قوانین سرد به قلم مریم السادات نیکنام
پارت چهارم :
اتاق که خالی شد، سررسید قدیمیاش را مقابلش گذاشت و صفحهی اولش را گشود.
نشست، با حسرت زیاد به عکس دو دوست قدیمی و نسبتا جوان نگاه کرد و گفت:
_ میبینی یوسف؟ این پسر توئه که اینقدر مرد شده.
انگشت شصتش روی لبخند یوسف کشیده شد.
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

رها
0خیلی عالیه واقعا از ون رمان هایی هست که دوسش دارن خدا کنه تا آخرم این جوری باشه