پارت پنجاه و نهم :

تمام قلبم یک‌جا پایین ریخت و دیگر به ساعدش فشار نیاوردم. لعنت بر من، لعنت بر آن قسمت وجودم...
-‌ گلاره... هفت سالی میشه که دارم برای چنین روزی لحظه شماری می‌کنم. گلاره... حتی گُلی هم فهمیده بود ما مثل هم هستیم...
کمرم را محکم به سینه‌اش فشار دادم و پلک‌هایم را بستم تا شاید دیگر اشک‌هایم پایین نریزند. کیارش زیادی می‌دانست، درباره من زیادی اطلاعات داشت؛ او شبیه من بود، در موقعیتی متفا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زری

    2

    علاوه بر اینکه حرفو تو پارتای قبلی پس میگیرم که به کیارش اعتماد کردم باید بگم گلاره ام تریاک میکشه همگی باهم روانین

    ۳ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    🤣✨عاشق کامنتات شدمم

    ۳ ماه پیش
  • پروانه

    1

    پشمام آقا اینا خودشون روانین😂😂 اصلا نمیتونستم همچین چیزی رو حدس بزنم دلم میخواد اون مغز خوشگلتو ببوسم نرگس قلم طلا😭😂🎀

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    چی بوگوم والاا... 😞🤝🥀 مرسیی از همراهیتت😭🌺✨

    ۴ ماه پیش
  • رها

    4

    شت برگامممم ریخت نکنه بمیرنننننن

    ۴ ماه پیش
  • آتاناز

    3

    بله اینجاست که شاعر می فرماید خودم ریختم پشمام موند 👏👏

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    😞🥀😂وای

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    هعییی هعییی

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    1

    ما رو باش نگران گلاره بودیم این خودش صاحب باغه😂

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    حق😭😂✨

    ۴ ماه پیش
  • افسون

    1

    وای کیف کردم یه شاهکار بی نقص ازدوتاکمال گراتاحدی که هردوشون به خدمت همه رسیدن نه فکرنکنم بمیرندتازه سرآغازدوباره ی یه عمارت با دوتاشبیه هم مرگ اونم سوختن ازدردودردهایی که به مقتولین وخانواده هاشون داده بودندیه تفکر بی نقص کیارش البته امیدوارم گلی رو نکشته باشه که باعث بشه گلاره بیاد پیشش😬😵

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    آره دقیقاا بالاخره باید یه جایی این همه سال حرص و زجری که شده بودن توسط این آدما رو جبران می‌کردن

    ۴ ماه پیش
  • سایه

    1

    چی شد یهو این چه کاری بود؟ این دختر انگار دیونه بود رو نمیکرد حالا اونام آدمای بدی بودن ولی تو چرا این کارو کردی

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    دیگه یکی که بخاطر خواهرش میاد بین یه مشت قاتل واقعا آدم نرمالی نیست بنده خدا از همون اول یه چی کم داره😞🥀

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    سپاس فراوان خسته نباشید👏🙏

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    مرسی از توو😭✨🌺🌺

    ۴ ماه پیش
  • محیا

    4

    وای چه کار خطرناکی انجام دادن این دو تا واقعا دیوانه شدن خودشان طوری نشه ای خدا نجاتشان بده

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    آره اصن همه انکار دیوونن

    ۴ ماه پیش
  • مری

    3

    تروخدا نگو جدی مردن😭

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    بیا امیدوار باشیم که نمردن✨

    ۴ ماه پیش
  • مری

    4

    یا خدا اینا همش اثرات عمارته هر جفتشون دیوونه شدن رفت😂😂

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف | نویسنده رمان

    🤣😭ببین چه کارا که نکرده باهاشون این عمارت

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️