اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و بیست و پنجم :
حمید می گوید:
ـ بابا یه آشنایی داره تو شهرمون خیلی هم با همدیگه صمیمی ان، باید ببینم آشناش می تونه تو تهران هم برامون کاری کنه؟؟
حمید که برای تماس گرفتن بلند می شود، می گویم:
ـ از اصل ماجرا به بابا چیزی نگو نگران میشه یه چیز دیگه بگو.
ـ حواسم هست داداش.
احمد آقا با نگرانی نگاهم می کند.
ـ سعید این هاشمی خیلی گردن کلفته، کلی آشنا و پارتی و نوچه و خلافکار، غلام حلقه به گو
لطفا صبر کنید...

آنیا
0طفلک پرستوخانوم خبرداره یانه