لیست کلیه پارتهای رمان عشق معکوس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان عشق معکوس - پارت 1
فصل 1 طبق معمول در حال جر و بحث با پسر عمهام مانی بر سر تلویزیون بودم: ـ سریع میزنی کانال سه وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. مانی که به مبل تکیه داده بود و تخمه میشکست، نگاهی به چهره عصبانی من انداخت و گفت: ـ چقدر شما دخترا عشق سریالای عاشقانهاین! فوتبال به این مهمی رو ول کردی چسبی...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 2
نسیم فوراً بلند شد و خجالت زده گفت: ـ ببخشید پسر عمه! به نسیم نگاه کرد و با لبخند گفت: ـ اشکال نداره... من میدونم این خانوم تو رو به زور آورده. و رو به من گفت: ـ خب خانم دانشجو! حالا دیگه درسای دانشگاهتو میافتی و کسی خبر نداره؟ دیگه چیارو افتادی؟ بگو خجالت نکش! مجبوری بری دانشگاه وقتی ...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 3
در حال نظاره صورتش به این فکر میکردم که چه میشد کنارش بودم و با دو دستم خفهاش میکردم. مادرم با چشمان قدرشناسی به مانی نگاه کرد: ـ مرسی مانی جان. میدونستم رومو زمین نمیندازی. و شب من با خشم و کینه از مانی در حالی که همراه مادرم داخل ماشین نشسته بودیم، روانه خانه خودمان بودیم. مانی ب...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 4
عصبانی شدم و گفتم: ـ آره من گفتم. خودمون دو تایی مشکلی نداریم. لزومی نداره مانی اینجا باشه. ـ بیخود گفتی. لازم نکرده به جای من و و بابات تصمیم بگیری. و رو به مانی گفت: ـ مانی جان بیا داخل. بذار برم برات لباس بیارم. و در حالیکه به من چشم غره میرفت، همراه مانی با هم به اتاقی رفتند. دنبالشا...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 5
شب فرا رسیده بود و چهره مادرم نگران. دستش را در دستم گرفتم و گفتم: ـ نگرانی؟ با دل آشوبی گفت: ـ کاش نمیگفتم مانی نیاد. همش تقصیر تو شد! من از شب تنها موندن وحشت دارم! ـ مامان من که هستم! قول و قرارمون یادت رفت؟ مادرم با دستش شقیقهاش را فشرد و گفت: ـ سرم درد میکنه! ـ الان برات قرص مسک...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 6
فصل 2 صبح که از خواب بیدار شدم مانی را ندیدم. به طرف اپن رفتم و پشت آن، روی صندلی نشستم و به مادرم که در حال چای ریختن بود، سلام کردم. مادرم نگاهم کرد: ـ سلام عزیزم! و با شرمندگی گفت: ـ ببخش که دیشب به خاطر من اونقدر ترسیدی! لبخند رنجیدهای زدم و گفتم: ـ باید حدس میزدم دلت طاقت نمیاره و ...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 7
شب بود و خوابم نمیآمد. مرتب از این پهلو به آن پهلو میغلطیدم و به حرفهای مهرناز فکر میکردم. آنقدر از دستش ناراحت بودم که یک لحظه آرزو کردم کاش بر نگشته بود اما زود از فکرم پشیمان شدم که یک موقع آرزویم به خودم بر نگردد. نمیدانم کی خوابم برد که یکدفعه با صدای فریاد کسی وحشت زده از خواب پری...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 8
فصل 3 صبح مانی و مادرم در حال صبحانه خوردن بودند که من هم وارد شدم. سلامی کردم و کنار مادرم نشستم. مانی کمی از چایش را نوشید و گفت: ـ همیشه انقدر دیر از خواب بلند میشی یا به خاطر بی خوابی دیشبه؟ نگاهی به ساعت انداختم که یازده بود. کمی خجالت کشیدم اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: ـ دومی! ابر...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 9
فصل 4 پدرم که از در داخل آمد، با صدای بلند گفت: ـ صاب خونه مهمون نمیخواین؟ از شنیدن صدایش آنقدر خوشحال شدم که هیجان زده از روی تختم پایین پریدم و به سمت در دویدم. با دیدنش فریاد شادی زدم و به آغوشش دویدم: ـ سلام بابا! چمدانش را روی زمین گذاشت و آغوش پر مهرش را برایم باز کرد و گفت: ـ سلااا...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 10
فصل5 در حال بررسی کمد لباسم با خودم فکر کردم: «چی بپوشم خوبه؟ اونا که دو تا پیرزن و پیرمردن. مهمونی خاصیام نیست.» مانتوی مشکی سادهام را برداشتم و با شال آبی پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. مادرم با دیدنم لبخند زد و گفت: ـ حاضر شدی؟ ـ آره بابا کو؟ ـ رفت پایین. ـ پس بریم. همراه مادرم پایین ر...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 11
