پارت دوم :

-‌ گلاره!
هردو به قدم‌هایمان سرعت دادیم و من در همان حین پرسیدم:
-‌ قراره بیاد بالاخره؟ واقعاً باورم نمیشه.
زن فقط نگاهم کرد و با خوش‌زبانی گفت:
-‌ اگر بیاد هم این فرفریات نمی‌ذارن ببینیش!
برافتروختم و یک ضربه‌ی نچندان محکم به شانه‌ش‌اش زدم. گله کردم:
-‌ موهام موج‌دارن!
زن آهسته خندید و پس از لحظاتی گفت:
-‌ متأسفانه نمیاد.
خب، دروغ بود اگر می‌گفتم ناراحت نشدم؛ ولی انتظارش را داشتم. درواقع اگر می‌آمد پدیده‌ی شگفت‌انگیزی بود. کاویان کاویانی!
اولین بار که نامش را یکی از دوستان دبستانم بر زبان آورد، خنده‌ام گرفت. دوستم انگار با خانواده‌اش درحال دیدن یک فیلم سطح پایین در سینما بودند؛ چون بلیط فیلم مورد علاقه‌اش تمام شده بود، و در لیست بازیگران نامش را دیده بود.
آن روز با هم‌کلاسی‌هایم مسخره کردیم که کدام مادری نام فرزندش را یک حرف کم‌تر از فامیلش می‌گذارد.
ولی الان که به آن فکر می‌کردم، مادرش تمام هوش و ذکاوتش را هنگام نام‌گذاری فرزندش به کار برده بود؛ چون تا چند ماه، و حتی چند سال پس از آن جریان، من همیشه نام کاویان کاویانی در ذهنم ماند و حتی چندین بار در مجالس مهمانی آن را به گوش بقیه هم رسانده بودم!
درکل آنقدر این نام در یادم ماند که وقتی که درحال خریدن رنگ روغن جدید، برای ادامه نقاشی‌ام بودم، نامش را بر سردر این گالری دیدم و تمام خاطراتم را بیاد آوردم.
هنوز هم در خاطرم هست که با پلاستیک‌های رنگ و لباس‌هایی که فقط برای یک خرید چند دقیقه‌ای پوشیده بودم، وارد این مکان شدم و انگار درب بهشت به رویم باز شد.
آن روز نقاشی‌های رؤیایی دیدم که عقل از سرم پراند و پلاک نامش در زیر تابلوها، حتی باعث شد این اسم بیش‌تر در ذهنم هک شود. الان که فکر می‌کردم، نامش حتی خاص بود!
روی یکی از صندلی‌هایی که در اتاقِ جدا از سالن اصلی قرار داشتند نشستم و پوفی کشیدم. مراقب مهربان برایم چای ریخت و من عمیق بویش کردم. در این هفت روز، چای‌هایش واقعاً مرا شارژ کرده بودند.
این گالری به مرور زمان رونق گرفت و به قدری تقاضای نقاش‌ها برای به نمایش گذاشتن کارهایشان بالا رفت که کاویان کاویانی دیگر نیازی نبود تابلوهایش را برای جذب مشتری در آن‌جا آویزان کند.
در طول هفته، فقط روز جمعه بین یک تا سه تابلو از خودش به نمایش می‌گذاشت. مانند امروز. اصلاً بازدید کننده‌های زیاد امروز برای دیدن تابلوهای او آمده بودند! طرح‌هایش طوری چشم‌گیر بودند که آدمی نیاز نبود نگاهی هنری داشته باشد تا بتواند زیبایی آن را درک کند!
نفسی تازه کردم و چند جرعه از چای نوشیدم. طره موهایم را با حرکت سر کنار زدم و به در و دیوار اتاق نگاه کردم. چند ساعتی به همین منوال گذشت تا این‌که شیفت صبح تا ظهر گالری تمام و درب‌هایش بسته شد. از اتاق بیرون رفتم و با چند صاحب اثر دیگری که برای چک کردن فاکتور‌ها آمده بودند، احوال پرسی کردم.
یکی از مسئول‌های فروش سمتم آمد و سه فاکتور را در دستانم قرار داد. ابروهایم از شگفتی بالا جهید و نگاهش کردم تا نام خریدارها را بگوید.
کمی به تبلتش نگاه کرد و در همان حین گفت:
-‌ تابلو‌های جنگل برهوت، پسرک کوزه به دست و حنای بی‌رنگ توسط خریدار، کاویان کاویانی به صورت آنلاین خریداری شدن.
همانطوری هم شگفت‌زده بودم، با شنیدن این سخن تعجبم به صدای هینی تبدیل شد که از لبانم بیرون جهید. دستم و فاکتورها را باهم از تعجب جلوی دهانم قرار دادم و بهت‌زده به چشمان مسئول فروش پیش‌رویم نگاه کردم. او لبخندی به رویم پاشید و گفت:
-‌ تبریک می‌گم خانم آرامش!
زن مراقبی که این هفت روز برایم چای درست می‌کرد، ناگهان منِ همچنان شگفت‌زده را در آغوش کشید و با ذوق گفت:
-‌ شاید بالاخره یه فرصت برات پیش اومد که ببینیش! این دفعه‌ی سومه که یک هفته تابلوهات رو به نمایش می‌ذاری درسته؟
آرام سر تکان دادم که دوباره در آغوشم کشید و پشت سرهم و رگبار مانند گفت:
-‌ مبارکه، مبارکه!
از بهت‌زدگی خارج شدم و سعی کردم مانند فامیلی‌ام، آرامشم را حفظ کنم ولی نمی‌شد! نمی‌توانستم جلوی کِش آمدن لب‌هایم، و به اشک نشستن چشمانم را بگیرم. این‌بار هر دو دستم، صد البته به همراه فاکتور، را جلوی دهانم گذاشتم.
-‌ وای، باورم نمیشه!
زنِ مراقبِ مهربان با محبت نگاهم کرد. درحالی که روی شانه‌ام میزد گفت:
-‌ برو، برو خونه اینو با اهل خونه در میون بذار!
با ذوق و هیجان، از شوک خندیدم و بی‌حواس از همه کسانی که تبریک گفتند تشکر کردم. قبل از خارج شدن از گالری، همان مسئول فروش ناگهان صدایم زد.
-‌ خانم آرامش صبر کن!
با لبخند سمتش برگشتم که یک جعبه‌ی ماتِ مشکی را سمتم گرفت. توضیح داد:
-‌ این هم برای شما فرستاده شده!
با فکر به اینکه کاویانی برای تشکر یا هرچه که نامش بود، یک هدیه یا از این قبیل برایم فرستاده بود، آن را دست گرفتم. مانند همان جعبه‌هایی بود که برای تبریک به نقاش‌ها بابت فروش رفتن کارهایشان می‌فرستاد. با تشکر و ذوق از گالری بیرون زدم. دلم می‌خواست جایی را پیدا کنم و برای لحظاتی پشت سر هم جیغ بزنم. کم مانده بود از خوشحالی بالا و پایین بپرم.
کنار خیابان به هوای تاکسی ایستادم تا به خانه بروم. باید همه را مطلع می‌ساختم.
***

