پارت دوم :

اما در آن حین ناخواسته با شنیدن پچ پچ دو دختر گوش‌هایم تیز شد.
- ببین چی نحسی‌ای داره که دیارخانی که نزدیک به یک ماه برگشته هنوز برای این بدشگون جلو نیومده.
زری خواست مانند همیشه دفاع کند که با گفتن «ساکت باش» جلوی زبان تند و تیزش را گرفتم.
دیار صمصام‌فضلی برگشته؟ از نوک انگشت پایم تا فرق سرم یخ بست انگار که به قطب جنوب رفته و در حال فریز شدن بودم، چشمانم نزدیک بود از حدقه درآید، دیاری که از دوران طفولیت به فرنگ رفته و گهگاهی برای تفریح و دیدن پدر و مادرش تنها چند روز به روستایشان برمی‌گشت حال یک ماه است که برگشته؟ مطمئنا این برگشت دائمی است که آن دو دختر اینگونه سخن گفته و راجع به من حرف می‌زدند.
با حرص فراوان لبانم را روی هم فشردم، مطمئنا نادر این موضوع را می‌دانست و لام تا کام هیچ سخنی نگفته بود.
انگار که وجودم در اخگر آتش در حال سوختن بود، همان‌طور که با زور و سختی تمام وسایل را از دست زری می‌ستاندم با تحکم گفتم:
- برو ببین دیار فردا کجاست!
زری با تعجب در حالی که سعی داشت نگرانی‌اش را پنهان کند سخن گفت:
- اما خانم... من الان برم ده بالا تا برسم خیلی طول می‌کشه.
کلافه هوفی کشیدم و همان‌طور که لنگ لنگان گام‌های آرام برمی‌داشتم گفتم:
- زری به جای حرف زدن برو ده بالا از نوکر صمصامیا بپرس فردا دیار چه کار می‌کنه.
زری با چشمان خیره و پر از خشم به من نگریست، اگر نه اینکه دختر خان بودم، مطمئناً سیلی سرخی بر گونه‌ام می‌نواخت که دیگر از او همچنین درخواستی نکنم. اما در آن لحظه، او تنها امید من بود.
برادرم نادر، مانند سپر محافظ، هوایم را داشت؛ اما نمی‌توانستم به او بگویم. او به خاطر نقصی که داشتم، بیش از حد بر من حساس بود. اگر اکنون که به بازار آمدم به جای زری، نادر در کنارم بود و سخنان زهرآگین مردم را می‌شنید، بدون شک تپانچه‌اش را از غلاف بیرون می‌آورد و با گلوله‌های آتشینش، به قول خودش به آنان می‌فهماند که جز «خانم کوچیکه»، کلامی دیگر از دهانشان خارج نشود.
زری این پا و آن پا کرد و سر آخر شروع به دویدن کرد، من نیز خودم را به عمارت سنگی رساندم، جایی که در آن مهر بود اما نه برای من!
جایی که در آن عشق موج می‌زد اما باز هم نه برای من!
وارد اتاقم شدم و سعی کردم وسایل دستم را بدون آن که ضربه‌ای به آنان وارد شود بر روی تخت گذارم که موفق هم شدم.
یکی یکی وسایل را زیر تخت یا صندوقچه‌ی لباس‌هایم قایم کردم تنها برای آن که اگر روزی کسی وارد اتاق شد وسایل را نبیند.
حق تحصیل عالیه بخاطر دختر بودنم از من سلب شده بود اما نقاشی تنها چیزی بود که در این بیست و سه سال از عمرم مرا سرپا نگه داشته و یک جورایی به من امید می‌داد.
ساعت نزدیک به یک ظهر بود که به سمت راه پله‌ای که به سمت ایوان عمارت جایی که میز غذاخوری بزرگی آنجا قرار داشت راه افتادم.
بالا رفتن از پله‌ها برایم سخت نبود، اما نسبت به خدمه که از کنارم گذشته و انواع مختلف غذاها را در ظروف زرین به سمت میز غذاخوری می‌بردند کُند بودم.
نادر با دیدنم به سمتم آمد، موهای نسبتا بلند و محاصنش حال مزین به چند تار سفید گشته بود بر روی موهای قیرگونی که فرق وسط باز کرده و همیشه تا نیمه‌های سرم دیده می‌شد بوسه‌ای زد و گفت:
- خوبی دوردونه؟
لقبم همیشه این بود، دوردانه‌ی برادر و فرزند نحس پدر بودم. با لبخند سری تکان دادم و گفتم:
- آره خوبم.
نادر همان‌طور که دست بر روی شانه‌ام می‌گذاشت و من را به سمت میز هدایت می‌کرد گفت:
- تو بازار چکار داشتی؟
عادی بود، همیشه همینگونه مرا برای بیرون رفتن بازخواست می‌کرد، البته می‌دانم این کار را می‌کرد که اگر حاج بابا یا نقره بانو چیزی گفتند از پشت من درآید. اما او هم کسی بود که نمی‌دانست من بر روی بوم سفید، آرزوهایم را، زیبایی‌های مقابلم را می‌نگارم. انگار که در دستم به جای قلمو بذر گیاه باشد و هرطور که دلم می‌خواهد دنیایی باب میل خودم خلق می‌کنم. دنیایی که در آن آزادم، نگران نیستم که کسی مرا قضاوت کند.
پس در حالی که تبسمم را حفظ کرده سخن گفتم:
- هیچی! با زری رفتیم یکم برای مادرش داروگیاهی بخره.
نادر که دیگر به میز رسیده بود صندلی مخصوص و مختص به خودم را عقب کشید و گفت:
- به من خبر بده دوردونه! نمی‌خوام آتو بیفته دست حاجی و کمربندش بشینه رو بدنت!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مرضیه

