لیست کلیه پارتهای رمان عشق معکوس : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان عشق معکوس - پارت 41
دکتر که از دیدن ذوق و شوق من خوشحال شده بود گفت: ـ خوشحالم خوشتون اومد. با ذوق به مجسمه نگاه میکردم که سنگینی نگاه پانتهآ را روی خودم حس کردم. به پانتهآ نگاه کردم که نگاهم میکرد. یک طور به خصوصی. اندیشیدم: «نکنه بدش اومده باباش مجسمه رو به من داده؟!» سعی کردم ارتباط خوبی با او برقرار ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 42
شب که همراه رامین برگشتم شام سبکی خوردم و زود به تخت رفتم. بی حس و حال بودم و تصویر سگ پانتهآ یک لحظه از مقابل چشمانم کنار نمیرفت. زمانی هم که به خواب رفتم کابوسش رهایم نمیکرد و مرتب در تخت ناله میکردم. رامین تا صبح بالای سرم بود و ازم پرستاری میکرد. در حالی که قلبم تند تند میزد و تما...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 43
کنار پدرم نشستم و پدرم دستش را دور شانهام حلقه کرد و گفت: ـ خوبی بابا؟ خوش گذشت؟ ـ خیلی خوب بود. انشاالله دفعه بعد با شما! صدای مادرم را شنیدم که بابت سوغاتیها از رامین تشکر کرد. با خنده گفتم: ـ پولش از رامین بود انتخابش از من! مادرم گفت: ـ مهمم پولش بوده! رامین لبخند زد و گفت: ـ ق...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 44
با کنجکاوی و لبخند پرسیدم: ـ چطوری با هم آشنا شدین؟ حاج خانم با مهربانی نگاهم کرد و گفت: ـ حاج آقا پسر همسایمون بود. همسایه دیوار به دیوارمون. با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم. ـ از حاج آقا خوشتون میاومد؟ لبخند زد: ـ چی بگم؟ ما که اون وقتا چیزی حالیمون نبود. مثل جوونای الان نبودیم که چشم ...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 45
سه ساعت تمام من و آرزو مشغول درست کردن غذا بودیم و در این مدت آرزو متوجه دست و پا شکسته بلد بودن آشپزی من شده بود و با صبر و حوصله سعی داشت غذای مورد نظر را به من آموزش دهد. در حالی که پشتم به حاج خانم بود، گفتم: ـ نذاری عمت بفهمهها! خجالت میکشم! خندید و گفت: ـ اون انقدر مهربونه که اگه بدو...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 46
فصل 18 روی صندلی کلاس در حال نشان دادن عکسهای ماه عسل خودم و رامین در گوشی به غزل بودم. غزل با تحسین به عکسها نگاه کرد و گفت: ـ خیلی به هم میاین! انشاالله که خوشبخت شید! عروسی منم نزدیکه. حتما بیایها! ـ باشه عزیزم. اگه تونستم حتماً میام. ـ یه موقع تلافی کار منو در نیاری. خندیدم: ـ...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 47
روی تخت نشستم و اجازه دادم اشکهایم سرازیر شوند. احساس بدبختی میکردم که بدون شناخت کافی از رامین همسرش شده بودم. رامین هیچ شباهتی به همسر رویاهای من نداشت! صدایش را از پشت در شنیدم: ـ حالا چرا قهر کردی؟! حتی دلم نمیخواست صدایش را بشنوم. در اتاق را باز کرد و داخل شد. نگاهش نکردم اما سنگینی نگ...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 48
صدای زنگ تلفن که بلند شد، از افکارم بیرون آمدم و گوشی را برداشتم: ـ الو... صدای مادرم را شنیدم: ـ سلام مژده! به گرمی گفتم: ـ سلام مامان جون. خوبی؟ ـ خوبم. تو چطوری؟ رامین خوبه؟ ـ مرسی هردومون خوبیم. ـ زنگ زدم بگم امشب با رامین شام بیاین اینجا. ـ مرسی مامان. خودم شام گذاشتم. رامینم دیر م...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 49
آن شب با اشتهایی کور شده، میز شام را جمع کردم. بد جوری خورده بود توی ذوقم و از طرفی رامین آنقدر محکم در مورد نیامدنش حرف زده بود که راه هر گونه اعتراضم را بسته بود. صبح که رفت، صبحانه مختصری خوردم و بعد هم با هزار خجالت با عمه بدری تماس گرفتم و عذرخواهی کردم و علت نیامدنمان را توضیح دادم. عمه با ...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 50
آن شب با وجود خستگی زیادی که داشتم خواب به چشمانم نمیآمد. نگران پدر رامین بودم و با هر کسی هم که تماس میگرفتم یا خاموش بود و یا جواب نمیداد. لحظهای دستم به سوی گوشی تلفن رفت تا با پدرم تماس بگیرم اما دلم نیامد بیدارش کنم. آشپزخانه رفتم و قرص مسکنی برداشتم و توی دهانم گذاشتم تا کمی سر دردم...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 51
