اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و سی و هشتم :
ـ بابام اومده؟؟؟؟
ـ آره، بابا رسولم جلوی در منتظرمونه.
سعید که می رود، نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم و به سرعت خودم را به باغ می رسانم و به دنبال پدر می گردم. پدر را از دور می بینم و به سمتش می روم.
ـ بابا.
پدر که بر می گردد، بدون ثانیه ای معطلی در آغوشش می گیرم.
ـ صحرا جان، بابا، خوبی قربونت بشم؟؟؟
ـ خوبم بابا.
کمی از پدر فاصله می گیرم و با لذت نگاهش می کنم، حالا Ø
لطفا صبر کنید...
