قوانین سرد به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و یک :
یاسین پلک بست و دلواپسیش را پشت آن پنهان کرد. سپس لبهایش را بهم جمع کرد و گفت:
_ اطمینانی در کار نیست. از اولشم نبود. ولی چون چاره ندارم تا آخر این ماموریت به خودم امید میدم.
پایان کلامش همزمان شد با پایین رفتنش از ماشین.
عماد که تا امروز همکار و رفیقش را تا این حد مستاصل و گرفتار ندیده بود سری تکان و با خودش نجوا کرد:
_ خدا کمکت کنه پسر، یه بارم که عاشق شدی اینطوری شد.
**
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ساناز
1❤️💜💙🩵💚🤎🧡💛