پارت صد و بیست و پنجم :

حمید می گوید:
ـ بابا یه آشنایی داره تو شهرمون خیلی هم با همدیگه صمیمی ان، باید ببینم آشناش می تونه تو تهران هم برامون کاری کنه؟؟
حمید که برای تماس گرفتن بلند می شود، می گویم:
ـ از اصل ماجرا به بابا چیزی نگو نگران میشه یه چیز دیگه بگو.
ـ حواسم هست داداش.
احمد آقا با نگرانی نگاهم می کند.
ـ سعید این هاشمی خیلی گردن کلفته، کلی آشنا و پارتی و نوچه و خلافکار، غلام حلقه به گو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    طفلک پرستوخانوم خبرداره یانه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!