دوست داشتی؟
رمان دانشگاه دیوونه ها اثر گلشن آرا

رمان دانشگاه دیوونه ها

  • زبان فارسی
  • 103.4K 👁
  • 444 ❤️
  • 273 💬

خلاصه رمان طنز دانشگاه دیوونه ها

موضوع رمان کاملا تکراریه راجب دختری ب اسم ترمه ک ب همراه پسرعموش ب دانشگاه میره و ازاونجا لجبازی هاش با استادش شروع میشه.. میدونم موضوع اصلیه تکراریه وشاید خلاصشو نپسندیده باشین اما اتفاقاتی ک تورمان میافته مطمئنم ک خنده رولباتون میاره برای شاد شدن چند لحظه ای تون خوشحال میشم بخونیدش بازم میگم چون رمان اولمه موضوعشو پیچیده نکردم

قسمتی از متن رمان دانشگاه دیوونه ها

خیلی شیک سهرابو پشه حساب کردم... پرَی)چ صمیمی هم شدم( شماره شو داد منم بهش
تک زدم..تشکر کردم و داشتم ازشون دور میشدم ک صدای سهرابو شنیدم:چرا شمارتو ب
غریبه ها میدی؟
-عه داداش دختره خوبیه- یه روزه فهمیدی ک خوبه
برگشتم سمتشون و خطاب ب پرستو گفتم:خان داداشت راس میگ عزیزم..جامعه پ رگرگه
نباید ب هرکس اعتماد کرد ولی وقتی شانس باهات یاره وبا ی فرشته دوس میشی)با دست
ب خودم اشاره کردم-آی عمَ خودشیفته(نباید فرصتو از دست بدی..
صدای پوزخند سهرابو شنیدم ک بلافاصله گفتم:بعضی هاهم از سر حسودی ی چیز
میگن..بهشون توجه نکن..
اخیششش اخماش رفت توهم..اها کنف شدی کیفیدم
پرستو لبخند زد ک همونموقع شروینم اومد پیشمون..
- سلام،سلام،استاد حالتون بهتره؟
سهراب با تعجب:مگ قرار بود بد باش؟
-ب خاطر قضیه صبح میگم..بد ضربه ای بود.
پرستو با کنجکاوی پرسید: قضیه صبح چیه؟
سهراب خاست بگ هیچی ک من سریع گفتم: صبح ک داشتیم میومدیم کلاس دیدیم ی
نفر داره عین اسب میدوه..البته استاد دورازجون شما دارم مثال میزنم..هیچی دیگ بعد از
شانس بدش ی پرش دومتری توسط پوست موز انجام میده و با نشیمنگاه مبارک ب زمین
بازمیگردند..
7
پرستو خندیدد و گفت: اره دادش؟ بمیرم الهی دردت اومد؟ سهراب لبخند کلافه ای
زدوگفت ن چیزی نبود..
اره جون عمش چیزی نبود..کرگردنم با این شدت میافتاد زمین میپوکید بعد این میگ هیچی
نبود..الکی مثلا من قوی ام...هرچند از هیکلش معلومه ک پرزوره
بعد چندتا کلاس دیگ راهی خونه شدم..
- سلام سلام...مامی ددی کجایین؟؟
ب سرعت دویدم سمت اتاقشون ومثل خر درو باز کردم و چیزی نباید میدیدمو
دیدم...بعله
ددی و مامی تو حلق هم بودن..یعنی مادرم رو پاری پدرم رو تخت نشسته بودن و مشغول
لاوترکوندن بودن ک با اومدن من پدرم هول میشه ازجاش بلند میش و چون مادرم رو پاش
بود تقَی میافته زمین..اونم با تحتحانی...نمیدونم چرا امروز هرکی میافته زمین با نشیمنگاه
فرود میاد...
نمیدونستم بخندم یا خجالت بکشم...اصلا من چرا خجالت بکشم اونا کارای خاک برسری
کردن...خندیدم و فورا درو بستم ولی از پشت درگفتم:حواستون باش من خواهر یا برادر
نمیخوام دوس دارم تک بچه باشم،سرپیری معرکه گیری نکنین) هرچند طفلی ها اصلا
پیرنیستن( صدای جیغ مادرم بلند شد و ب همراش صدای پدرم ک گفت:برو پدرصلواتی
با لبخند سمت اتاقم رفتم... موقع نهار مادرم و دیدم و بالبخند شیطونی گفتم سلام مامان
جون خوشگل و دلبرم...مادرم واقعا خوشگله و من چشم هامو از مادرم ب ارث بردم..
مامی لب گزید و گفت: کفتو مامان جون..امروز شتر دیدی ندیدی
خندیدمو گفتم:اتفاقا اصلا شتر ندیدم ب جاش دو تا ادم عاشق دیدم.. خاست ی چیز بگه
ک یه دست از پشت محکم گوشمو پیچوند...
- آی آی بابایی - بلا نبینم مادرتو اذیت کنیا،هرچی گفت گوش کن.
-چشم چشم اصلا من امروز فقط دوتا شتر دیدم،بوخودا..پدرم خندیدو گوشمو ول کرد و
بعد بوسیدن سرم گفت:ماتو و شروینو داریم واس هفتپشتمون بسه..دیگ بیشت رش
نمیکنیم..میترسم ب جا ادامه نسلنون باعث انقراض نسلمون بشین..
مادرم خندید و من با اعتراض گفتم : عه بابا منو داداشم ب این گلی..- اره از نوع گل
کاکتوس
8
جیغی کشیدم و گفتم:اصلا هرچی باشیم ب شما رفتیم.
بعد خوردن نهار ک برای من با حرص همراه بود)البته من عاشق مامان بابامم( رفتم اتاقم
برای استراحت...
دم در منتظر شروین بودم ک بیاد...ی کوله گنده رو دوشم بود تا وسایل مورد نیاز توش جا
بشه..قرار بود با ماشین بیاد..سمندش تعمیرگاه بود ک امروز تحویل گرفتش...کم کم داشتم
عصبی میشدم..کوله سنگین بود و دوشم درد اومده بود..با صدای بوقی سرمو برگردوندم و
شروینو دیدم...با عصبانیت سوار ماشین شدم درو محکم بستم..
شروین:ببینم امروز دوباره ماشینو برمیگردونی تعمیرگاه یا ن..
-خفه شو..نیم ساعته منتظرتم..با این کوله سنگین دوشم درد اومد..
-خب حالا..خواب موندم...دیشب تا ساعت ۳بیدار بودم
-عه؟ با کی مشغول بودی؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دانشگاه دیوونه ها
  • بهار

