پارت یک :
«فصل اول: وصیتنامه؛ نهایتِ آغاز»
برفی که بیامان میبارید، اجازه نمیداد جلویش را درست ببیند؛ البته شاید چشمانی که از اشک پر و خالی میشدند هم نمیخواستند او چیزی ببیند.
چراغهای باغ درندشت دانهبهدانه درحال خاموش شدن بودند. انگشتانش درست مانند عنبیههایش میلرزیدند. نفسش تکهتکه خارج میشد و انگار سرما قصد داشت منجمدش کند.
بدنش برای هر قدمی که بر میداشت به تکاپو میافتاد، انگار زانوانش نمیتوانستند وزنش را تحمل کنند.
لباسهایش برای این آب و هوا زیادی نازک بودند. صدایی در سرش فریاد میکشید: «فقط چند قدم دیگه! فقط یکم دیگه!»
مدام به دروازهی نقرهفام پیشرویش نگاه میکرد تا به خودش تلقین کند دیگر چیزی نمانده بود! چند قدم دیگه مانده بود تا رهایی را در آغوش بکشد.
- صبر کن!
او صبر نکرد، بجایش سعی کرد پاهای یخزدهاش را بیشتر تکان دهد. لعنت بر آن قرصها، لعنت!
در همان حین که با عزمی راسخ همچنان سمت دروازه حرکت میکرد، پنجههای لرزانش را از نظر گذراند. این لرزش، فقط به دلیل سرما نبود؛ چیزهایی دیگر هم در این لرزش دخیل بودند! وقتی پنجههایش میلرزیدند، یعنی تاریخ انقضایش رسیده بود، یعنی دیگر کارایی نداشت.
نفس مرتعشش را بیرون فرستاد و با چشمانی که کمکم کمسو میشدند، سمت خروجی و دروازه حرکت کرد.
- تو میخوای به همه بگی!
باز هم توجه نکرد؛ ولی اگر جانی در تنش بود صدرصد بر سرش فریاد میکشید : «توی دیوونه چی داری که برای بقیه مهم باشه، پولت؟!»
حیف، حیف که انرژی نداشت این را بگوید. اینجا خانه دیوانگان بود؛ یک مشت مریض دور یکدیگر جمع شده و با جدیت مزخرف میگفتند، مزخرف خورد این و آن میدادند، و مزخرف عمل میکردند! اصلاً هرچیزی درباره این مکان و آدمهایش مزخرف بود!
باز هم به آن میلههای نقرهای پیشرویش چشم دوخت. یعنی میشد به آنها برسد و بیرون بزند؟ میشد عاقبتش به آن گورستان جنگلی منتهی نشود؟ میشد بیرون برود و نگذارد بقیه به دردانهاش نحس بگویند؟ کاش میشد!
شانهاش به پشت کشیده شد. انقدر بیحس و بیجان بود که با همان روی زمین پهن شد. دیگر تمام پیکرش میلرزید، چیزی تا از حال رفتنش نمانده بود.
وقتی دستانی دور گلویش حلقه و چشمانی جلویش هویدا شدند، دیگر همان ذره امیدش را هم به خاک سپرد. آن چشمها...
حینی که دلش به حال خودش میسوخت، حتی برای صاحب آن چشمها هم افسوس خورد.
جنون را میشد در آن گویهای اشکی که از حدقه بیرون زده بودند، دید.
جلوی چشمانش سیاهی رفت. قبل از آنکه کامل در ظلمت غرق شود، دستش را بالا برد و روی گونه زن گذاشت. نگاه زن پر از ناباوری و ترس شد. اشکی تا روی گونهاش سر خورد و از همانجا چکید. اویی که داشت خفه میشد، از لای لبهای خشکیدهاس گفت:
- شماها واقعاً... اندازه... یه مشت... احمق... بیچارهاید!
انگار این جمله ته جان دخترک و بود پس از آن، زیر دستانِ شخصی که همچنان با ناباوری گلوی دخترک را میفشرد، هوشیاریاش را از دست داد!
***
پارچه نمناک را روی گوشهای از پلاک نام نقاش کشیدم که حس کردم رویش را خاک گرفته بود. درهمان حال جای ایرپادها را روی گوشم محکمتر کردم. وسواس گرفته بودم که کارم، در امروز خوب به نظر نرسد.
گالری شلوغتر از هر روز دیگری در این هفته بود؛ این هفتین روزی بود که سه تابلویم را در اینجا به نمایش میگذاشتم و تازه امروز، شلوغ شده بود.
یکی از مراقبها سمتم آمد و ضربه نامحصوصی به پهلویم زد. با حرص لب زد.
- انقد ضایع نباش دیگه!
