گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت یک :
تخمه را میان دندانهای جلوییام میشکنم. نمیدانم بار چندمی است که داریم به بهانهی دورهمی، فیلم نامزدی وحید را تماشا میکنیم. بعد از فوت پدر وحید، مادرش هر هفته این فیلم را از اول تا آخر تماشا میکرد. ثانیههایی از فیلم را که عمو مصطفی در آنها حضور داشت با نگاهش میبلعید و چشمانش پر از اشک میشد. با این که وحید اصرار داشت فیلم را بشکند و دور بیاندازد، اما ماریه خانم دست بردار نبود. بیشتر مواقع هم من و مامان همراهیاش میکردیم.
هر بار چشم او به دنبال عمو مصطفیست و چشم من دنبال شیرین شانزده ساله. حرص موهایی را میخورم که با مدلی به شدت زنانه بالای سرم جمع شده و هیچ ربطی به یک دختر شانزده ساله ندارد. لباس یقه باز و آن دامن ماهیاش هم همینطور.
اگر دست خودم بود زمان را به عقب برمیگرداندم. تک تک گیرههای سنجاق را از لای موهایم باز میکردم و میگذاشتم به حال خودشان رها دور شانههایم بریزند. آن رژگونههای تیره را هم از روی لپش پاک میکردم. آن وقت کسی هم نمیفهمید که لباس زیر خواهر بزرگترم را پوشیده و درونش را با جوراب پر کردهام.
شوری تخمهها را با زبان از روی لبم میگیرم. سرم را تبه چپ و راست تکان میدهم. چقدر سرم سبک شده است! دوباره چشمم به تصویر خودم در فیلم گیر میکند. چرا مامان دوتا از آن نیشگونهای جانانهاش نثارم نکرده بود؟ یکی کافی بود تا سر جایم بنشینم؟ میان دستهای که دست هم را گرفته و کردی میرقصند، تک و تنها با دستمال قرمز رنگی جولان میدهم، بدون اینکه چیزی از رقصشان بلد باشم.
هر بار که موقع آن رقص اغراق آمیز دستم را بالا میبرم، گوشهای از سیاهی جوراب از زیر بغلم بیرون میزند و من برای بار هزارم به شیرین شانزده ساله لعنت میفرستم.
من هم فرق چندانی با زنعمو ماریه ندارم؛ از تکرار خسته نمیشوم. هر بار فیلم که را میبینم، بیشتر از دفعهی قبل به دختری که با لباس سفید کنار وحید نشسته و دستبندی از گلهای ریز روی مچش نشانده حسادت میکنم و ناخواسته پایین تیشرتم میان مشتم مچاله میشود.
مامان میگوید نباید از بعضی اتفاقها خوشحال شد؛ اما خوب شد که همان ماههای اول، همه چیز میان نفس و وحید به هم خورد. اگر او نفس وحید میماند، قطعا نفس من بند میآمد!
صدای آیفون باعث میشود زنعمو دستپاچه کنترل را از روی میز برداشته و فیلم را قطع کند. حتی به ساعت نگاه نمیکند. از دو زنگی که پشت سر هم به صدا درمیآید مطمئن است وحید امده. پیالهی تخمه را روی میز میگذارم. به سمت آیفون میروم. گوشی را برمیدارم و میپرسم: "کیه؟"
صدای مردانه و شوخش در گوشم میپیچد:
- شیرین گیان باز خونه مایی که. بچه مگه شما خونه زندگی ندارین؟
دکمهی باز شدن در را میزنم و همزمان جوابش را میدهم.
- تا بار تخمهای که واسه زنعمو رسیده تموم نشه من جایی نمیرم. در جریانی که.
- دختر بذار برسه بعد شروع کن به اذیت کردنش.
با صدای مامان گوشی را سرجایش میگذارم. شنیدن صدایش برایم دلچسب است اما دیدن تصویرش چیز دیگریست. مامان استکانهای چایی را از روی میز برمیدارد و به آشپزخانه میبرد. زنعمو هم سراغ دستگاه پخش رفته تا سی دی نامزدی وحید را از داخل دستگاه دربیاورد و به خیال خودش آثار جرم را پاک کند. نمیداند حالت چشمهایش زودتر دستش را رو میکنند.
در راهرو را باز میکنم و کنار در به انتظارش میایستم. در بن بست کوتاهمان تنها خانهی وحید و خانهی آقای اوحدیست که هنوز به شکل قبل مانده و بازسازی نشدهاند. خانهی ما سه سال پیش از حالت ویلایی درآمد و به ساختمانی پنج طبقه تبدیل شد که دو طبقه از آن به سازنده متعلق بود. هر بار که همسایهها سر هزینهی شارژ یا دم در گذاشتن آشغال یا چیزهایی از این دست بحثشان میشد، میفهمیدم چرا هیچ وقت آقا مصطفی و وحید راضی به بازسازی مشارکتی خانه نشدند.
نگاهش میکنم. چند تار سفید میان موهایش پیدا و صورتش جاافتادهتر از چند سال پیش شده است. دارد کفشهایش را در پاگردی درمیآورد. همانطور که خم شده سرش را بالا میآورد تا من را بالای این سه پلهی مرمری ببیند؛ یعنی متوجه تغییر موهایم خواهد شد؟!
- من اگه به فرزندی قبولت میکردم، اینقدر نمیدیدم تو رو. از تخمهها چیزی هم مونده واسه من یا تهشو دراوردی؟
نیشم شل میشود. در را رها میکنم تا از پلهها که بالا آمد، سر راهش نباشم. چقدر بوی عطرش را دوست دارم. کاش نفهمد چند پاف از عطرش را بیاجازه به لباسم زدهام؛ این بو ذخیرهی شبانه است. شب تیشرتم را زیر بالشتم میگذارم تا خیال کنم خودش پیشم است.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به راحتی میتونید عضو بشید بانو🥰
۵ ماه پیشحلما
0عالیی عزیزم🌹
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نوش نگاهتون❤️
۸ ماه پیشMOONSHADOW
0قلمت خیلی خوبه 👍🪻
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نگاهتون قشنگه.❤️
۸ ماه پیشگلی
0خیلی قشنگ و زیباس دست مریزاد
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزدلید❤️
۸ ماه پیشelham
0وای خوشم اومد قلم قشنگی داری:)) چشمام اشکی بودا تا جوراب زیربغلو خوندم خندم گرفت:)))
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

fati
0واقعاً رمان قشنگی ب دلم خیلی نشست فقط نمیدونم چجوری بخونم🤦🏻 ♀️💔