    0

    عالی بود دست نویسنده درد نکنه نویسنده عزیز ممنونن که انقدر خنده رو لبمون آوردی

    ۲ روز پیش
  • دلباخته رمان 🎀✨

    0

    عالی بود نویسنده عزیزم خسته نباشیو🎀

    ۳ هفته پیش
  • سلامه

    0

    واقعا خیلی خوب بود من از صمیم قلبم این رو خوندم واقعا دست نویسنده درد نکنه

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه

    0

    رمان خوبی بود فقط نویسنده سن های شخصیت هارو اشتباه نوشته بود که میتونستیم حدس بزنیم 😊

    ۱ ماه پیش
  • سحر

    2

    فقط میتونم بگم خنده دار بود خیلی طنز بود یعنی برای اولین بار از تهه دلم خندیدم واقعا رمانه قشنگی بود مخصوصا کرم ریزی های ترمه و تلافی های سهراب واقعا عالیه دست نویسنده واقعا طلا 🌹😍

    ۲ ماه پیش
  • Masi

    0

    خیلی چرت بود نخونید

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    عالی، بود پرارخنده🤣

    ۳ ماه پیش
  • آروشا♡

    6

    رمان خیلی قشنگی بود دست نویسنده کف نکنه الاهیی❣😁 درمورد سن هاشون باید بگم پرستو و ترمه ۲۰ شروین ۲۲ سهراب ۳۰ بود شد ۳۱ (با اینکه خیلی رمان قشنگی بود و تخیل تو دوس داشتم کلی خندیدم اگه شروین و پرستو عاشق هم میشدن عالی میشد) بازم دستت طلا

    ۳ ماه پیش
  • بی نت

    1

    سوال فنی... طرف ۱۱ سالشه و قدش ۱۲۱ هسکبعد دانشگاه میره؟

    ۴ ماه پیش
  • خیلی خوب بود من که

    1

    زیاد خندیدم

    ۵ ماه پیش
  • دلارام

    4

    رمان خوبی بود فقط باید پرستو و شروین هم عاشق هم می شدن، اینجاشو خراب کردی

    ۶ ماه پیش
  • آرمی

    1

    دقیقا ........

    ۵ ماه پیش
  • سروین

    2

    بد نبود خوبم نبود ولی برای نوشتنش وقت گذاشته بود دست نویسنده درد نکنه لطفا اگه براتون جالب نبود توهین هم نکنید نویسنده برای این رمان وقت گذاشته دوست نداری نخونش

    ۶ ماه پیش
  • Bahar

    4

    زیاد جالب نبود.یعنی ی جورایی خیلی آبکی و تخیلاتی بود اما خب بازم دست نویسنده درد نکنه

    ۶ ماه پیش
  • Sssssss

    2

    توصیه میکنم حتی برای یه بار بخونیدش،درسته ساده و تکراری بود ولی دلنشینه،ممنون از نویسنده.

    ۶ ماه پیش
  • حدیث

    5

    یه جاهایی از رمان خیلی غیر واقعی بود مثلاً دختره توی هواپیما می ره کنسرت راه میندازه بعد می ره کابین خلبان اجازه میگیره خلبانم میگه باشه چون تولد فرزندمه یا مثلا اونجا که میثم و میبرن جنگل و بهش میگن ما پدر مادر طبیعتیم به نظرم مسخره بود اعدادم اشتباه بود همش

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!