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نرگس

    3

    چرا حس میکنم کاویانی قراره یه بلایی سر گلاره بیاره؟؟؟ ولی یه چی عجیب اسم بابای منم احمد احمدی هست واقعا اینو که خوندم پهن شدم از خنده🤣🤣 دم نویسنده گرم قشنگ مینویسی

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    به نظرم هرچی خدس درباره کاویانی بزنید قراره حالب و خوب و بجا باشه واقعا😂✨ چه اسم جالبیییی وای

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    2

    از اونجایی که بوهای خوبی به مشامم نمی رسه از این خرید تابلو توسط کاویانی، فقط می گم ایشالا که خیره🥲🤣

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    واقعا فقط‌ همین از دستمون بر میاد😂

    ۳ ماه پیش
  • Nil

    1

    سلام رمانت تا اینجا که خوندم جالب بود. مخصوصا پارت اول که باعث شد با کنجکاوی دنبالش کنم. سبک نوشتنت هم خیلی راحت و روانه و دیالوگ ها هم به زبان محاوره ای و ساده نوشته شده... درکل خیلی به دلم نشست👌👏

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    سلام. مرسی از نگاه توو✨

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    سلام من دو پارت از رمانو خوندم و بنظرم رمان خیلی خوبیه ولی میخوام بدونم که رمان رایگانه یا بعد یه مدت پولی میشه

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    سلام مرسی از نگاهت. این رمان تا انتها رایگان پارت‌گذاری میشه🌺✨

    ۳ ماه پیش
  • روژین

    0

    میشه لطفا خطش رو کتابی ننویسی ؟

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    5

    سلام عزیزم، من هنوز رمان و شروع نکردم بخونم ولی چرا؟ وقتی نویسنده ان قدر قلمش قویه که می تونه کتابشو ادبی بنویسه چرا ننویسه خب؟؟ برای خواننده ها هم فایده های خودشو داره، مثلا این که می تونن دایره ی لغاتشون و گسترده تر کنن.

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    🌺✨🙏

    ۳ ماه پیش
  • روژین

    0

    نمیدونم معلومه که خطشون ادبیه و قلمشون قوی ولی باز هر چی نویسنده گفتن

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    سلام ممنون که وقتت رو گذاشتی. سبک نوشتار هستش نمیشه که تغییرش داد. :)

    ۳ ماه پیش
کپی شد!