پارت صد و بیست و چهارم :

با این حرفش کنترلم را از دست می دهم و گوشی را از دست احمد آقا می گیرم.
صحرا که صورت عصبی من را می بیند، می خواهد تماس را قطع کند.
ـ صحرا صبر کن یه لحظه، طلاق و از کجا آوردی؟ من و تو که مشکلی نداشتیم.
نگاه صحرا به پشت گوشی است. مطمئنم هاشمی آنجاست و صحرا برای صحبت با من می خواهد از او کسب اجازه کند.
ـ نمی خواد واسه حرف زدن با من از اون پوفیوز کسب اجازه کنی. من هنوز شوهرتم، چطور تونØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    هیجانی شد😍

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    بیچاره سعید وای حتما هاشمی جون بچشون تهدید میکنه ترسونده صحرا رو

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️