پارت سوم :

گونه‌هایم هنوز از بوسه‌های محکمی که مامان بر رویشان زده بود ذوق‌ذوق می‌کردند، هیجان و آدرنالین هم مزید برعلت بود تا بیش‌تر به سرخ شدنشان کمک کند. با پد آرایش پاک‌ کن مداد سیاه دور چشمانِ عسلی رنگم را پاک کردم و صورتم را آبی زدم.
نمی‌توانستم لبخندم را از روی لبانم پاک کنم، نمیشد!
از سرویس بهداشتی خارج شدم و با شنیدن آواز مادرم در آشپزخانه، لبخندم حتی بیش‌تر عمق گرفت. به اتاقم رفتم و روی تخت خواب نشستم. دستانم را به هم سابیدم و با ذوق زانوانم را بالا پایین کردم.
با بیست و شش سال سن داشتم مانند کودکان واکنش نشان می‌دادم. بر فرض این‌که یک کاویانی فرضی اطرافم قرار داشت، سعی کردم آرامشم را حفظ و پخته رفتار کنم.
جعبه‌ی سیاه رنگِ شیک را از کنار تخت روی پاهایم قرار دادم و دربش را باز کردم.
روی سرِ جعبه، از داخل، مُهر طلایی رنگ و براقِ کاویانی با خطی پیچی، حکاکی شده بود. این مُهر نشان اصل بودن آن بود، خدا می‌دانست این طرح به تنهایی چقدر می‌ارزید. با هیجان نفس گرفتم و پلاستیک سپیدی که روی محتویات جعبه بود را کنار زدم.
حین انجام دادن این کار، سخن چند صاحب اثر که از این پاکت‌ها دریافت کرده بودند را بیاد آوردم.
یکی می‌گفت درونش یک ست طلای سفید زیبا بود. دیگری می‌گفت کمک هزینه‌ی خرید خودروی آرزوهایش درون جعبه‌ای که برایش ارسال شده بود، قرار داشت؛ و از این قبیل.
من واقعاً هرچه درونش بود را با آغوشی باز می‌پذیرفتم؛ چون هدیه برایم مهم نبود، فرستنده هدیه مهم بود. دوست داشتم اگر روزی او را دیدم، بگویم که هدفم آن است تا در آینده به اندازه او موفق شوم، دوست داشتم بگویم زمانی که داشتم برای آخرین تابلوی عمرم رنگ روغن می‌خریدم گالری‌اش را دیدم، و همان بازدید مرا از یک مرگ نجات داد، از یک خودسوزی!
کاغذ سفید رنگ را کنار زدم و حاضرم بر جان زنده مرده‌هایم قسم بخورم، که انتظارم نسبت به اینکه هدیه‌ام جوراب باشد، بیش‌تر از آن بود که مشتی کاغذ که مانند قرار داد می‌مانستند، را به عنوان هدیه ببینم.
چیزی از ذوقم کم نشد، ولی ابروانم از کنجکاوی به هم نزدیک‌تر شدند. آن‌ها را خارج کردم و جعبه خالی را با وسواس و مراقبت روی زمین نهادم.
اولین برگه، مربوط به یک قرارداد اقامتِ یک ماهه، در آدرسی که نمی‌شناختم بود. دومین برگه، قراردادی مربوط به تعهد در قبالِ کشیدن نوعی تابلو بود. برگه سوم یک قرارداد نبود و صرفاً توضیح می‌داد که نقاش باید چه می‌کرد چگونه و در چه موقعیت‌هایی آن تابلو را نقاشی کند.
کاغذ چهارم درواقع یک پاکت‌نامه، با امضا و تمبر شخصی کاویان کاویانی بود. آن را با حواسی جمع باز کردم و نامه‌ی درونش، که با خط خودِ کاویانی نوشته شده بود را خواندم.
نگاهم که به خط آغازینِ نامه افتاد، ناگهان لرز شدیدی تمام پیکرم را دربر گرفت و چیز بیش‌تری از نامه نخواندم. با سرعت سمت گوشی‌ام هجوم بردم و درجا نام کاویانی را سرچ زدم. نگاه لرزانم میان سایت‌ها، پی خبرِ مرگش چرخ می‌خورد ولی تمامشان یا زندگی‌نامه‌اش بود، یا این‌که گالری‌اش مشکوک بود به پاتوق پولشویی‌های هنگفت.
گوشی را خاموش کردم و چندبار پلک زدم. موهای مواج سیاهم را چند دور پشت سرم دادم؛ ولی آن‌ها را نبستم. دوباره تای نامه را باز کردم و آن را خواندم.
«اینجانب کاویان کاویانی، فرزند بهروز کاویانی و مهلقا کاویانی، وصیت‌نامه خود را این‌گونه به نگارش درمی‌آورم. من به عنوان وارثِ نام، و ثروت خاندان کاویانی، تصمیم گرفتم درحالی که در شرف کهن‌سالی به سر می‌برم، وعده بیست درصد از میراث خود را به اولین صاحب اثری بدهم که بتواند با کم‌تر از چهار مرتبه‌ی هفت روزه نشان دادن آثارش، خانواده مرا تحت تأثیر قرار بدهد. از صاحب اثر خواهش می‌شود به عنوان نامزدِ دریافتِ بیست درصد میراث، یک ماه را در عمارت کاویانی سپری کند و تابلویی که به شخصه از طراحی‌اش عاجزم را، به تصویر بکشد. در صورت پسندیده شدن تابلو توسط من، نامزد، سهم بیست درصدی خود را از میراث دریافت خواهد کرد!
کاویان کاویانی»
لحظاتی طولانی درحال زل زدن به واژه‌های درون نامه بودم. اتاقم را نگاه کردم و دوباره نامه و امضای زیبای استاد کاویانی را در انتهایش از نظر گذراندم. دوباره اتاق را از نظر گذراندم و با دست آزادم به صورتم دست زدم. نکند ناگهان وارد دنیای یک رمان شده بودم؟ بروم به عمارت کاویانی؟ بروم و آنجا بمانم؟ او را یک‌بار هم ندیده بودم! اصلاً مگر خانواده‌اش را می‌شناختم؟ کدام انسانِ عاقلی بیست درصد... تکرار می‌کنم، بیست درصد از اموالش را به یک غریبه می‌داد؟ اصلاً مگر چقدر ثروت داشت؟
می‌دانستم والدین به نسبت ثروتمندی داشته، ولی عمارت؟ عمارت کاویانی؟ امکان نداشت! احتمالاً عمارت در فرهنگ لغت او و در فرهنگ لغت من با یکدیگر فرق داشتند.
دو کاغذِ قراردادی که برایم ارسال شده بود را این‌بار با دقت خواندم. روز اقامتم از ده روز دیگر شروع میشد و شرف‌یاب نشدنم تا روزِ بعدِ تاریخِ مقرر شده، به منزله‌ی رد کردن قرارداد بود.
من قرار نبود به آن‌جا بروم، حالا عمارت کاویانی یا کاخ سلیمان، من باید کنار مادر تنهایم می‌ماندم. بعد از رفتنِ خواهرم، فقط یکدیگر را داشتیم.
با اینکه از کادوی دریافتی‌ام شگفت‌زده شدم بودم، باز هم هیچ‌چیز از علاقه‌ام نسبت به او کم نشد. او اول و آخر الگویم، و نجات‌دهنده‌ام می‌ماند؛ حالا چه نامزدِ بیست درصد از اموالش شده باشم، چه نشده نباشم!
کاغذها را با احتیاط درون جعبه بازگرداندم و آن را روی یکی از قفسه‌های جوایز محدودی که در جشنواره‌ها برنده شده بودم گذاشتم. بالاخره این هم یک موفقیت، یا شاید حتی بزرگ‌ترین موفقیتم به حساب می‌آمد.
لبخندی زدم و در دلم از کاویانی تشکر ویژه، و پشت بندش یک عذرخواهی ویژه کردم. تشکر برای فرستادن چنین چیز ارزشمندی، و عذرخواهی برای قبول نکردنش!
مادر بعد از فهمیدن جریان جعبه، قرارداد، وصیت‌نامه، و تصمیمی که در قبالشان گرفته بودم، با من بحث نکرد فقط گفت که فکر می‌کرد بی‌چون و چرا قبول کنم. من او را بوسیدم و با یادآوری خودمان، دلیل تصمیمم را توضیح دادم.
***

