گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت دوم :
- سهم خودمو که روز اول بردم خونهمون. اینا که دارم میخورم از سهم توئه که اون هفته داییت آورد.
از دم در سلام بلندی به مامان و زنعمو میکند.
- من بفهمم کی تو رو تو همه چی زندگی من شریک کرده.
دماغم را بین دو انگشت اشاره و وسطش میکشد و کیفش را به دستم میدهد. حین درآوردن کتش میگوید:
- سرتق! تا دست و صورتمو بشورم یه حوله واسه عمو بیار.
نیشی که با دیدنش شل شده بود، با ورودش به خانه سریع آویزان میشود. در دل "الاغی" به او نسبت میدهم. چرا نفهمید موهایم را کوتاه کردهام؟ مویی را که تا پایین کمرم میرسید تا سر شانه چیدم؛ چون چند شب پیش شنیدم به حسین میگفت: "بعضی از این دخترایی که موهاشونو کوتاه میکنن، تو یه لول دیگهای خوشگل میشن."
موهایم را که نمیبیند هیچ، با نسبتی که مثل خیلی وقتهای دیگر با خودخواهی به انتهای جملهاش میبندد، تمام ذوقم کور میشود. حالا اگر لبم را گوشهی لپم سنجاق هم کنند، باز هم نمیتواند حالت لبخندش را حفظ کند.
کیفش را روی میز تلویزیون میگذارم و به اتاقش میروم. کسی نیست که از وسواس وحید به حولههایش خبر نداشته باشد. هر حوله را یک بار استفاده میکند و بعد در سبد رخت چرک میاندازد. برای همین زنعمو یک سبد پر از حولههای تمیز و مرتب را در اتاق خودش گذاشته که هر بار خواست حولهی تمیز داشته باشد.
حولهی خاکستری رنگ را از میانشان بیرون میکشم. پیش از اینکه از اتاق بیرون بیایم فکری به سرم میزند. حالا که من را بچه خوانده و تغییر به این بزرگی را ندیده، بد نیست حرکتی بچگانه و درخور تقدیمش کنم.
حولهی خاکستری را سرجایش میگذارم و به جایش حولهی قرمز رنگ را برمیدارم. رژ قرمزم را محکم روی چند جای حوله میکشم. یک تا به حوله و آن را چنگ میزنم تا رد رژ معلوم نباشد. حوله را برایش میبرم. از دستشویی که بیرون میآید حوله را به دستش میدهم. سریع گوشی و شال بلندم را از روی میز برمیدارم و به سمت در میروم.
- مامان! من رفتم خونه. نازی الاناست برسه. نیاد پشت در بمونه. خداحافظ زنعمو!
- وایسا منم بیام.
وقت ندارم منتظر مامان بمانم. مخصوصا که دوست نداشتم الان بفهمد نازی پیام داده و گفته نخواهد امد. دلم نمیخواهد جلوی وحید تشر بشنوم.
سریع به حیاط میروم. از غورههای درخت مو که از کنار دیوار بالا رفته و از بالای در به سمت کوچه اویزان شده، چند حبه میکنم و نشسته به دهان میاندازم. گاز که میزنم صورتم از ترشیشان جمع میشود.
برعکس عجلهای که برای بیرون امدن داشتم، در کوچه سلانه سلانه راه میروم. عرض کوچه آنقدر زیاد نیست که اگر داد زد، صدایش را نشنوم. شاید هم چند دقیقهی دیگر زنگ بزند و بشدت بازخواستم کند. اما چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که بهانه را برای شروع مکالمهای دیگر به دستش داده باشم.
هر چه منتظر میمانم خبری از سر و صدا یا تماسش نمیشود. ناامیدانه عرض کوچه را طی میکنم و به خانهی خودمان میروم. در را پشت سرم میبندم. کوپر با سرعت میآید و روبرویم میایستد. دور خودش میچرخد و دمش را تکان تکان میدهد. دلش بازی میخواهد. اما من حالش را ندارم. شالم را بیدقت یه گوشه پرت میکنم و کوپر را بغل میگیرم. با چشمان گردش به صورتم زل میزند. دستم را روی سر و گردنش میکشم خوشش میآید و خودش را در بغلم جمع میکند.
تنهایی ماندن در سالن برایم سخت است. دوست دارم زودتر به اتاقم بروم. خودم را بغ کرده روی تخت رها کنم و غصهی به چشم نیامدنم را بخورم.
همراه کوپر وارد اتاق میشوم. تیشرتم را با یک تاپ یقه شل عوض میکنم و آن را زیر بالشتم میگذارم. روی تخت، دمر دراز میکشم. یک سمت صورتم را روی تشک تخت میگذارم. بوی عطرش آرام آرام و موزیانه خودش را به سلولهای بویاییام میرساند. چشم میبندم و کوپر هم با چند وجب فاصله از من دراز میکشد. نمیدانم او چرا خواسته اینجا دراز بکشد، دردش چیست؟ منم که یک دنیا درد روی دلم سنگینی میکند.
مگر درد کمی است؟ اینکه هنوز من را همان دختربچهی پنج شش سالهای میبیند که روز اسباب کشی، مامان خسته از شیطنتهایش او را به ماریه خانم سپرد تا زیر دست و پا نباشد؟ همان روزی که بابا فهمید با ماریه خانم همشهریست و از همان روز هم صمیمیت نزدیک دو خانواده کلید خورد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه منصورآبادی
0مرد ایرانی نمیدونم چه حشمتیه هیچ وقت تغییرات خانوماشونو نمی بینن چرا آخه
۶ روز پیشآلا ۸۹
0توصیفات زیبا هستند. و ملموس با دنیای واقعی
۷ روز پیشحنا
0وحید انقدر حرصش نده خب. قراره از الان حرص دربیار بشی انگار
۱ هفته پیشسمانه حسینی
0ای وحید حقته تا تو باشی دخترم و اذیت نکنی😝
۱ هفته پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅❤️
۱ هفته پیشآناهیل
0چه قدر این آقا وحید به نظر جذاب میاد، چه قدر قشنگ حس و حال بینشون توصیف شده میشه حسش کرد
۱ هفته پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱ هفته پیشح.منتظری
0وحید از قصد بهش میگه عمو اونم فهمیده شیرین دوستش داره🥺
۱ هفته پیشنگار.م
0طفلی.. وحید اصلا هیچ توجهی بهش نداره و عشق این جوری چقدر سخته💔
۱ هفته پیشمهتاب جهانفر
0واقعا دوست دارم عکس العمل وحیدو ببینم😂
۱ هفته پیشFatii
0ولی عشق یه طرفه خیلی سخته
۱ هفته پیشعاطفه میرزائی
0طفلی دخترمون که گویا گرفتار عشق طرفست. عمو آخه 🥴
۲ هفته پیشآیناز
0پس خیلی احساساتش یک طرفه ان. حالا این دختره هم یکم ناپخته ست البته.
۲ هفته پیشرویا یزدانپور
0ولی چرا احساس میکنم این عمو گفتناش بی دلیل نیست شاید یه گوشه از ذهنش یه تلنگری بابت شیرین خورده
۲ هفته پیششادان
0داستانش برام جالب شد.. دوست دارم ادامه اشو بخونم 🤩
۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱ ماه پیشحلما
0قلمت طلا👍👍👍👍🌹
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشی❤️❤️
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0بووی عشق ممنوعه میاد😈