پارت پنجم :

در آن حد درباره کودکان نمی‌دانستم چون بالاخره مادر نبودم، ولی تاجایی که ذهنم یاری می‌کرد این چیزها برای کودکان عادی بود.

به پنجره و خورشید نارنجی رنگ درحال غروب چشم دوختم و گفتم:

-‌ ما حالمون خوبه زندایی.

زهره با آشفتگی نگاهم کرد و ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!