پارت هجده :

سرش را بلند کرد و لبخند محو و معنی‌داری به اتفاقات قبل و اتفاقاتی که در شرف وقوع بود زد.
کمی آنطرف‌تر، صبرا با خودش کنار آمد و صندلی خالی مقابل زهرا را عقب کشید.
برق امید در چشمان زن جهید. او اما در سکوت پشت میز نشست و کاسه‌ی آشش را پیش کشید.
عجب عطر و بویی، چه رنگ و لعابی. دانشجو که بود، نصف همین کاسه را به قیمت نجومی می‌خرید و با اشتها تمامش می‌کرد. تازه اصلا نمی‌شد کیفیت غذا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    خیلی قشنگه ممنون😍😍

    ۳ سال پیش
  • تربچه

    1

    عالللللیییهههه بیست حرف نداره فقط بگید چه بلایی سر دختره اومده که حرف نمیزنه

    ۳ سال پیش
کپی شد!