با هیجان از تابلویم فاصله گرفتم و به او نگاه کردم. با اینکه نامش را نمیدانستم آنقدر در این هفت روز مانند پروانه دور نقاشیهایم چرخیده بودم که نامم از زبان هیچکدام از مراقبها و راهنماهای سالن نمیافتاد. نگاه وسواسی دیگری به اثرم، که مورد علاقهام بود انداختم که صدای اعتراضش دوباره به گوش رسید.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نرگس شریف | نویسنده رمان
خوشحالمم کهه، امیدوارم دوست داشته باشی. ✨😭فقط چیزه... درباره دلنشین بودنش چندان مطمئن نیستم...
۳ ماه پیشهلنا
1می دونم آدم همیشه سخت گیرترین قاضیِ کار خودش می شه، ولی من که الان وسط خوندن رمانت هستم، یه چیز رو خیلی واضح دارم حس می کنم،این کار واقعاً ارزش داره.هر بخش یه حس واقعی داره و معلومه که با دل و احساس نوشته شده.وقتی می گم دلنشینه، تعارف نیست؛ دارم همون چیزی رو می گم که همین لحظه دارم تجربه ش می کنم.
۳ ماه پیشهلنا
1تو شاید هنوز مطمئن نباشی… اما من با هر صفحه ای که جلو می رم، بیشتر مطمئن می شم که کارت خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنی می درخشه. و اینم بگم من خیلی سخت یه رمانی به دلم میشینه و جذبش میشما پس بدون چی رمان شاهکاری که خیلی مشتاق خوندنش شدم و از همون اولم ازش راضی بودم
۳ ماه پیشهلنا
1و من خودم به شخصه همیشه هر رمانی رو که میخونم غیر از خوندن، با شخصیت های رمان هم زندگی میکنم و همچنین مهم تر از اون سعی میکنم به استعداد و خلاقیت های نویسنده یه عزیز هم پی برم و بدون همین خلاقیتات و استعدادته که باعث شده رمانتو دوست داشته باشم شروع کرده باشم به خوندنش نرگس خانم ❤️❤️❤️
۳ ماه پیشهلنا
1امیدوارم سرتونو با خوندن نوشته هام به درد نیورده باشم اما خلاصه میخواستم بدونید که بهتره این سختگیری ها و نظرات منفیه نسبت به خودتونو نادیده بگیرید چون که هر چقدر نویسنده نسبت به خودشو اثرش پر از احساسات قوی،مطمئن، و همچنین سرشار از افتخار و سربلندی باشه مطمئن باشید که درصد موفقیتش بی شک خیلی زیاده
۳ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
نبابا سر به در اوردن چیه انقد خوشحال شدم که اصلا حد نداره. 😭😭✨واقعا رزمو ساختییی...ولی چیزه، منظورم از اینکه دلنشین نیست بیشتر منظورم موضوعشه، چون بیشتر غمگین و جنایی و معمایی و روانشناختیه، بیشتر از این لحاظ گفتم دلنشنین نیست.
۳ ماه پیشهلنا
1خوشحالم که باعث شدم روزت به زیبای ساخته بشه نویسنده عزیز 💫🌀 و از این نوع ژانر هاهم خوشم میاد باحالن پس خیالت تخت برام دلنشین🤭💞
۳ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
مرسیی کهه✨🌺
۳ ماه پیشهلنا
1🤍🌱 💙✨ 💞🫧
۳ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
عزیزمی✨🌺
۳ ماه پیشماه کوچولو:)
1خب با ذکر بسم الله شروع میکنیم به خوندن✨️🎀🚶🏻 ♀️
۳ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
به بههه
۳ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
به بههه
۳ ماه پیشنرگس
0خیلی خوب بود تا اینجا موفق باشی ام اسمی🫀🌺
۴ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
نظر لطفتهه نرگس عزیزم✨
۴ ماه پیشفیوزپفیوز
0مثل همیشه هرجا ژانر رمانی روانشناختی،روانشناسی باشه من از اود بی خود میشم و نمیتونم نخونمش
۴ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
به به چه افتخاریی نصیبم شدهه راستیتش منم یه مدته به شدت علاقهمند شدم به این ژانر
۴ ماه پیشفیوزپفیوز
1باعث خوشحالی و شادیه منهههه🥹🤍
۴ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
منمم
۴ ماه پیشدینا
1قسمت اول پارت درمورد آیندس؟
۴ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
گذشتهس درواقع
۴ ماه پیشملکه ی دلقک
2اون اولی که تعریف شد از زبون یه شخص دیگه بود ؟ تا الان که قلم خوبی بوده و جذب کننده
۴ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
اون تیکه اول پارت اول از دید سوم شخص یا دانای کل هست. باقیش از ژاویه دید گلاره. مرسی از نگاه قشنگت✨
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هلنا
1خیلی وقت بود که دلم میخواست رمانتون شروع کنم بخونم اما متاسفانه فرصت نمیشد و الانم بالاخره تونستم طلسمو بشکنم و بشینم بخونم. مطمئنم که رمان دلنشین و جذابیه🌱💞🫧😊