لیست کلیه پارتهای رمان فرد باشکوه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان فرد باشکوه - پارت 1
سخن نویسنده: با سلام خدمت شما عزیزان و همراهان همیشگی و جدید! رمان جدید بنده به اسم فرد باشکوه زین پس تنها در پلتفرم دنیای رمان پارتگذاری میشه، ممنون از کسایی که من رو به فکر انداختن تا رمانی در سبک اربابی تاریخی بنویسیم، این اولین باره که تو همچین ژانری مینویسم! پس از همهی عزیزان میخوام که با...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 2
اما در آن حین ناخواسته با شنیدن پچ پچ دو دختر گوشهایم تیز شد. - ببین چی نحسیای داره که دیارخانی که نزدیک به یک ماه برگشته هنوز برای این بدشگون جلو نیومده. زری خواست مانند همیشه دفاع کند که با گفتن «ساکت باش» جلوی زبان تند و تیزش را گرفتم. دیار صمصامفضلی برگشته؟ از نوک انگشت پایم تا فرق سرم یخ ...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 3
لبخند پرمهری به رویش زدم و باشهای آرام گفتم، نسیرن ده ساله و شیرزاد پنج ساله نیز بازیگوشانه به جمع پیوستند؛ ثریا همسر نادر که در سه ماه آخر بارداریاش بود نیز کنار شیرزاد نشست و با خستگی از بابت شکم بزرگش شروع به سخن گفتن با من کرد که من نیز بیرمق و بیحوصله جوابش را میدادم. سر آخر با آمدن اشر...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 4
شروع به نفرین خودم کردم، ای کاش اسب ثریا یا نادر را برای آمدن به اینجا برمیداشتم تا زودتر رسیده و قبل از غروب و تاریکی نیز برمیگشتم. اما زهی خیال باطل که تمامی اینها فکر بود و من احمق، دیگر هیچ کاری نمیتوانستم انجام دهم. با ترس و لرز جلو میرفتم، آنقدر رعب و وحشت بر من قالب شده بود که حتی می...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 5
نمیدانم چند مدت گذشته بود. تنها در فکرم این بود که هر چه زودتر به عمارت خودمان برگردیم تا قبل از آن که پدرم اشراف خان بویی ببرد که من اینجا هستم تا قبل اینکه سرم را گوش تا گوش بِبُرد. هوا روشنتر شده و نور کمرنگی از لای پردهی ضخیم اتاق میتابید و این یعنی نزدیک به طلوع خورشید است و من هنوز تا ...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 6
دیار نفس عمیقی از سر درماندگی کشید و گفت: - الان نمیتونی. ابروی هشتی و تیره رنگم مانند کمانی بالا پرید و سپس پرسیدم: - چرا؟ دیار کلافه دستی به سبیل مرتب و دهانش کشید و گفت: - چون خون زیادی از دست دادی نباید راه بری و چون… مکث کرد؛ نگاهاش برای لحظهای روی صورتم لغزید و سپس آرام گفت: - چو...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 7
دلم فرو ریخت. آن لحظه درد شانه و خشکی گلویم از بابت آن همه پیاده روی برایم اهمیت نداشت که بهترین دوست و خدمهم را اینگونه دیدم. چطور همه چیز را تقصیر او میدانستند؟ البته فراموش کرده بودم که کار حاج بابا همین است، هر سال که زمینهایش خوب محصول میداد زرق و روزی خدا بود و هر سال که به قحطی میخورد...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 8
نادر مرا از شانهی سالمم گرفت و بلند نمود، سپس در حالی که کنار گوشم زمزمه سر میداد گفت: - نگران نباش، الان رگ غیرتش بیمورد باد کرده! تا فردا یه کاری میکنم بیای بیرون و به هاشمم میگم با زنش بیان مداوات کنن. تلخندی زدم و درب اتاق را خودم باز کردم و گفتم: - عادت دارم خان داداش! اولین بارم نیست زن...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 9
اولین بار بود که مادرم را با این حال و احوال میدیدم، نقره بانو دستی به موهای نسبتا کثیف و چهرهی بیمارم کشید و گفت: - بعد اینکه تبت اومد پایین باید بری حموم! برات یه دست لباس خوشگل... با صدای زری که نام هاشم و همسرش را فریاد میزد، مادرم در سکوتی عمیق فرو رفت. چشمانش، که همچون آسمان غمگین و بار...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 10
نقره بانو چهرهی متفکر و غمگینم را دید و با تحکم گفت: - این چیزا دست تو نیست مهرو. از وقتی چشم باز کردی، نشونکردهی دیار بودی. حالا هم… فقط داریم کاری رو که باید، انجام میدیم. «نشونکردهی دیار بودی…» اگر این جمله را چهار سال پیش میشنیدم؛ یا حتی چهار روز پیش شاید قلبم تندتر میزد؛ اما حالا.....
