دوست داشتی؟
رمان دختر ابلیس اثر الینا_ایدا

رمان دختر ابلیس

  • زبان فارسی
  • 77.4K 👁
  • 140 ❤️
  • 183 💬

خلاصه رمان طنز دختر ابلیس

داستانه ما راجب یه دختره مغرور و نترسه ……و کمی هم قد و شیطون … این دختر قصه ما پدر مادرشو تو یه تصادف از دست میده …و زندگیش دگرگون میشه خودش خانم خودش میشه…… حرف زور تو کتش نمیره …بخصوص اگه پسر باشه … این دختر خانم ما یه پارتی دعوت میشه و میره …که تو پارتی یه شخصیو میبینیه…این شخص بهش یه پیشنهاد میده که زندگیشو زیرو رو میکنه …

قسمتی از متن رمان دختر ابلیس

ایدا:ببین هکسی قرار برم یجای مهم پس بچه خوبی باش
صورتمو بردم نزدیکشو سرشو بوسیدم
از رو تخت بلند شدمو به ساعت نگاه کردم ۱۰بود باید ساعت ۱۱به ادرسی که دیشب اون رضاعه داده بود میرفتم
سریع یه شلوار تنگ مشکی چرم پوشیدم
یه کفش مشکی که دوسانت پاشنه داشت همراه یه مانتوی مشکی کوتاه پوشیدم ……رنگ مورد علاقم مشکی بود اره ……مشکی …سمبلی از تاریکی……
یه شال مشکی هم ورداشتم گذتشتم سرم ……
به سمت میز ارایشم رفتم ……یه رژ لب زرشکی که به رنگ مشکی میزد به لبم زدم یه خط چشم و توی چشمم کشیدم بعد پنکک سفید کنندمو برداشتمو به صورتم مالیدم
از جام بلند شدم گوشیمو و کیفمو برداشتم
سمت هکسی رفتم ……بوسیدمشو ازش خدافظی کردم
سوارماشین لکسوزم شدم
از تو جیبم کاغذو بیرون آوردم و نگاهی بهش انداختم …
بعد یه ساعت تونستم ادرس رو.پیدا کنم…… یه ساختمون خرابه بود …… ماشینو پارک کردمو پیاده شدم ……
اروم اروم قدم بر میداشتم
داخل ساختمون شدم …جای باحال وهيجان انگیزی بود
سکوت کل ساختمونو فرا گرفته بود……اول شک کردم که این همون ادرسه یانه ولی یه حسی بم میگفت همین جاست ……
گوشه ساختمون پله های اجری میخورد میرفت بالا ……
بی اختیار سمت پله ها رفتم …
رسیدم طبقه دوم ……همینجور تو فکر بودم که به یه چیز سفت و محکم برخورد کردم
ایدا:اخ…………هووووی مگه کوری مرتیکه
سرمو بالا کردم ……و چشم تو چشم یه نره غول شدم تیپ رسمی زده بود و گوشه گوشش یه بیسیم بود ……یه نگاهی بهم انداختو پوز خند زد
نره غول:سلام خانوم کوچولو ……اینجا عروسک نمیدن اشتب اومدی
خیلی عصبی بودم ……ع.و.ض.ی اشغال منو مسخره ميکني ……حالیت میکنم ……توهم هنوز منو نشناختی
یه پوزخند پرنگ تر از خودش زدمو گفتم :
ایدا:زر مفت نزن یابو علفی …بکش کنار اون تنه لشتووو
نره غول:ببین جوجه داری زیاده روی میکنیااا میگیرم زبونتو قيچي ميکنم ……شیر فهم شد؟
بلند تر از خودش داد زدم
ایدا :نه خر فهم نشد ……یا میکشی کنار یا بد میبینی
حسابی قرمز شده بود ……
نره غول:باوشه خودت خاسي
با اون هیکل دیوش اومد سمتم که سری عکساالعمل نشون دادم
هر چی توان داشتم تو پام جمع کردمو محکم زدم وسط پاش که از درد به خودش پیچید
