پارت چهارده :

جوری وانمود کرد که گویی حوصله‌ی شنیدن ندارد. پس آخرین دست نوازش را روی سر حیوان زبان‌بسته کشید و کنار همان بوته رهایش کرد.
بلند شد. از همان پله پایین رفت و مرد جوان را به حال خودش گذاشت. یاسین سرش را رو به آسمان گرفت و پرسید:
_ اینم امتحان الهیه؟ آخه قربونت تو این شرایط؟
گفت و دمی بعد از جایش کند.
صبرا پله‌ها را به سرعت باد پایین می‌رفت. او اما از پی‌اش دوید و گفت:
_ به حر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادی

    0

    مغروری

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    بامحبت خارهاگل میشوندصبرا فقط دلشکسته ست

    ۳ سال پیش
کپی شد!