خلاصه رمان اوهام وار
غرق شده در گرفتاری و مصیبتی روز افزون، حمایت و مراقبت از کسی بر گردنش افتاد. برای گریز از حضور منحوس فقر، چنگ به هر ریسمانی نواخت و دیده بر روی درستی و نادرستی کارهایش بست؛ گویا که از یاد برده بود حتی تکیهگاهی محکم مختص به خود، با وجود تکیهگاه بودنش ندارد! اشتباهی غیر منتظره، شقاوت را بر سر و رویش ریخت، همه از اطرافش پر کشیده و دخترکی بسمل شدن را برگزید. زندگانی، درست در کنجی از چهار دیواری نمور، به تعیشی...اوهاموار برایش بدل شد! *** اوهاموار: توهموار، توهم گونه.
قسمتی از متن رمان اوهام وار
باران
0بد نبود ولی نویسنده عزیز آنقدر خودتو درگیر کلمات و توصیفات قلنبه سلمبه کردی که گاهی به داستانت صدمه زدی موفق باشی
۲ سال پیشاسرا
0رمان اولی خوب بودالبته بیشترداستان کوتاه بود
۲ سال پیشسحر
0داستان پر از بدبختی و به شدت تراژدی.نباید آخر داستان باز میذاشتی.عاقبت فریاد و صحرا مشخص نشد.
۲ سال پیش

فرزانه
0خوب بود اما بهتر بود شخصیت جمشید توصیف بیشتر و بهتری میشد مبهم بود