گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت نوزده :
احساس میکردم دیگر در سرم جایی برای صدای گریههای روشنا نمانده است. چقدر دلم میخواهد ساکت شود. همین استرسی که همه مجبور به تحملش بودیم به قدر کافی عذابآور است. گریههای روشنا هم این عذاب را چند برابر میکند.
حسین خم میشود. مشت کوچک نفس را میبوسد و از جا بلند میشود. بدون اینکه روشنا را نگاه کند، با لحنی که برای همه عادی است و برای من غیرعادی، مخاطب قرارش میدهد.
- ایش
لطفا صبر کنید...
