پارت صد و بیست و دوم :

ـ از وقتی فهمیدم زندانی، به هر دری زدم که آزادت کنم ولی بهم گفتن تا چند روز آینده قراره آزاد بشی چون شاکی شکایتشو پس گرفته و نیازی نیست من کاری کنم اما بازم از ملاقات من با تو، جلوگیری می کردن، واسه همین موضوع داشتم از نگرانی می مردم و اینکه نکنه بلایی سرت بیاد.
کلافه دستی به چشمانم می کشم.
ـ بیا بریم سوار ماشین بشیم، برسونمت.
ـ منو ببر خونه پدر صحرا تا بفهمم چه اتفاقی افتاده؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    وای وای میدونستم کار اون هاشمی عوضیه😠😒حتما صحرا رو تحت فشار گذاشته تا ازادش کنه سعید رو💔

    ۴ ماه پیش
  • آنیا

    0

    ای کفتارعوضی من گفتم همه چی زیرسراون پیرخرفت مرتیکه مزخرف😡🤬

    ۵ ماه پیش
کپی شد!