    1

    داداشش نادر چند سال ازش بزرگترها چون گفت که چند تار سفید داره البته شاید سغدی موش زود رس باشه😕

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    سنی نگفتم گل

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    داداشش نادر خوب هوا شو داره مطمئنم اگر درم.رد نقاشی کردنش می شنید وسایل رو براش فراهم می کرد که داخل خونه سرگرم شه تازه اینجوری دیگه بیرونم نمیره تا نگران بهونه دانلود دست پدرش بشه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    واقعا حتی نباشیم براش ممنوع بود؟؟گناه داره کاش بتونه لاقل آزادانه نقاشی کنه

    ۴ ماه پیش
  • محیا

    0

    خوبه که حداقل نادر رو داره که باهاش مهربونه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره

    ۴ ماه پیش
  • نعنا

    1

    چه قلم قشنگی دارین.

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😍🫰

    ۴ ماه پیش
  • Roza

    2

    بسیار عالی داستان قشنگ و جذابه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم

    ۴ ماه پیش
  • نیلی

    1

    خسته نباشی زهرا بانو مثل همیشه عالی، میگم زهرا جان چندتا پارت میشه بنظرت؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم گل‌.... نمی‌دونم ولی یحتمل بالای هفتاد تا میشه

    ۴ ماه پیش
  • Mahi

    1

    بنده خدا مهرو به خاطر نقصی که خودش در به وجود اومدنش هیچ نقشی نداره جقدر عذابش دادن🥲، ولی بازم خوبه یه برادر داره که هواشو داره و اگرنه خیلی بیشتر از اینها میتونستن اذیتش کنن

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    🤧🤧

    ۵ ماه پیش
  • Maryam

    1

    سلام ممنون نویسنده جان بابت رمان قشنگتون من بعد از رمان پادشاه جاده ها با شما آشنا شدم و الان خوشحالم که باز میتونم رمانتون رو بخونم اونم با ژانر اربابی رمان تا اینجا عالی بود مهرو خیلی گناه داره ولی خداراشکر نادر هواشو داره😍🥲

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که همراهمی عزیزممم امیدوارم لذت ببری

    ۵ ماه پیش
  • روشنا

    1

    اون زمان ها با عقاید و افکار و درک مردم زندگی کردن واقعا سخت بوده ولی خوبه که مهرو نادر و داره که پشتشه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره بودن یه برادر براش نعمت بوده

    ۵ ماه پیش
  • دینا

    1

    کاش داداش داشتم ....

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    منم همینطور 😢

    ۵ ماه پیش
  • Hasti

    0

    عالی امیدوارم تا آخر همینطوری پیش بره🤍

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    مطمئنا هست ☺️

    ۵ ماه پیش
  • اسما

    0

    چرا انقد فامیل پسره سخته😁

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیگه اینقدر می‌خونی عادت می‌کنی نگران نباش 😂

    ۵ ماه پیش
  • Ray

    1

    کاش همه یه برادر مثل نادر داشتن :)

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۵ ماه پیش
  • zahra

    1

    آفرین حالا خوبه داداشش و از دست نده با این آدمایی که دورش هستن

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    👌

    ۵ ماه پیش
کپی شد!