لیست کلیه پارتهای رمان گلاره : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 62
-
رمان گلاره - پارت 41
کفشها را وقتی دوباره جلوی چمدان، روی تخت نشستم، کنار پاهایم قرار دادم. پاهایم را درون پلاستیکهای یکبار مصرفی که همراه خود آورده بودم گذاشتم. هرپایم، زیر دو لایه پلاستیک پنهان شده بود. جورابهای درون کفش را روی پلاستیکها، پوشیدم و سپس کفش را تن زدم. گشادتر از چیزی بودند که فکر میکردم و مجبور ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 42
از طرفی دیگر، حس میکنم کاویان از عمد قبر مشکوکترین شخص، یعنی سمیرا را درست جلوی ورودی قرار داده بود. اگر آن را میکندم، و استخوان یا هرچه که از او باقی مانده بود را بیرون میریختم تا پلیسها پیدایش کنند، احتمالاً من زودتر از پیدا شدن پلیس، جنازهام کنار سمیرا خاک میشد. این یک حقیقت تلخ بود، این...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 43
مغزم به قدری تندتند درحال چیدن خاطراتم کنار یکدیگر بود، که شقیقههایم را به درد واداشته شده بود. با اخمی غلیظ از جای برخاستم و دسته کلنگ را محکم در دستم چلاندم. آن کلبه، آن کلبه که محل آرامش یافتن کیارش، مریم، و گیسو بود! همانی که از سقف شیروانیاش، همان چراغهای زینتی بالای قبرها متصل بود! همانی...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 44
صدای قارقار کلاغها خیلی وقت بود روی اعصابم رژه میرفت؛ انگار آنها فهمیده بودند چیزی منفی در هوا جریان پیدا کرده بود. نمیدانم چقدر بود که پیکر بیجانِ گُلیِ جانم را در آغوش کشیده بودم؛ فقط میدانستم احتمالاً رد استخوان شانهاش روی پیشانیام را طرح زده بود. سوزش کمرم به بیشترین حد خودش رسیده بو...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 45
لرزش شانههایش زیر گونهام بیشتر شد. دستم از بیجانی پایین افتاد. آن را گرفت و مانند یک شیء باارزش میان دو پنجهاش اسیر کرد. با انگشتانش مسیر رگهایم را دنبال کرد، استخوانهای دردمند و پوست ملتهبم را نوازش کرد. آن را بالا برد و بوسهای عمیق رویش نشاند. بیاختیار لب زدم. - وقتی گُلی تازه اومده ب...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 46
اندکی سکوت، و پس از مکثی کوتاه دوباره حرفش را ادامه داد. - یکی از بزرگترین قربانیهای این رفتارهای ساختگی، مادرم بود. به قدری شیفته بابا شده بود که وقتی بچه بودم، فکر میکردم مادرم شاید واقعاً دیوونه بابام باشه. وقتی چهارتامون به دنیا اومدیم و از هفت سالگی این دورههامون رو شروع کردیم، انگار تا...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 47
نفسی کشید و ادامه داد. - فکر میکنی بابام چیکار کرد؟ وقتی مامانم زد تو صورت خودش، بابام بهش گفت تو به دنیاش آوردی، اگه به دنیاش نمیآوردی کیوان نبودش و اون بچهی بیگناه هم هنوز زنده بود! انقد این رو کنار گوش مادرم گفت، انقدر به زبونش آورد، که مامانم یه ماه بعد شکم خودشو پاره کرد و با زجر خودشو ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 48
«فصل هشتم: اجساد؛ فلش اتهام» صبح روز بعد، نه از گرسنگی بیدار شدم، نه به طور طبیعی از خوابیدن دست کشیدم، و نه کیارش بیدارم کرد. درواقع وقتی صدای جیغی وحشتزده را شنیدم، از خواب جهیدم. قلبم بیمهابا میکوبید، طوری که انگار میخواست از جایش بیرون بپرد. با هول و ولا، پیکر باندپیچی شده و دردمندم را ا...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 49
به شدت استرس داشتم، در کمتر از بیست و چهار ساعت جنازههایی دیده بودم که هرکه جای من بود، امکان داشت از پای دربیاید. بزاقم را بلعیدم و وارد نشیمن شدم. با لبخند نگاهم میکردند. با احترام تعارف کردند که روبهرویشان، روی مبل بنشینم. پس از نشستنم، کمی بدون حرف نگاهم کردند و سپس، همان مردِ چشم گربهای ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 50
- پس باهاش در ارتباط بودید در اون دوره! - همینطوره! مرد لبانش را زبان زد و گفت: - هیچ آدرسی از اون محل بهتون نداد؟ چطور شد که ارتباطتون قطع شد؟ - هیچی درباره آدرس نگفت، فقط گفت خارج از شهره. ارتباطتمون هم یه روز به صورت خیلی اتفاقی قطع شد. اینطور بود که دیروزش خیلی راحت باهم حرف میزدیم و روز ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 51
