اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و بیست و دوم :
ـ از وقتی فهمیدم زندانی، به هر دری زدم که آزادت کنم ولی بهم گفتن تا چند روز آینده قراره آزاد بشی چون شاکی شکایتشو پس گرفته و نیازی نیست من کاری کنم اما بازم از ملاقات من با تو، جلوگیری می کردن، واسه همین موضوع داشتم از نگرانی می مردم و اینکه نکنه بلایی سرت بیاد.
کلافه دستی به چشمانم می کشم.
ـ بیا بریم سوار ماشین بشیم، برسونمت.
ـ منو ببر خونه پدر صحرا تا بفهمم چه اتفاقی افتاده؟
لطفا صبر کنید...

لیلی
0وای وای میدونستم کار اون هاشمی عوضیه😠😒حتما صحرا رو تحت فشار گذاشته تا ازادش کنه سعید رو💔