لیست کلیه پارتهای رمان گلاره : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 62
-
رمان گلاره - پارت 1
«فصل اول: وصیتنامه؛ نهایتِ آغاز» برفی که بیامان میبارید، اجازه نمیداد جلویش را درست ببیند؛ البته شاید چشمانی که از اشک پر و خالی میشدند هم نمیخواستند او چیزی ببیند. چراغهای باغ درندشت دانهبهدانه درحال خاموش شدن بودند. انگشتانش درست مانند عنبیههایش میلرزیدند. نفسش تکهتکه خارج میشد و ا...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 2
- گلاره! هردو به قدمهایمان سرعت دادیم و من در همان حین پرسیدم: - قراره بیاد بالاخره؟ واقعاً باورم نمیشه. زن فقط نگاهم کرد و با خوشزبانی گفت: - اگر بیاد هم این فرفریات نمیذارن ببینیش! برافتروختم و یک ضربهی نچندان محکم به شانهشاش زدم. گله کردم: - موهام موجدارن! زن آهسته خندید و پس از لحظ...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 3
گونههایم هنوز از بوسههای محکمی که مامان بر رویشان زده بود ذوقذوق میکردند، هیجان و آدرنالین هم مزید برعلت بود تا بیشتر به سرخ شدنشان کمک کند. با پد آرایش پاک کن مداد سیاه دور چشمانِ عسلی رنگم را پاک کردم و صورتم را آبی زدم. نمیتوانستم لبخندم را از روی لبانم پاک کنم، نمیشد! از سرویس بهداشتی ...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 4
ده روز با سرعتی حتی بیشتر از برق و باد گذشت. در این ده روز، ثانیهای نبود که دربارهی قرارداد فکر نکنم، حتی چندین بار تا مرز پشیمان شدن رفتم و فاصلهای تا قبول کردن درخواست نداشتم. ولی درآخر تصمیمم همانی که بود، ماند. صبح روز دهم، همان تاریخِ مقرر شده را در خانه دایی، به همراه زندایی زهرهام سپر...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 5
در آن حد درباره کودکان نمیدانستم چون بالاخره مادر نبودم، ولی تاجایی که ذهنم یاری میکرد این چیزها برای کودکان عادی بود. به پنجره و خورشید نارنجی رنگ درحال غروب چشم دوختم و گفتم: - ما حالمون خوبه زندایی. زهره با آشفتگی نگاهم کرد و گفت: - انشالله همینه. صدای تایر ماشین و پشت بندش، بوق کوتاهی که ...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 6
جیغ بنفشی کشید و چاقو را مستقیم برای چشمانم پایین آورد. دو مچ دستش را گرفتم و سعی کردم پیکرش را عقب ببرم. کف پایم کمی میسوخت، انگار روی زغال پا گذاشته بودم. نمیدانم جنون بود یا اثر داروهای جدیدِ دکتر جدید، هرچه که بود زور مامان زیاد شده بود. واقعاً برای گرفتن جانم آمده بود. - بهم برش گردون... ...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 7
«فصل دوم: یک تصمیم آنی؛ عمارت کاویانی» وقتی از تاکسی پیاده شدم، ساعت ده دقیقه از نیمهشب گذشته بود. این نشان میداد ساعتها در راه بودهام؛ این عجیب بود چون خانهی دایی فقط بیست دقیقه با خانهمان فاصله داشت. نگاهی به دروازهی عظیم نقرهفامی که زیر نور رعد و برق رسماً روشن میشد انداختم. خب... صد ...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 8
پشت بند حرفهایش، آن دروازهی نقرهفام و باشکوه با صدای تقی جلوی چشمان وقزدهی من گشوده شد. احتمالاً اگر یک کیف در دست داشتم، از شدت بیحسیام روی زمین میافتاد. - خانم آرامش؟ شانههایم بالا جهید و بهتزده سمتی را نگاه کردم که به نظر میرسید صدا از آنجا آمده بود. - بفرمایید داخل. سنگ فرش نقره...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 9
صبح ساعت نزدیک نُه بود که درب اتاقم صدا داد و همان خدمتکار دیشبی، آمده بود تا برای معرفیام به خانواده کاویانی، مرا همراهی کند. دیشب پیش از دوش گرفتن، جلوی آینه رفتم و با دیدن وضعیت اسفناکم، خود نیز از حالتم وحشت کردم. خراشی که با چاقو روی کنار پیشانیام بوجود آمده بود، به نظر عمیق نمیآمد ولی خو...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 10
- توی اتاقت راحتی؟ سمت استاد برگشتم. با لبخندی ملایم نگاهم میکرد. در جواب لبخندی زدم و پاسخ دادم: - واقعاً چیزی کم نداره، ممنونم! دستش را روی شانهام قرار داد و با صمیمیت گفت: - ما آدمای خاکی هستیم، نگاه به جبروت خونمون نکن! هیچوقت یادمون نمیره از کجا و چی اومدیم و شروع کردیم. دوست داشتم این...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 11
