پارت صد و هفده :

مکثی کرد و پرسید:
_ کی مرخصش کردن؟ توقع داشتم حداقل تو این یه مورد مادرمو در جریان بزارید.
و خجالت ادریس دو چندان شد‌. پنجه‌هایش را روی میز از هم باز کرد و گفت:
_ چی بگم، شرمندگیه ما از شما که تمومی نداره. خودش خواست سرگرد. دیروز که می‌خواستن مرخصش کنن گفت فقط یه خواهش دیگه دارم ...
از خجالت زبانش می‌گرفت و کلمات روی آن جاری نمی‌شد. سری جنباند و افزود:
_ فقط سرگرد و مادرش چÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🩶💚🤍❤️💜💙🩵💛🤎🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️