لیست کلیه پارتهای رمان گلاره : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 62
-
رمان گلاره - پارت 21
از روی تخت برخاستم، تا درب اتاق قدم زدم. امشب شام نخورده بودم، میخواستم بخورم؛ ولی وقتی در سالن غذاخوری حاضر شدم خبری از کسی نبود. اشتهایم هم از سخنان و اتفاقاتی که افتاده بود کم شده بود، پس حتی نگفتم که غذایم را به اتاقم بیاورند. سمت پنجره قدم زدم و کنارش ایستادم. امشب هم چراغ کلیسا خاموش بود. ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 22
به نظر میرسید سلین امشب تمام چراغهای خانهاش را روشن کرده بود. راهم را سمت یکی از پنجرههایی که گمان میکردم به نشیمن خانه دید داشت کج کردم. باید درباره این زن بیشتر میفهمیدم. وقتی به نزدیکیاش رسیدم، کمرم را به دیوار کنارش تکیه زدم تا نفسی تازه کنم. صدای خفیفی میآمد، مثل صدای ناله و فغان! ا...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 23
«فصل چهارم: ماجرا؛ گورستان جنگلی» از شوکی که دیشب بر من وارد شده بود چشم برهم نذاشته بودم. آنقدر به رفتار بچگانه مریم، و رفتار بچگانهتر خودم فکر کرده بودم که آفتاب صبح، در تار و پود اتاقم خزید. حتی الان که کیارش جلوی تختم، روی یک صندلی نشسته بود و اخم کرده انگشتانش را نگاه میکرد هم حرف نمیزدم...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 24
انتظار داشتم باقی روز، مریم با من سرسنگین باشد؛ ولی متأسفانه حتی یکلحظه هم از کلیسایش جدا نشد که حتی بتوانیم با یکدیگر رو در رو شویم. مدام و بیاختیار، چه وقتی در اتاقم بودم، و چه زمانی که داشتم در باغ اطراف عمارت قدم میزدم، حواسم سمت کلیسا پرت میشد و انگار منتظر بودم مریم از درب آن بیرون بزند....
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 25
سری تکان دادم و با شیفتگی زمزمه کردم. - خیلی رؤیاییه! با بهت گردن سمت کیارش گرداندم. او مرا نگاه میکرد. آخر این مرد چطور میتوانست از این منظره رو بگیرد و به من نگاه کند؟ به خدا که گناه بود! - رنگ چشمات اینجا خیلی مشخصه... ابروهایم با این حرفش بالا جهید و نگاهش کردم. دیگر خبری از آن نگرانی درو...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 26
در میانه راه بودم که کیارش با فنجان قهوهاش سمتم برگشت و به کانتر تکیه زد. لبخندی محو به رویش پاشیدم و ماگ خالیام را قبل از نشستن، روی میز قرار دادم. کیارش درحالی که از بخار قهوهاش بو میکشید، به ماگم نگاه کرد، سپس نگاهش مستقیم سمت لبهایم کشیده شد. نگاهش چندبار میان لبهایم و ماگ رد و بدل شد. ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 27
حالا با محبت نگاهم میکرد. عیبی نداشت، حداقل این رفتارهای متناقضش شاید میتوانست باعث شود احساسات غیر ضروریام دربارهاش کمرنگتر شوند. - مامانت بهتره؟ بدون اینکه زمانی برای کنترل حواسم داشته باشم، بیاختیار کلامم گارد گرفت. - برای چی میپرسی؟ کیارش دستانش را مصلحتی به معنای تسلیم بالا برد و لبخ...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 28
«فصل پنجم: سلین جان» یک تماس، ظهر روز بعد از بازدیدم از گورستان جنگلی را تغییر داد. دیروز وقتی که با کیارش به عمارت برگشتم، او مستقیم سمت اتاقش رفت و حتی یک خداحافظی خشک و خالی هم نکرد. مریم وقتی از کلیسا برگشت، نگاهش را زیر انداخته بود تا مبادا با من چشم در چشم شود. تا انتهای آن روز، فقط با گ...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 29
وقتی دیدم با بهت مکث کرد، با تأکید غریدم: - همین الان! مکث کوتاه دیگری هم کرد و با باز کردن درب، از جلوی آن کنار رفت تا داخل شوم. با لبخندی زورکی وارد شدم. بدون اینکه منتظر بمانم سلین مرا سمت نشیمن راهنمایی کند، جلو رفتم و روی یکی از مبلها نشستم. حق به جانب دستانم را درهم گره کردم و منتظر به سل...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 30
خوشبختانه استاد به قدری محو تربیت محشر و عالیاش شده بود، که بدون توجه به من سمت عمارت پا تند کرد و مرا پشت سرش جا گذاشت. تا وقتی که وارد سالن ورودی شود، با نگاهم دنبالش کردم. وقتی دیگر خبری از او نبود، لبخندم به کل محو شد. - چی بهش گفتی؟ متوجه آمدنش شده بودم. بالاخره سن و سالی از او گذشته بود ...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 31