با آنکه از اول شخص برای خطاب کردنم استفاده نکرده بود، جملهاش بوی احترام نمیداد، حتی حس بیاحترامی هم القا نمیکرد؛ انگار از روی یک کاغذ دیالوگهایش را میخواند. انگار مهربانی بود که نمیخواست مهربان باشد؛ فقط مجبور بود محبت کند. - راستش گفتم مزاحمش نشم؛ و نه، مسیحی نیستم. لبانم را با لبخند ر...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 12
با چشمان حقبهجانبی گیسو را نگاه کردم. برایم شانه بالا انداخت و بیخیال گفت: - از همون موقعی که تصمیم گرفت یهو به گیاهخواری رو بیاره، ذهنیتشم نسبت به همهی چیزای اطرافش تغییر کرد. لبانش را پوکر مانند روی هم فشرد و ادامه داد: - ولی زن بدی نیست باور کن. کیارش دکمه طبقه اول را فشرد و من با شوک ت...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 13
دو تقهای که به درب خورد، همان تیر خلاصی بود که باعث شد از جای بپرم و تصمیم بگیرم صبح خروسخوان این عمارت را ترک کنم. - گلاره بیداری؟ با شنیدن صدای مریم، بهتزده چنان گردنم سمت منظره کلیسا برگشت که دردش تمام ستون فقراتم را لرزاند. اگر مریم پشت درب اتاقم بود، پس چه کسی در این ساعت در کلیسا قرار د...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 14
«فصل سوم: دورهها؛ تحمیل و انجام» ده روز از آمدنم به عمارت کاویانی گذشته و هنوز کسی درباره کشیدن تابلو با من صحبت نکرده بود؛ بیشتر طوری با من رفتار میکردند انگار جزوی از اهل خانه شده بودم. در این مدت فهمیده بودم هرچهار فرزند استاد کاویان، در هفته، سه بار دورههایی را با حضور معلمهای مخصوص میگ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 15
چشمانم برای لحظهای ریز شدند، دست خودم نبود. لبخندم با دستپاچگی افزایش یافت. سخنانش داشت قسمتی از درونم را قلقلک میداد، جان میداد. خطرناک بود. شاید اصلاً قصدش از گفتن این حرف آن بود که آن تکهی وجودم را خوشحال کند. با دستپاچگی که سعی داشتم پنهانش کنم گفتم: - پیشنهاد وسوسهانگیزیه، با اینکه رب...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 16
در این بین، استاد کاویانی با هول و ولا از عمارت خارج شد. دوید و سوار ماشین بزرگ و مشکی رنگی که برانکارد کیوان درونش بود شد و خودرو، با قدرت گاز داد و از دروازهی نقرهفام خارج شد. مریم هنوز هم زیر لب دعا میخواند. گیسو حالا که پزشک رفته بود، از خدمهها سؤالهایی میپرسید. رو کردم به کیارش که خیره...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 17
من آخرین خدمهای که از اتاق خارج شد را دیدم، مطمئن بودم درب را قفل نکرده بود! دستم را روی دستیگره گرد گذاشتم و چرخشی به آن دادم. درب اتاق باز شد و من بیصدا وارد شدم. وقتی درب را پیش سرم بستم، هیچ چیز مشخص نبود. پردههای ضخیم، پنجرهها را کامل کشیده بودند و من هیچ نمیدیدم. کورکورانه دستم را روی ...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 18
از اتاق کیوان خارج شدم و اگر بگویم سمت اتاقم پرواز کردم، دروغ نگفته بودم. وقتی درب را پشت سرم بستم، هنوز دو قدم برنداشته بودم که درب به صدا درآمد و دستیگره پایین کشیده شد. کیارش درب را باز کرد و در چهارچوب ایستاد. آن نگاه نگران و مهربان دوباره برگشته بود. - از حرفم اذیت شدی؟ - حرفت منطقی بود. آ...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 19
دهانم را شستم و همانجا جلوی سینک زانو زدم. - گلاره من میرم دکتر رو خبر کنم. - نیازی نیست! فریاد زدنم دست خودم نبود. کیارش را دیدم که در جای متوقف شد. تأکید کردم: - مشکل خاصی نیست! - ولی... - همین که گفتم، تنهام بذار! دهانش با نگرانی و شوک باز ماند. چند لحظهای نگاهم کرد و سپس گامی عقب رفت. -...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 20
مریم هینی کشید و کیارش موهای پرپشت و تیرهاش را محکم چنگ زد و دوری به دور خودش خورد. وقتی دستان مریم بالا رفتند، برای چند ثانیه فکر کردم الان است دعا کردن را شروع کند، ولی شانههای گیسو را گرفت و با خشونت تکانش داد. گفت: - سه روز؟ مگه چقد وضعیتش حاده؟ سمت کیارش برگشت و بازویش را به چنگ کشید. - ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
