پارت هفتم :

همانطور که می‌رفت جواب داد:

_ بله!

_ پس شد چهار پرس کباب.

_ پنج تا!

میان راه ایستاد. نگاهی به عقب سرش انداخت و اشاره‌ای به اتاق صبرا زد:

_ به این زودی فراموش کردی؟ هم‌سفرمون شد از وقتی به پدرش قول دادی.

لبخن ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!