پارت نوزده :


احساس می‌کردم دیگر در سرم جایی برای صدای گریه‌های روشنا نمانده است. چقدر دلم می‌خواهد ساکت شود. همین استرسی که همه مجبور به تحملش بودیم به قدر کافی عذاب‌آور است. گریه‌های روشنا هم این عذاب را چند برابر می‌کند.
حسین خم می‌شود. مشت کوچک نفس را می‌بوسد و از جا بلند می‌شود. بدون اینکه روشنا را نگاه کند، با لحنی که برای همه عادی است و برای من غیرعادی، مخاطب قرارش می‌دهد.
- ایش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!