صدا شاد شد: ـ سلام. بفرمایین آقای پرتوی. خوش اومدین! و در باز نشد. متعجب به در نگاه کردیم و من با خنده گفتم: ـ انقدر هیجان زده شد یادش رفت درو باز کنه! مدتی طول کشید تا در باز شد و هر سه داخل حیاط کوچک و با صفایی شدیم. مادرم لبخند زنان گفت: ـ یاد خونه مامان بزرگت افتادم مژده. همین شکلی بود!...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 12
به پدرم که سرش را به علامت تایید تکان میداد، نگاه کردم. حاج آقا نادری نمیدانست پدرم بعد از شهادت عمو سعید برای زنعمو فرحناز و دخترهایش هیچ کم نگذاشت و زنعمو همیشه از این بابت ممنون و سپاسگذارش بود. خوب یادم بود زمانی که دوم دبیرستان بودم برای نسرین خواستگار خوبی پیدا شد و پدرم و عمو ناصر اولی...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 13
نگاهم به سمت رامین چرخید. قدش متوسط بود و صورتش گندمگون. موهای سرش ریخته بود و چشمانش سرد و جدی بود و ته لبخندی هم بر لب داشت. روی هم رفته خوش قیافه و جذاب بود و نمیدانم چرا به یاد معلم ریاضیهای سخت گیر مدرسهها افتادم. آرزو توی گوشم گفت: ـ رامین استاد دانشگاهه! سرم را تکان دادم و اندیشیدم...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 14
**** سفره شام را توی دستم گرفته بودم تا بیندازم و آرزو اجازه نمی داد: ـ اِ... برو بشین ببینم. و صدا زد: ـ کیوان! بیا سفرهرو بندازیم. کیوان به طرف ما آمد و با دیدن من که اصرار داشتم سفره را بگیرم لبش را گزید و گفت: ـ دیگه چی؟! و مبلی را نشانم داد و گفت: ـ شما بفرما اونجا بشین. من و آرز...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 15
فصل 6 از روزی که به خانه حاج آقا رفته بودیم سه روز گذشته بود و تازه کمی ذهنم از آن ماجرا خالی شده بود. با خودم عهد بسته بودم دیگر خانهاشان نروم و شمارهای هم که آرزو از خودش داده بود تا به او پیامک بدهم یا زنگ بزنم از گوشی موبایلم حذف کرده بودم. عصر، وقتی از دانشگاه برگشتم مادرم را پای تلفن...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 16
فصل 7 عصبی و کلافه به مادرم که علت نیامدنم به جشن عقد لادن را میپرسید، نگاه میکردم و در حال بهانه آوردن بودم: ـ تو اون ساعت دانشگاه دارم. ـ خب دانشگاه نرو! ـ عقد دختر مهرناز چیه که به خاطرش دانشگامو نرم؟ ـ هیچ معلوم هست چی میگی؟ لادن نوه عمته. دوست دوران مدرسته. مادرش دختر عمته. توی...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 17
عصر که همراه غزل از دانشگاه بیرون میآمدم، غزل در حال گفت و گوی تلفنی با نامزدش رضا بود. بعد از قطع تماس گفت: ـ مژی رضا اومده دنبالم. بیرون دانشگاهه... کاری با من نداری؟ لبخند زدم: ـ نه برو به سلامت! غزل که رفت از دانشگاه بیرون رفتم. ناگهان با دیدن مانی که رو به روی خیابان ایستاده بود و صدا...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 18
فصل 8 از شب عقد لادن سه روز میگذشت و من با مانی در قهر کامل بودم. نه جواب پیامکهایش را میدادم و نه تماس تلفنهایش. مادرم هم که متوجه ماجرا شده بود سعی داشت بین من و مانی را درست کند. روی تخت اتاقم نشسته و زانوانم را بغل زده بودم و مادرم در کنارم: ـ مامان جون اون که از قصد این کارو نکرد...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 19
پسر قد بلند و سفیدی که عینکی طبی بر چشم داشت در حال صحبت تلفنی بود. با دیدن من و مانی فوراً با پشت خطیاش خداحافظی کرد و لبخند زد و محکم به مانی دست داد: ـ به! سلام آقا مانی! مانی خندید: ـ سلام. چطوری فرهاد جون! ـ قربونت برم! و نگاهی به من انداخت و گفت: ـ مبارکه! لحظهای از خجالت سرخ شد...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 20
***** به خانه که رسیدم انگار از شکنجه گاه برگشته بودم. نفس راحتی کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم. مادرم که در حال سیب زمینی سرخ کردن بود، با دیدنم که مرتب نفس عمیق میکشیدم و خدا را شکر میکردم، متعجب گفت: ـ مژده! به طرفش رفتم و سلام کردم. ـ سلام مامان جون. چی شد؟ گوشی خریدی؟ تازه به یاد گوشی...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
