قوانین سرد به قلم مریم السادات نیکنام
پارت هجده :
سرش را بلند کرد و لبخند محو و معنیداری به اتفاقات قبل و اتفاقاتی که در شرف وقوع بود زد.
کمی آنطرفتر، صبرا با خودش کنار آمد و صندلی خالی مقابل زهرا را عقب کشید.
برق امید در چشمان زن جهید. او اما در سکوت پشت میز نشست و کاسهی آشش را پیش کشید.
عجب عطر و بویی، چه رنگ و لعابی. دانشجو که بود، نصف همین کاسه را به قیمت نجومی میخرید و با اشتها تمامش میکرد. تازه اصلا نمیشد کیفیت غذا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0خیلی قشنگه ممنون😍😍