، با نسبتی که مثل خیلی وقت‍‌های دیگر با خودخواهی به انتهای جمله‌اش می‌بندد، تمام ذوقم کور می‌شود. حالا اگر لبم را گوشه‌ی لپم سنجاق هم کنند، باز هم نمی‌تواند حالت لبخندش را حفظ کند.
کیفش را روی میز تلویزیون می‌گذارم و به اتاقش می‌روم. کسی نیست که از وسواس وحید به حوله‌هایش خبر نداشته باشد. هر حوله را یک بار استفاده می‌کند و بعد در سبد رخت چرک‌ می‌اندازد. برای همین زنعمو یک سبد پر از حوله‌های تمیز و مرتب را در اتاق خودش گذاشته که هر بار خواست حوله‌ی تمیز داشته باشد.
حوله‌ی خاکستری رنگ را از میانشان بیرون می‌کشم. پیش از اینکه از اتاق بیرون بیایم فکری به سرم می‌زند. حالا که من را بچه خوانده و تغییر به این بزرگی را ندیده، بد نیست حرکتی بچگانه و درخور تقدیمش کنم.
حوله‌ی خاکستری را سرجایش می‌گذارم و به جایش حوله‌ی قرمز رنگ را برمی‌دارم. رژ قرمزم را محکم روی چند جای حوله می‌کشم. یک تا به حوله و آن را چنگ می‌زنم تا رد رژ معلوم نباشد. حوله را برایش می‌برم. از دستشویی که بیرون می‌آید حوله را به دستش می‌دهم. سریع گوشی و شال بلندم را از روی میز برمی‌دارم و به سمت در می‌روم.
- مامان! من رفتم خونه. نازی الاناست برسه. نیاد پشت در بمونه. خداحافظ زنعمو!
- وایسا منم بیام.
وقت ندارم منتظر مامان بمانم. مخصوصا که دوست نداشتم الان بفهمد نازی پیام داده و گفته نخواهد امد. دلم نمی‌خواهد جلوی وحید تشر بشنوم.
سریع به حیاط می‌روم. از غوره‌های درخت مو که از کنار دیوار بالا رفته و از بالای در به سمت کوچه اویزان شده، چند حبه می‌کنم و نشسته به دهان می‌اندازم. گاز که می‌زنم صورتم از ترشی‌شان جمع می‌شود.
برعکس عجله‌ای که برای بیرون امدن داشتم، در کوچه سلانه سلانه راه می‌روم. عرض کوچه آنقدر زیاد نیست که اگر داد زد، صدایش را نشنوم. شاید هم چند دقیقه‌ی دیگر زنگ بزند و بشدت بازخواستم کند. اما چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که بهانه را برای شروع مکالمه‌ای دیگر به دستش داده باشم.
هر چه منتظر می‌مانم خبری از سر و صدا یا تماسش نمی‌شود. ناامیدانه عرض کوچه را طی می‌کنم و به خانه‌ی خودمان می‌روم. در را پشت سرم می‌بندم. کوپر با سرعت می‌آید و روبرویم می‌ایستد. دور خودش می‌چرخد و دمش را تکان تکان می‌دهد. دلش بازی می‌خواهد. اما من حالش را ندارم. شالم را بی‌دقت یه گوشه پرت می‌کنم و کوپر را بغل می‌گیرم. با چشمان گردش به صورتم زل می‌زند. دستم را روی سر و گردنش می‌کشم‌ خوشش می‌آید و خودش را در بغلم جمع می‌کند.
تنهایی ماندن در سالن برایم سخت است. دوست دارم زودتر به اتاقم بروم. خودم را بغ کرده روی تخت رها کنم و غصه‌ی به چشم نیامدنم را بخورم.
همراه کوپر وارد اتاق می‌شوم. تی‌شرتم را با یک تاپ یقه شل عوض می‌کنم و آن را زیر بالشتم می‌گذارم. روی تخت، دمر دراز می‌کشم. یک سمت صورتم را روی تشک تخت می‌گذارم. بوی عطرش آرام آرام و موزیانه خودش را به سلول‌های بویایی‌ام می‌رساند. چشم می‌بندم و کوپر هم با چند وجب فاصله از من دراز می‌کشد. نمی‌دانم او چرا خواسته اینجا دراز بکشد‌، دردش چیست؟ منم که یک دنیا درد روی دلم سنگینی می‌کند.
مگر درد کمی است؟ اینکه هنوز من را همان دختربچه‌ی پنج شش ساله‌ای می‌بیند که روز اسباب کشی، مامان خسته از شیطنت‌هایش او را به ماریه خانم سپرد تا زیر دست و پا نباشد؟ همان روزی که بابا فهمید با ماریه خانم همشهری‌ست و از همان روز هم صمیمیت نزدیک دو خانواده کلید خورد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سادات.۸۲

    0

    بووی عشق ممنوعه میاد😈

    ۴ روز پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    مرد ایرانی نمیدونم چه حشمتیه هیچ وقت تغییرات خانوماشونو نمی بینن چرا آخه

    ۶ روز پیش
  • آلا ۸۹

    0

    توصیفات زیبا هستند. و ملموس با دنیای واقعی

    ۷ روز پیش
  • حنا

    0

    وحید انقدر حرصش نده خب. قراره از الان حرص دربیار بشی انگار

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی

    0

    ای وحید حقته تا تو باشی دخترم و اذیت نکنی😝

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅❤️

    ۱ هفته پیش
  • آناهیل

    0

    چه قدر این آقا وحید به نظر جذاب میاد، چه قدر قشنگ حس و حال بینشون توصیف شده میشه حسش کرد

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۱ هفته پیش
  • ح.منتظری

    0

    وحید از قصد بهش میگه عمو اونم فهمیده شیرین دوستش داره🥺

    ۱ هفته پیش
  • نگار.م

    0

    طفلی.. وحید اصلا هیچ توجهی بهش نداره و عشق این جوری چقدر سخته💔

    ۱ هفته پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    واقعا دوست دارم عکس العمل وحیدو ببینم😂

    ۱ هفته پیش
  • Fatii

    0

    ولی عشق یه طرفه خیلی سخته

    ۱ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی

    0

    طفلی دخترمون که گویا گرفتار عشق طرفست. عمو آخه 🥴

    ۲ هفته پیش
  • آیناز

    0

    پس خیلی احساساتش یک طرفه ان. حالا این دختره هم یکم ناپخته ست البته.

    ۲ هفته پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    ولی چرا احساس میکنم این عمو گفتناش بی دلیل نیست شاید یه گوشه از ذهنش یه تلنگری بابت شیرین خورده

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    0

    داستانش برام جالب شد.. دوست دارم ادامه اشو بخونم 🤩

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • حلما

    0

    قلمت طلا👍👍👍👍🌹

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی❤️❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️