نره غول:دختره ه…ر…ز…ه… ک.ص.اف.ت
نفهمیدم چیشد که پامو کشید افتادم زمین ……داشت منو سمت خودش میکشید ……سریع دستمو بردم تو کیفمو چاقو رو در اوردم
چاقو رو تو دستم فشردمو با تمام توانم فرو کردم تو دستش که دادش در اومد ………رفتم بلند شم که با اون دستش منو گرفت و کشید ……لامصب چاقو افتاده بود اونطرف تر
اطرافمو نگاه کردم که یه سنگ بزرگ دیدم
سنگو برداشتمو محکم زدم تو کلش
که بیهوش شد……
بعد چند لحظه صدای دست زدن اومد ……بالای سرمو نگاه کردم که رضا رو دیدم که یه لبخند پیروزمندانه ای میزد……یه اخم پرنگ کردم و میخاستم بلند شم که چشمم به یه پسر که حدود 26یا 27سالش بود خورد از پایین نگاش کردم که تیپش رسمی بود یه کت شلوار مشکی پوشیده بود با یه کروات ابی بالا تر اومدم بینی خوش فرم و لبای کوچیکی داشت یکمی بالاتر اومدم که چشمای ابی نافذی داشت که هر دختری رو به خودش جذب میکرد ……سعی کردم نگاهمو از روش بردارمو بلند شم
رضا که در حال خندیدن بود گفت
رضا:الکی نمیگم ازت خوشم اومد ……دختر تو معرکی ……شجاعی…خارقعاده ای تو
از زمین بلند شدمو با همون اخم پرنگم گفتم
ایدا :ممنون
یه نگاهی به اون پسره انداختم ……
دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و یه پوزخند رو لبش بود ……
نمیدونم چرا ولی از پوزخندش متنفر بودم ……پسره احمق
همینطور داشتم تو ذهنم به پسره فحش میدادم که رضا گفت:
رضا :بیا با آرتا اشنات کنم ………
ایشون بهترین دوست وبهترین قاچاقچی هستن ……
جالبه……زیاد فک نکنم سن داشته باشه که بخاد بهترین قاچاقچی باشه ……خیره شدم بهش …اون پوزخنده لعنتی از لبش نمی رفت کنار ……یکم رفتم جلو و یه پوزخند پرنگ تر از خودش زدم و گفتم
ایدا:جدن!………بهش نمیخوره
نمیدونم چرا جرات پیدا کرده بودم …میدونستم اگه اراده کنه هر بلایی میخواد سرم بياره……ولی دیگه چه بلایی……خیلي وقت طعم خوشی یادم رفته ……
یه اخم غلیظ کرد و گفت
آرتا:قادری نکنه این جوجه میخاد دستیارم بشه نگو که باورم نمیشه
و بعد یه پوزخند زد که خیلی رو اعصابم بود ………لعنتی…
ایدا:ولی همین جوجه ازش خیلی کارا بر میاد……
یه پوز خند دیگه زد و گفت
آرتا:حتی از پس من!؟
نمیدونستم ………واقعا از پسش بر میام ……ایدا....یادت رفته کی هسی!؟…………تو دختر ابلیسی …………یادت که نرفته ……نه از چیزی میترسی نه چیزی میتونه مانعت بشه ……"
اره من دختر ابلیسم"


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دختر ابلیس
  • Romy

    0

    اقا، من هم گله دارم هم تشویق. دمت کردم واقعا خیلی دوسش داشتم و خوب بود! آخرش برای اولین بار توی عمرم گریم گرفت😐

    ۱ ماه پیش
  • ماهی

    3

    بابا این همه مثل قول با قهر می پرید اینور اصلا پیشنهاد نمی کنم

    ۴ ماه پیش
  • ...