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هلنا

    1

    چه رکب قشنگی خوردم 😂 فکر نمی کردم کاویانی یه آدم کهن سال باشه برعکس فکر میکردم که قرار پارتنر گلاره تو رمان باشه😂🥴🤦🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    😂😭وایی فکر کنم اکثر خواننده‌ها اول همچین فکری کردن

    ۲ ماه پیش
  • هلنا

    1

    بله انگاری🤣

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    بلی بلیی

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    3

    سلامتی ماهای که فکر می کردیم ۲۰ سالشه🤦😂 خرا رحم کرد کراش نزدیم😐😂

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    اگه بیست سالش بود خودم ورش میداشتم تاکسیدرمیش می‌کردم

    ۳ ماه پیش
  • نرگس

    1

    زکی خدا بهمون رحم کرد په😐😂

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    😂😂چی بگم

    ۳ ماه پیش
  • نرگس

    1

    سخن بگو...😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    منم فکر میکنم با یه پسر ۲۷ ۲۸ ساله طرفیم که عاشقش میشه یک زد حالی خوردم کک نگو

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    1

    حالا تا آخرش بخون قافلگیر میشی🤐😂

    ۲ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    😂😭عجببب

    ۲ ماه پیش
  • Mahla

    2

    به نظرم تصمیم گلاره برای نرفتن بخاطر مادرش نشون از ایثار و بزرگواری هست که داره

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    اره واقعا🥲

    ۳ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    2

    حس میکنم قراره یه اتفاقی برا مادرش یا خواهرش بیفته که گلاره قبول میکنه بره

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    1

    گلاره زیادی هنرمند و زیباست... خیلی دوستش دارم🥲💖💖💖

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    به بهههه✨✨گلاره همم

    ۳ ماه پیش
  • ملکه ی دلقک

    2

    وای وای . این پارت و یجوزی گلاره توصیف کرد هی از هیجان تو جام وول میخوردم ... انگیزه و تلاشش برای راحتی مادرش برام جالبه ولی چرااااا؟؟ باید برییی... به خدا من بودم جنله ی اول وصیت و نخونده گاز داده بودم رفته بودممم

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    آره واقعاً منم بودم همین کارو میکردم. ش شروعو نخونده بودم در خونه کاویانی بودم😂😭

    ۳ ماه پیش
  • ،Nil

    1

    از دختر داستان و طرز فکر و انگیزش خوشم اومد!

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    گلاره بفهمه احتمالا از ذوق غش کنه

    ۳ ماه پیش
  • Nil

    1

    کاویانی چه فکری تو سرته؟ کلا مشکوکی!

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    اصلا وجودیتش مشکوکه دیدیه😞

    ۳ ماه پیش
  • Nil

    3

    البته اون خودکشی و خودسوزی که قبلا میخواسته انجام بده جای بحث داره.

    ۳ ماه پیش
کپی شد!