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 11
وقتی مراسم تمام شد، زنها یکییکی آمدند و دستم را بوسیدند، تبریک گفتند، آرزو کردند و رفتند. اما هیچکس نفهمید که من در آن لحظه نه عروس بودم، نه خوشبخت، نه امیدوار... ناخواسته چشمم به درب ورودی افتاد و برادرم نادر را با کت و شلوار محلی دیدم؛ چشمهایش سرخ بود. سیگار بین انگشتانش میسوخت و خودش نمی...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 12
دیار با همان قد بلند، همان شانههای پهن، همان نگاه تیره بود. از پشت تور روی صورتم خیره شدنش را حس کردم اما میدانستم نمیتواند مرا ببیند تا وقتی که خودش آن تور مزاحم را کنار زند. فخریخانم اولین کسی بود که به محض رسیدن و احوال پرسی ساده به حرف آمد صدایش خشک بود، مانند چوب: - این دخترهست؟ اشرف خ...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 13
خانزاده مشخص بود میخواهد سخن بگوید، اما به احترام پدرش بود یا ما، سکوت کرده و هیچ نمیگفت، دست مشت شدهاش را روی ران پایش گذاشته و هوفی عمیق کشید. عاقد صیغهی عقد خواند و مهریهی صیغهام شد تکه زمین کشاورزی و من با صدای ضعیف و خسته بله را گفتم و تمام! تا به خودم آمدم، با دستور خسروخان، تور از ر...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 14
دیار نگاهش را از من گرفت. به زمین خیره شد، انگار دنبال کلمه میگشت. - چون… مکث کرد و خسته و کلافه سخن گفت: - چون نمیدونستم چی درسته. نمیدانم چرا دوست داشتم زخم زبان بزنم حال که فهمیدم من در دنیای دیار با یک نقطهی خالی هیچ فرقی نداشتم، پس ابرویی بالا انداختم و گفتم: - یا چی به نفعتونه؟ دیار...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 15
دکمههای لباسم را باز کرد و آرام و محتانانه یقهی لباسم را کنار زد و تمام آن مدت من از این همه نزدیکی قلبم به تپش افتاده و دستانم میلرزید. تا به حال هیچ مردی در زندگیام مرا در این حالت ندیده بود و حال این اتفاق افتاد. پارچهی روی شانهام را کنار زد، هوا که به زخمم رسید سوزشش بالا رفت، دندانها...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 16
در باز و دختری حدوداً بیستساله وارد شد. روسریاش را مرتب کرد و با احترام اندکی سر خم کرد، اما در عمق نگاهاش، در آن عسلیهای ناب دخترک، حسادت مشهود بود. - من محبوبهم… از کنیزای اندرونی! دیارخان گفتن برات دمنوش بیارم. درست از خودمانی صحبت کردن و با حرص گفتنش به من فهماند که این دختر از بودن م...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 17
برای آن که این یک سال با عذاب زندگی نکنم، نیاز داشتم تا با فخریخانم سازش کنم؛ مشخص بود از بیست و چهار ساعت حداقل ده ساعت را کنار او سپری خواهم کرد؛ پس چه بسا که با آرامش و بدون گریه شب سرم را بر بالین گذارم. فخری دختر نداشت، هم کلامی نداشت، همانطور که ثریا در خانهی ما همیشه چسبیده به مادرم بو...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 18
دستانم را در هم قلاب کردم و به خود گفتم که این بازیهای کلامی فقط برای آزار من است. احساس میکردم که خوی خانیاش در او شعلهور شده و قصد دارد مرا به روش خودش بسوزاند. تاکید بر روی محرم بودن و دوری از کلمات زن و شوهر، همچون شمشیری دو لبه، به وضوح نشان میداد که او به دنبال چه چیزی است؛ گویی میخوا...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 19
ابروی بالا رفتهاش را دیدم و سوالی که دوباره پرسیده شد: - حتی نادر؟ سکوت کردم و خود سکوت کردنم نشان از آن بود که جوابم منفی است و دوباره سوال پرسید: - چرا؟ نفس عمیقی کشیدم و با شرم سخن گفتم: - چون میترسیدم مسخرهم کنن. دیار سرش را کمی کج کرد و دوباره سوال کرد. - چرا باید مسخرهت کنن؟ انگار قرار...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان فرد باشکوه - پارت 20
تا خواستم اعتراض کنم و بگویم نه همچین چیزی غیرممکن است، درست همان لحظه، زلیخا از پشت سر نادر بیرون آمد. چادرقدش را درست کرد، دستش را روی سینه گذاشت و با صدایی لرزان که آمیخته به ذوق بود گفت: - الهی فدات شم مادر… بیا تو… بیا تو که چشممون به جمالت روشن شد. و من… برای اولین بار بعد از سه روز، ا...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