    1

    خلاصه غلط املایی داره ! آخرش یه نگاه مینداختین

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    یذره زیادی تکراری بود

    ۴ ماه پیش
  • مهوا

    1

    خیلی چرت و پرت بود واقعا اوققق🤦🏻 ♀️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی چرت بود از خوندنش پشیمون شدم فکر کنم اولین رمانی بوده که نوشته

    ۵ ماه پیش
  • نارنین

    1

    خیلی خوشم امد دست نویسنده این درد نکنه کاش بیشتر بود از شخصیت ارتا ولی ایدا نه زیاد ولی رمان خوبی بود باتشکر

    ۶ ماه پیش
  • ژوپیتر

    4

    خیلی بچگانه بود. مدام میگفت من دختر ابلیسم ولی رفتاراش در حد یه بچه ده ساله بود نه یه دختر بالغ و شرور. از همه مهمتر رئیس یه باند بزرگ چرا باید توی مهمونی م*س*ت کنه؟! خیر سرش توی ماموریت بود.. دختره هم توی همین ماموریت فهمید پاهاش خوش تراشه؟😐 کلا همه چی سریع پیش رفت.

    ۶ ماه پیش
  • مهیسا

    2

    عالیی بود مخصوصا قضیه تشک😂😂

    ۶ ماه پیش
  • مهسا

    0

    وایی عالی بود من سر قضیه تشک خیلی خندیدم😂ممنون از نویسنده

    ۶ ماه پیش
  • رویا

    4

    انقدر تیکه تیکه و نامرتب بود که از خوندنش زده شدم

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عالیییییبییییییییی بود خیلی دوست داشتنیییییی

    ۶ ماه پیش
  • نیهان

    0

    خلاصه اش برام جذاب بود واسه همین رمان رو خوندم اما خوشم نیومد به عنوان یه نویسنده میگم که خیلی بچه گونه بود می تونست بهتر باشه. قلم ضعیف دیالوگ ها ضعیف بود شخصیت پرازدی بد نبود اما همه چیز توضیحی بود نه توصیف فضا سازی ام بد نبود غلط املایی هم که تو چش میزد

    ۶ ماه پیش
  • الینا

    24

    سلام دوستان بنده این رمانو در سن ۱۳ سالگی نوشتم و الان ۲۴ سالمه🥹😂 فک نمیکردم این رمان هنوز باشه باورم نمشه ! ممنونم از کسانی که خوندن رمانمو و محبت کردن به نکته ای بگم راجب پارت ها! متاسفانه موقعه پی دی اف رمان پارت ها قاطی شدن و من خبر نداشتم بعد ها متوجه شدم که دیر بود ! بازم ممنونم بابت همچی

    ۱ سال پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    اگه فایل مرتبش رو دارید می‌تونید بفرستید تا جایگزین بشه💚

    ۱ سال پیش
  • الینا

    3

    حقیقت خیلی موندم که بازساری کنم با نه 🥲چون نمیدونم کسی قراره بخونه یا نه و حس میکنم نیاز به یک تلنگر دارم تا داستانو بصورت حرفه ای تری با جزییات بهتری تغییر بدم حقیقت خوب یا بد من یادمه تو همون سال ها رمان من بین بقیه رمان ها رتبه اول رو اورده بود :) فقطقسمت های فان با علامت نگارش قلم من هست

    ۱۰ ماه پیش
  • الینا

    8

    حقیقت فکر میکنم تا جایی که بادمه مضمون رمان راجب دختریه که تو کار خلاف هست چون چیزی برای از دست دادن نداره و خانوادش رو توی تصادف از دست داده و به خدا پشت کرده که تهش مثبت تموم میشه 😅 نمیدونم بازساری کنم رمانو یا نه؟

    ۱۰ ماه پیش
  • سایه

    1

    ولی درکل رمان خفنی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • معصومه

    4

    واییی تورخدااااا دوبارهههه یکی همین جوری بنویسسس با اینکه یکم ضعیف بود ولی میدونم تو میتونییی

    ۹ ماه پیش
  • aida

    2

    خوشم نیومد خیلی بچگانه بود ۲پارت بیشتر ادامه ندادم موضوع رمان باید قوی باشه جوری که خواننده رو به خودش جذب کنه اما این اینطوری نبود به هرحالا خسته نباشی امیدوارم رمان های بهتر و جذاب تری بنویسی

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!