دوست داشتی؟
رمان شب نما اثر نسرین جمال پور

رمان شب نما

  • زبان فارسی
  • 71.7K 👁
  • 137 ❤️
  • 79 💬

خلاصه رمان عاشقانه شب نما

شب نما قصه ای پردرد است که تصویر خیانت مادری را در برابر پسرش روایت می‌کند… داستانی عاشقانه از مظلومیت کودکان مورد تجاوز قرار گرفته و نوزادنی که معتاد متولد می‌شوند…

قسمتی از متن رمان شب نما

با صدای مردی از جایگاه راننده، سر هر دو نفرمان; به آن سمت متمایل شد.
_زیبا بابا، چرا نمیای؟
و قبل از پاسخ زیبا، رو به من گفت:
_بابا جان بیا سوار شو. مثل این‌که حال برادرت ناخوشه.
همین یک جمله کافی بود تا تن بی‌جان اهورا، روی دوشم سنگین تر شود و بدانم برای چه چیزی این وسط ایستاده ام.
زیبا هم که گویی تازه به خود آمده بود، دستپاچه و بی حواس گفت:
_بشینید تو ماشین.
و خیلی سریع، در عقب ماشین را باز کرد و کنار ایستاد.
پدرش نیز پیاده شد و به سمتم آمد.
سریع سلام کردم و پاسخ شنیدم.
آمدم خم شوم تا اهورا روی صندلی عقب، جاگیر شود; اما واقعا کار سختی بود. و پدر زیبا خیلی خوب موقعیتم را درک کرد، که با حرکتی مردانه، برادرم را از تنم کند و روی صندلی خواباند.
آن اتفاق نیمه شب، سرآغاز آشنایی من با خانواده ی دوست داشتنی و با محبت "قانع" شد.
و حالا در این غروب چهارشنبه سوری، زیبای عزیزم در وسط سالن خانه ام نشسته و مهمانی چشم هایم را اجابت کرده است.
و فقط نیماست که با دوستی بی‌نظیرش می‌تواند اهورای مرا از حال ناخوشش جداسازد.
صدای مشت زدن اهورا قطع شده است و این یعنی، این دو دوست و یاور، دارند درد دل‌شان را به هم منتقل می‌کنند.
کمتر از نیم ساعت طول می‌کشد تا چهارشنبه سوری کوچه‌ی دل‌گشا به اوج برسد و خانواده های صمیمی‌اش به لذت درکنار هم، سرود سلامتی سر دهند.
خنده های اهورا برگشته اند.
در پستوی کارگاه تراشکاری ام چای دم می‌کردم و مست بوی عطر دل‌انگیزش بودم.
یک هفته از شروع سال جدید می‌گذشت و اکثر مغازه های مجاور همچنان بسته بودند و در تعطیلات نوروزی به سر می بردند.
اما نه من آدمِ در خانه نشستن بودم و نه جایی برای تفریح و سفر داشتیم.
زیبا با خانواده اش به اردبیل رفته بود. مادرش اردبیلی بود و تمام اقوام مادری‌اش آن‌جا زندگی می‌کردند.
همیشه خدا را شاکر بودم که اگر مادرم برایم مادری نکرد; در عوضِ آن، همسر و مادرهمسرم را دو فرشته‌ی مهربان آفرید، تا وجودم از عقده‌ی نداشتن محبت مادر، نخشکد.
چایِ دم کشیده را از روی کتری برداشتم و در استکان کمر باریک قرمز رنگ طرح قاجار ریختم.
