پارت بیست :

*
کوپر بی‌حوصلگی‎‌ام را می‌فهمد. روی تخت دراز می‌کشد و سرش را روی دستانش گذاشته و به منی زل می‌زند که از پنجره، به قاب دوست داشتنی‌ام خیره شده‌ام. برایم جای تعجب است چرا حسین و وحید نمی‌توانند این سگ را درک کنند. او که تمام احساسات من را می‌فهمد؛ بدون اینکه زبانم را بلد باشد. حسین از بوی کوپر بدش می‌آید و وحید موهای بلندش را دوست ندارد. اما من عاشقش هستم و او را به خودم شبیه می‌بیÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهتاب جهان فر

    0

    چقد وحید آقاست آخه 😍

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️