فصل 20 مراسم تشییع جنازه حاج آقا در میان غم و اندوه خانواده و اقوام و دوستان نزدیکش برگزار شد و پس از آن همه راهی مسجدی که خود حاج آقا یکی از خیرین آنجا بود، شدیم. حال کیوان به قدری بد بود که نتوانست در مسجد بماند و همراه یکی از بستگانشان راهی بیمارستان شد و رامین و امید هم که حال و روزشان دست ک...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 52
با خودم فکر کردم: «خب بوده باشه! برای چی انقدر خودتو باختی دختره دیوونه؟ هر پسری قبل ازدواجش خواستگاری کسی رفته! اما... نه! رامین فقط خواستگارش نبوده. عاشقش بوده. اون دو تا عاشق هم بودند.» باز با خود گفتم: «خب عاشق هم بوده باشند! اون دختره الان شوهر کرده رامینم با تو ازدواج کرده!» نگاهی به جمع ا...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 53
میهمانها همچنان در حال رفت و آمد بودند و در این بین نگار و مادرش هم مرتب به خانه مادری رامین سر میزدند و عجیب بود که خبری از شوهر نگار نبود. در حال شستن استکانهای چای در ظرفشویی رو به آرزو که در حال خشک کردن بشقابها بود، گفتم: ـ شوهر نگار نیومده ختم؟ آرزو در حال دستمال کشیدن روی بشقاب گ...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 54
صدایش را شنیدم: ـ مژده من نمیفهمم این بچه بازیای تو برای چیه؟ ولی بهتره بدونی خیلی اعصابم خرده... اگه یه بار دیگه... وسط حرفش با لحن آرامی گفتم: ـ میرم خونه مامانم. و بدون اینکه منتظر جوابش باشم داخل رفتم. چشمم به نگار و مادرش افتاد که در حال صحبت با مادرم در پذیرایی بودند. چقدر هم با هم ...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 55
صدای زنگ تلفن را که شنیدم، با فکر اینکه رامین تماس گرفته، فوراً گوشی را برداشتم و گفتم: ـ الو... صدای مانی را شنیدم: ـ سلام مژده خوبی؟ نفسم را با ناراحتی بیرون دادم و گفتم: ـ تویی مانی؟ خوبی؟ ـ حالتو گرفتم؟ منتظر شوهرت بودی؟ ـ تو همیشه حال منو میگیری. ـ دستت درد نکنه دیگه... ـ ببخشید...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 56
به آشپزخانه رفتم و خودم را با درست کردن شام سرگرم کردم که صدای باز شدن در را شنیدم. سرم را به سمت در چرخاندم و رامین را دیدم که داخل شد. خیلی خسته بود و زیر چشمانش گود افتاده بود. با دیدن من سلام آرامی کرد و به سمت اتاق خواب رفت. نمیدانستم این رفتار را باید حمل بر عزادار بودن کنم یا طلاق نگار...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 57
به سمت در رفتم و بازش کردم. رامین در حال صحبت تلفنی با کسی داخل آمد و بدون اینکه متوجه من باشد به سمت پنجره رفت و به ادامه گفت و گویش پرداخت. دردم هر لحظه داشت بیشتر میشد. به سمت آشپزخانه رفتم و از قوری و کتری، برای خودم چای برداشتم و یک نبات هم داخلش انداختم. خواستم کمی از چایم را بنوشم که صدا...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 58
با خودم فکر میکردم چقدر زندگی متاهلی باعث میشد قدر پدر و مادرت را بدانی و از رفتاری که در دوران مجردیات با آنها داشتی پشیمان شوی که مادرم نگاهم کرد و گفت: ـ چرا اونجوری نگام میکنی؟ با دستم بوسهای برایش فرستادم و گفتم: ـ دارم رفع دلتنگی میکنم! لبخند مهربانی زد و گفت: ـ امروز ک...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 59
فصل 22 روز جمعه همه برای مراسم چهلم حاج آقا به بهشت زهرا رفتیم. کیوان هنوز نتوانسته بود با واقعیت مرگ پدرش کنار بیاید و کنار قبر حاج آقا زانو زده بود و هیچ نمیگفت. رامین خوددار بود و در چشمان امید اشک نشسته بود. حاج خانم هم گوشهای نشسته بود و برای همسر از دست رفتهاش قرآن میخواند. نمیدا...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 60
فصل23 شب تا صبح خواب به چشمانم نیامد اما خودم را به خواب زدم تا مجبور به حرف زدن با رامین نباشم. رامین دو ساعت بعد از دعوا به خانه برگشت و به محض ورود به اتاق آمد اما با دیدن صورت تصنعی در خواب رفته من هیچ نگفت و صبح زود هم از خانه رفت. بدون صبحانه و با اعصاب خردی. من هم با ذهنی به هم ریخته در ح...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