دست کیارش را محکم چنگ زدم و نجوا کردم. - اینجا چه خبره کیارش؟! کیارش هم نگران و وحشتزده بود. به وضوح میتوانستم درون نگاهش شوک را ببینم. - نمیدونم گلاره، نمیدونم! سایه گُلی هنوز هم ناراحت و حرصزده بود. به محل راه رفتن تکتکشان نگاه میکرد و اخمهایش درهم میرفت. نه، نه! این توهمها نباید در...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 52
پشت سر هم با خود تکرار کردم، آنقدر تکرار کردم تا تقهای به درب اتاقم خورد و صدای سرد مأمور به گوش رسید. - ناهارت رو آوردن. کلید در قفل اتاق چرخید و ظرف غذایم به داخل هل داده شد. درب دوباره بسته، و قفل شد. رسماً با یک زندانی تفاوتی نداشتم. الان وقت آن نبود که اعتصاب کنم. الان در موقعیتی بودم که م...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 53
هردو پنجهام را درون موهایم فرو بردم و دور خودم چرخیدم. باید... باید به کیارش هم میگفتم. شاید او فکری داشت! ولی مأمور پشت درب، آن هم از نوع مسلحش را چه میکردم؟ در همین افکار بودم و همچنان دستانم درون موهایم بود که ناگهان کلید درون درب اتاق چرخید و آن مرد چشم گربهای وارد اتاق شد؛ با همان لبخند...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 54
«فصل نهم: فلش اتهام؛ پیچش» فقط خدا میدانست بعد از نشان دادن عکس سمیرا به مأمور، چندبار اتاق را با قدمهایم متر کرده بودم. مطمئناً اگر زیر پایم خاک بود، تا به حال جاپایم نیممتری چال شده بود. انقدر پوست لبهایم را گزیده بودم که از چندجا شکافته شده و خون در دهانم پخش میشد. نکند کار اشتباهی کرده ب...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 55
بیاختیار دستم جلو رفت و یقهی پیراهن کلفتش را چنگ زدم. سرش را سمت خودم کشیدم و غریدم: - کیارش اونجا حداقل چهل تا جنازه وجود داره. نکنه فکر کردی قرار بود اونقدر اونجا بمونن تا به گیاهخاک تبدیل بشن؟ چشمان کیارش پر از ناباوری بودند. پاسخ داد. - نه! منظورم این نبود... این حتی بیشتر عصبانیام کر...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 56
مریم و گیسو و کیارش نسبت به آنکه مانند کیوان باشند حساس بودند و بیزار، ولی این بیزاری فقط در کیارش واقعی بود. با بیاد آوردن چیزی، ناگهان بازوی کیارش را چنگ زدم و سمت طبقه اول و اتاقم پا تند کردم. از جلوی چشم نگهبان مسلح رد شدیم و پس از وارد شدن به اتاق، درب را پشت سرم بستم. کلید نداشتم که آن را...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 57
حتی از قبل هم بیشتر شگفزده شدم. کفش؟ کیارش با شگفتی پرسید: - کفش؟ مأمور، چشمانش که الان به دلیل عصبانیت برق میزدند و سرخ شده بودند را به کیارش دوخت. دندانهایش روی هم کلید شده بودند. غرید: - آره، کفش! با هول و ولا نگاهم را در اتاق گرداندم و دو جفت کفش و دمپایی که همراهم بود را به سرعت جلوی م...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 58
بینیاش را درون موهایم فرو برد و عمیق بویید، سرم را خم کردم و گونهام را به دستش تکیه دادم. روی سرم را بوسید و من چشم بستم. چیزی در گلویم گیر کرد، راه نفسم را بست. او محکمتر بویید و لای پلکهایم از اشک خیس شدند. دوباره روی سرم را بوسید و یک دانه اشک، تحملش نگرفت و روی آستین کیارش چکید. خوب بود ک...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 59
تمام قلبم یکجا پایین ریخت و دیگر به ساعدش فشار نیاوردم. لعنت بر من، لعنت بر آن قسمت وجودم... - گلاره... هفت سالی میشه که دارم برای چنین روزی لحظه شماری میکنم. گلاره... حتی گُلی هم فهمیده بود ما مثل هم هستیم... کمرم را محکم به سینهاش فشار دادم و پلکهایم را بستم تا شاید دیگر اشکهایم پایین نری...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان گلاره - پارت 60
«فصل دهم: آغازِ نهایت» انسان واقعاً موجود ضعیفیست. روی سخنم درباره پیشرفت چشمگیر علم نیست، درواقع ما انسانها نسبت به عملکرد بدن خودمان ضعیف هستیم. ناگهان به خود میآییم و خودمان را در موقعیتی مییابیم که باعث میشود بدنمان آنچه که نباید را حس کند، تجربه کند. این همان نقطهایست که ناگهان به لطف...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
