پارت یازده :

چشمان مرد از این درشت‌تر و‌ گردتر نمی‌شد‌. زهرا با جدیت گفت:
_ بله! اون دختر حرف نمی‌زنه کر که نیست. باااید به خودشم می‌گفتی یاسین‌. تو همه رو عاقل حساب کردی الا اون. حالا توقع داری چی کار کنه برات؟ مگه اونوقت که به حریمش نیاز داشتی ازش اجازه گرفتی که الان به حرفت گوش کنه؟
_ اگه اجازه می‌گرفتم می‌داد؟
_ بلاخره تکلیف خودشو می‌دونست. لااقل تو یا بقیه براش تصمیم نگرفته بودین. م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    2

    عالی بود مرسی 😘😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!