پارت پنجم :

شب فرا رسیده بود و چهره مادرم نگران. دستش را در دستم گرفتم و گفتم:

ـ نگرانی؟

با دل آشوبی گفت:

ـ کاش نمی‌‌گفتم مانی نیاد. همش تقصیر تو شد! من از شب تنها موندن وحشت دارم!

ـ مامان من که هستم! قول و قرارمون یادت رفت؟

ما ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!