رنگش معرکه بود.
قوطی قند را با یک دست و چای خوش‌رنگم را با دست دیگر برداشتم.
همین که پشت میز نشستم و چای را روی میز گذاشتم، گوشی ام زنگ خورد.
لبخند کم رنگ لب هایم با دیدن نام "زیبایم"، عمیق شد.
می‌دانستم او هم دلش آن‌جا بهانه گیر شده است که از صبح سحر، تا الان که آفتاب وسط آسمان است، سه بار تماس گرفته تا صدایم را بشنود.
و من عاشق این دلبری های ریز ریزش بودم.
دکمه‌ی سبز پاسخ را فشردم و قند کوچکی را به دهان بردم.
شیرینی اش در مقابل حلاوت شیرین حرف های زیبای من، هیچ بود.
_سلام مَه بانو... پارسال دوست امسال آشنا!
رنجیده می‌گوید:
_خیلی بدی علی! از صبح تا حالا یه خبر ازم نگرفتی. اینم عوض احوال پرسیته؟
چای را به لبم نزدیک می‌کنم و کمی از آن می‌نوشم.
_سلامت و خوردی خانوم خانوما؟
"هین" کش‌داری می‌گوید و جواب می‌دهد:
_ببخشید باز یادم رفت.
و بعد صدایش را صاف می‌کند و با دلبری می‌گوید:
_سلام عزیزم... سلام آقا... سلام همسر...
استکان کمر باریک را روی میز می‌گذارم و پاسخ سخاوت کلام همسرم را به شیوه‌ی خودش می‌دهم.
_خدا ببخشه. علیک سلام عزیزترین... علیک سلام خانوم... علیک سلام هم‌نفس... همه کس!
سکوت می‌کند و آن قدر دست دلش برایم رو هست، که بدانم حرف پشت این سکوت چیست. اما خودش زودتر به حرف در می‌آید. لحنش رنجور است.
_علی چرا من همیشه تو ابراز علاقه، ازت کم میارم؟ چرا تو انقد چیز بلدی؟
قاه قاه خنده‌ام که در گوشی می‌پیچد، می‌دانم حرصی و عصبی شده است.
_بله بخند. هی به ریش من بخند. من و بگو تو این هوا و تو این طبیعت، نشستم دارم...
حرفش را می‌خورد اما دلم کمی ترش می‌کند.
عادت به شنیدن این حرف ها از زبان زیباترین، ندارم.
مجددا مکث می‌کند و کمی طول می‌کشد تا به حرف درآید.
از مکثش استفاده می‌کنم برای دلجویی و می‌گویم:
_دلم خیلی تنگته عزیزترین. خونه و کوچه که هیچ، دنیام بی رنگ شده تو نبودت زیبا.
صدای نفسش که در گوش جانم می‌پیچد، چشم‌هایم ناخودآگاه روی هم می‌افتد.
گویی کسی صدایش می‌کند که زود به خود می‌آید و بلند می‌گوید:
_باشه!
و بعد به من می‌گوید:
_تا آخر هفته هرطور شده برمی‌گردم. بهت قول می‌دم. این سه روزم تحمل کن تا بیام.
گویی چیزی یادش افتاده باشد، سریع می‌گوید:
_راستی علی... مادربزرگم "علیرام" از دهنش نمیفته. چپ می‌ره، راست میاد، می‌گه علیرام عزیزمه، سوی چشممه! ببین چه کردی با خانواده‌م؟
و نخودی می‌خندد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شب نما
  • فریبا