کیوان چندبار با هول و ولا میان کتفهایم کوفت و استاد با نگرانی یک لیوان آب جلویم گرفت. برای چند لحظه، تنها چند لحظه چشمان نگران استاد برایم تداعیگر چشمان کیارش شد. آنقدر شباهت آن حسی که درونشان رخ نشان میداد زیاد بود که اینبار با بهت سرفه میکردم. وقتی آرام شدم و لیوان آب را خالی کردم، کیوان ...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 32
به آن قسمت تروما اعتنایی نکردم، بالاخره کیارش گفت دربارهام تحقیق کرده بودند. احتمالاً از گذشتهام خبر داشتند...نه... حتماً خبر داشتند! نمیدانستم پاسخم باب میل مریم بود یا نه؛ ولی او باید درک میکرد که من نمیتوانستم یک موضوع را به کل تغییر دهم. برای دروغ گفتن، مطمئنتر بود که از راست، یک دروغ ب...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 33
به وضوح دیدم سلین گارد گرفت. چشمانش پر از ترس، شک، و ظن شد. انگار که منِ روبه رویش انسان نبودم. انگار آمده بودم جانش را بگیرم. - چون خودم تجربه ناموفق داشتم، میدونم که معمولاً برای رهایی از زجر و فشارهاییه که دارن آدم رو خفه میکنن، ولی... سرین شکمش رو پاره کرد، درست میگم؟! وقتی کسی شکمش رو پار...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 34
«فصل ششم: خرده خرده؛ علاقه» صبح روز بعد، با صدای تقی که به درب اتاقم خورد، از خواب پریدم. راستش انتظار داشتم به دلیل کاری که دیشب سلین با من انجام داده و وجههی تاریکی که از این عمارت و خودش نشان داده بود، تا صبح خوابم نبرد؛ ولی به محض رسیدن به تخت خوابم، سرم به بالش نرسیده بود که در خواب فرو رفت...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 35
کیارش غر زد. - مهم نیست! هرکاری کرده باشی! این خیلی افتضاحه، طرف میخواسته... حرفش را ادامه نداد و با حرص دست لای موهای تیرهاش فرو برد. دور خودش چرخ خورد و واژههایی نامفهوم را زمزمه میکرد. شاید داشت کسی را ناسزا باران میکرد. حجم نگرانی که درون نگاهش موج میزد، به قدری زیادی بود که اگر میتوان...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 36
حتی کاویان هم با دیدن حالات کیارش، از بحر شوخی خارج شد. چند بار نگاهش را میان لبخند ژکوند من و چشمان قلنبیده کیارش گردش داد و در نهایت، با جدیت پرسید: - کیارش جان چیزی شده؟ کیارش چندبار پلک زد و دیدم که به سختی حالات چهرهاش را کنترل کرد. اینکه در این زمان کوتاه توانست احساساتش را تغییر دهد و کا...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 37
برای فرار از این موضوع، دستی برایش تکان دادم و حواس کیارش نیز معطوف او شد. سلین وقتی به ما رسید، سر کیارش را پایین کشید و روی پیشانیاش بوسهای زد. گفت: - مادر فعلاً دارم میرم. - کجا خاله؟ کاری داری؟ سلین لبخندی گرم به رویش پاشید. - دارم برای مدتی اسبابکشی میکنم. - اسبابکشی برای چی؟ با شنی...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 38
«فصل هفتم: نبش قبر؛ پارهای از گذشته» دو روز از رفتن سلین میگذشت. برخلاف تصورم که فکر میکردم جو عمارت تغییر کند، تقریباً هیچ اتفاقی پیش نیامد. تازه، حس کردم کاویان از چیزی که بود، بشاشتر هم شد. کیارش دو روز پیش، ساعتی پس از رفتن سلین، درب اتاقم را زده بود و با سبدی پر از پمادها و محصولات پوست...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 39
هین وحشتزدهای کشیدم و گامی عقب جهیدم. انگار کیوان به دنبالم سالن را ترک کرده بود. زوری لبخند زدم. - ماهیت انسان بودن، لجبازیه! دست به سینه، به دیوار کنار درب سالن غذاخوری تکیه زد. لبخندی ملایم داشت، انگار داشت لذت میبرد. گفت: - خیلیا ممکنه از این ماهیت انسانوارانه سوءاستفاده کنن!... معمولاً...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 40
خانه سلین در دیدرسمان بود. با انگشت به کلبه چوبی که با دیوار پشت خانه، دیوار به دیوار بود، اشاره کردم. پرسیدم: - اون کلبه چیه؟ این جمله را به محتویات ظرف دروغهایم اضافه نکردم. از قدیم میگفتند حتی اگر دانشی هم داری، باز هم بپرس! من که میدانستم وسایل باغبانی درونش قرار داشتند؛ ولی باز هم پرسیدم...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
