پارت صد و سی و ششم :

نزدیکش می شوم، بهمن به طور ناگهانی با هردو دستش کمرم را می گیرد.
ـ حالا شدی اونی که می خوام.
طوری کمرم را چسبیده بود، انگار در حال اندازه گیری بود. با دیدن دار قالی خودم را مشغول می کنم تا از آغوشش جدا شوم.
پشت دار قالی می نشینم و به نقشه نگاه می کنم و مشغول بافتن می شوم که دست بهمن را پشت گردنم حس می کنم، دستانش که زیپ پیراهنم را می گیرد و به سمت پایین می کشد، یخ می زنم.
بهمن لب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    سعیده جونم فک کنم پارت و اشتباهی فرستادی الان باید پارت 135 رو میفرستادی🙏🌱

    ۶ ماه پیش
  • زهراz

    0

    وایییییی ممنونم سعیده جونم که اینقدر به مخاطبت اخترام میزاری خیلی دوست دارم هم خودت و هم قلمت و عاشقتم💋💋💋💋💋💋💋❤️❤️❤️❤️❤️🌱🙏💯💯🌷🌱🌷🌱🌷🌱

    ۶ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون بامحبت

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️