    0

    رمان بسیار خوبی موضوع جالبی داشت

    ۱ هفته پیش
  • لیلا

    0

    اینقدر انرژی منفی و غم روم تاثیر گذاشته نصفه خوندم امیدوارم تهش خوب تموم شه

    ۱ هفته پیش
  • ستایش

    0

    بهترین رمانی بود که خوندم با هر خط از کلمات غمگینش قلبم تیر کشید و انگار من جای تک تک کاراکتر ها بودم ممنون از سازنده اش💖

    ۳ هفته پیش
  • عباسی

    0

    سلام خدمت شما رمان خوبی بود من که لحظه به لحظه بیشتر کشش پیدا می کردم برای خواندنش،موفق باشید

    ۱۰ ماه پیش
  • ناینا

    43

    ما خودمون کم بدبختی داریم بیایم اینا رو هم بخوینم والا ما رمان می خونیم که از واقعا هایه دنیایه کثیف جامعه دور باشیم نه که وارد جزعیات هم بشیم که بد تر گند بزنه به روحیمون اه

    ۵ سال پیش
  • NEGAR

    4

    ینی آخرش غمگین تموم می شه ؟

    ۵ سال پیش
  • Tanhaye_Tarik

    22

    ناینا جون از خلاصش معلومه که تلخه و درباره چه چیزاییه اگه میخاستی از واقعیت های دنیا دور بشی خلاصشو که دیدی پس نمیخوندیش ب سلیقه هاهم احترام بزار بعضیا این سبکی دوس دارن🖖🖇💜

    ۵ سال پیش
  • Anile

    2

    هرکی یه نظری داره این رمان قلم ضعیفی داشت ولی لازم به ذکره آدم نمی تونه همش تو داستانا زندگی کنه دنیا واقعیه هر *** هدفی داره برا رمان خوندم بعضیها فرار از واقعیت بعضیها آشنایی باهاش

    ۵ سال پیش
  • Sogoli

    2

    قلم ضعیف؟ بنظرم عالی بود و اصلا هیچ نقصی نداشت شما خوشت نیومد میتونی نخونی گلم🤗

    ۱۲ ماه پیش
  • ساحل

    4

    خب نخون😐

    ۵ سال پیش
  • Sogoliii

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • پاییز

    1

    اولش که خوندم خوشم نیومد اما ادامش دادم دیدم خیلی قشنگه و خیلی غمگین بود بعضی جاها اشکم رو در آورد، ای کاش از خوشبختی اهورا بیشترمی نوشت چون تمام زندگیش درد و رنج بود و باز هم از شیرین زبانی فرزندعلیرام می گفت . آره متاسفانه چنین واقعیت های تلخ و درد ناکی هم وجود داره ممنون از نویسنده عزیز ♥

    ۱ سال پیش
  • آرام

    2

    خیلی خوب بود.خیلی وقت بودکه رمانی به این زیبایی نخونده بودم.خیلی خوبه که یه نویسنده قبل ازاینکه میخواددست به قلم بشه حداقل مطالعه ای دراون زمینه داشته باشه.ممنون ازنویسنده خداقوت.

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    0

    خیلی اغراق داشت... هیچ ادمی کسی که باعث قتل بچه اش شده به خونه راه نمیده بعدم براش دل بسوزونه و گریه کنه. یا مثلا اهورا با وجود گذشته ی مامانش بازم خیانت زنش رو تحمل کرد.اعتیادشو.یادزدیدن برادرزادش

    ۱ سال پیش
  • ضحی

    0

    واقعا رمان قشنگی بود دست نویسنده ش درد نکنه واقعا خسته نباشید لازم داشت و اینکه اصلا تکراری نبود ارزش خواندن رو داره

    ۱ سال پیش
  • الیتا۳۲

    0

    عالییی بود چقدر به جامعه وواقعیت نزدیکتربود درسته همه اتفاقا واسه یه خانواده بودویه کم اقراق ولی واقعیتونشون میداد قلمی روان وزیبا داری ممنون

    ۱ سال پیش
  • آلما

    1

    رمانتون برام جذاب بود اما واقعا حال دلم رو یه جاهایی خراب کرد که این قضیه از هنر قلم شما و مهارتتون در به تصویر کشیدن داستان نشأت مگرفت بهتون تبریک میگم خوب روان من خواننده رو به بازی گرفتید

    ۱ سال پیش
  • آلما

    1

    خیلی قشنگ و قوی بود و همینطور افسرده کننده مودم رو تا چند وقت بهم ریخت بود اما ارزش خوندن رو داره

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    0

    سلام واقعا رمان خوبی بود از نویسنده عزیز تشکر میکنم

    ۲ سال پیش
  • Haniye Nasiri

    0

    عالی بود عالی لطفاً بیشتر از این رمان ها بزارید خیلی وقته رمان به این کیفیت نخوندم تشکر از نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!