پارت شانزده :
در این بین، استاد کاویانی با هول و ولا از عمارت خارج شد. دوید و سوار ماشین بزرگ و مشکی رنگی که برانکارد کیوان درونش بود شد و خودرو، با قدرت گاز داد و از دروازهی نقرهفام خارج شد.
مریم هنوز هم زیر لب دعا میخواند. گیسو حالا که پزشک رفته بود، از خدمهها سؤالهایی میپرسید.
رو کردم به کیارش که خیرهخیره به مسیر رفتن ماشین و رد تایرها زل زده بود.
- کیارش؟ اینجا چه خبره؟ اگر مشتر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نرگس شریف | نویسنده رمان
شایدم همشون دارن به یه چیزی تبدیل میشن کی میدونه اصن😞✌️✨
۵ ماه پیشسارا
1هر کدوم انگار دارن به یه نماد تبدیل می شن
۵ ماه پیشافسون
2چه جالب انگار نه انگار که همچین اتفاقی افتاده همه بعد چند دقیقه عادی شدن رفتارشون مشکوکه
۵ ماه پیش
نرگس شریف | نویسنده رمان
دقیقا، انگار براشون عادیه🤝😞
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
4حس می کنم مهد کودک و پیش دبستانی و مدرسه اسم رمزه شایدم اسم دوره هاست!!!! شاید همه این خواهر برادرای به ظاهر مهربون دارن روی کیوان یه کارایی انجام میدن اون کوچیک ترینشان بود دیگه اگه اشتباه نکنم شاید میخوان به یه چیزی تبدیلش کنن خیلی مشکوکه همه چیییز