قوانین سرد به قلم مریم السادات نیکنام
پارت چهارده :
جوری وانمود کرد که گویی حوصلهی شنیدن ندارد. پس آخرین دست نوازش را روی سر حیوان زبانبسته کشید و کنار همان بوته رهایش کرد.
بلند شد. از همان پله پایین رفت و مرد جوان را به حال خودش گذاشت. یاسین سرش را رو به آسمان گرفت و پرسید:
_ اینم امتحان الهیه؟ آخه قربونت تو این شرایط؟
گفت و دمی بعد از جایش کند.
صبرا پلهها را به سرعت باد پایین میرفت. او اما از پیاش دوید و گفت:
_ به حر
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

شادی
0مغروری