پارت چهارم :

اتاق که خالی شد، سررسید قدیمی‌اش را مقابلش گذاشت و صفحه‌ی اولش را گشود.

نشست، با حسرت زیاد به عکس دو دوست قدیمی و نسبتا جوان نگاه کرد و گفت:

_ می‌بینی یوسف؟ این پسر توئه که اینقدر مرد شده.

انگشت شصتش روی لبخند یوسف کشیده شد.

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!