لیست کلیه پارتهای رمان عشق معکوس : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان عشق معکوس - پارت 61
کم کم میهمانها آمدند. اول از همه مهرناز ولادن و بعد هم عمه بدری. با هر سهاشان روبوسی کردم و پشت سرشان نسیم و زنعمو فرحناز را دیدم و به شوق آمدم. بعد از آنها هم زنعمو شکوفه آمد. صدای زنعمو شکوفه را شنیدم که با ناراحتی رو به جمع گفت: ـ فرزاد تصادف کرده. من و مادرم نگران شدیم و فوراً پرسیدیم: ـ...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 62
فرزاد که هوش و حواسش پیش نسیم رفته بود برای اینکه پدرم و مانی را از سرش باز کند گفت: ـ آره. پدرم با صدای بلند رو به فرزاد گفت: ـ نکنه توام میخوای گوشتو بکشم؟ نگاه فرزاد تازه متوجه صورت نیمه جدی پدرم شد و خندهاش گرفت: ـ نه تو رو خدا عمو. سر مژده گوش منم زیاد کشیدی. نتوانستم جلوی خودم را...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 63
حداقل اگر کمکم هم نمیکرد، کمی سبک می شدم. خواستم حرف بزنم اما وقتی یاد مهرناز و حرفهایش افتادم حرفهایم در دلم ماند. مانی خواهر مهرناز بود و ممکن بود در جایی حرفی از زندگیام جلوی آنها بزند که صورت خوشی نداشت و من از آن متنفر بودم. به تندی گفتم: ـ مانی بس کن! همیشه فوضولی و میخوای از زندگی ...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 64
رامین بدون اینکه نگاهم کند، مودبانه حرف میزد: ـ بله هستیم... نه این حرفا چیه؟... باشه، بهش میگم... منتظریم... خداحافظ! و گوشی را در جای خودش گذاشت و به سمت من آمد. ـ خالهم و دختر خالهام دارن میان اینجا! از عصبانیت در حال انفجار بودم: ـ با اجازه کی دعوتشون کردی؟ با خونسردی گفت: ـ م...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 65
هزاران فکر بود که از سرم میگذشتند و میرفتند: «چرا ساکت شدی؟ چرا لال مونی گرفتی؟ مگه این دختره آب زیرکاه عشق شوهرت نبوده؟ مگه همین چند دیقه پیش رامین به خاطر اون دستش رو رو صورتت بالا نبرد؟ پس چرا میخوای براش چایی آماده میکنی؟! برو یه چیز بهش بگو. بگو تا عقدههای دلت خالی بشه.» چند بار خ...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 66
تمام وجودم پر از غم شد و چشمانم لبریز از اشک: ـ دایی رحیم فوت کرده؟! مانی که فکر نمیکرد به خاطر مرگ دایی مادرم انقدر ناراحت شوم، سرش را فرود آورد و گفت: ـ خدا بیامرزه! غصه مرگ دایی رحیم هم به فشار سرم اضافه کرد و حس کردم تمام توانم را از دست دادهام. مانی که متوجه بد حالیام شده بود، گفت...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 67
در همین لحظه رامین هم به ما ملحق شد. آب دهانم را فرو دادم و فوراً مانی را معرفی کردم. مانی دستش را به سمت او دراز کرد و با خوشرویی سلام و احوالپرسی کرد. رامین دست نه چندان گرمی به مانی داد و جواب سلامش را هم خشک و رسمی. هیچ تعارفی هم نکرد تا به خانهامان بیاید. مانی بدون اینکه به روی خودش بیاورد...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 68
صدای قدمهای رامین را شنیدم که داخل اتاق شد و بعد هم حضورش را در کنارم احساس کردم. مدتی روی تخت نشست و سپس برخاست و به سمت دیگری رفت. پلکهایم را باز کردم و نگاهش کردم. پشت به پنجره ایستاده بود و به بیرون زل زده بود. خدایا! به کداممان فکر میکرد؟! من یا نگار؟ مطمئناً نگار و اینکه با ما دو تا چه ...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 69
فکر نگار هنوز هم توی سرم بود و بیرون شدنی نبود. در این مدت یک بار مانی تماس گرفته بود اما به دروغ همه چیز را خوب جلوه داده بودم و مانی هم که زرنگ تر از این حرفها بود دلداری تصنعی داده و منتظر مانده بود خودم به حرف بیایم. چند بار به فکرم رسید که پیش یک مشاور بروم و در مورد مشکلم با او صحبت کنم ام...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 70
با خشم به رامین خیره شدم اما رامین با خونسردی نگاهم میکرد و منتظر جوابم بود. در حالی که خون خونم را میخورد و از درون گر گرفته بودم، گفتم: ـ میدونستم جلوی زبونش رو نمیتونه بگیره! اخم کرد: ـ تو تماسشو بد برداشت کردی. اون فقط نگران کیوان بوده! چقدر باید بهت بگم که در موردش اشتباه میکنی...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 71
صحبتهایم که تمام شد گفت: ـ مژده تو نباید حساسیت بی مورد داشته باشی. ـ مانی نمیفهمم چرا ازش طرفداری می کنی... رامین اگه به دختر خالش فکر نمیکنه چرا مرتب ازش طرفداری میکنه؟ میدونه من بهش حساسم اما کاری نمیکنه تا این حساسیت از بین بره. اگه تو جای رامین بودی چی کار میکردی وقتی میدیدی ...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 72
صبح رامین رفته بود اما ترس و هراسی که شب قبل به جانم انداخته بود هنوز در وجودم باقی مانده بود. به سمت آشپزخانه رفتم. پردههای آشپزخانه را کنار زدم و پنجره را باز کردم تا کمی هوا بخورم که ناگهان صدای زنگ در را شنیدم. به طرف آیفون رفتم و با دیدن مانی خشکم زد. متعجب از اینکه برای چه دم در خانهام...
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 73
دستم را گرفت و مرا روی زمین انداخت و فریاد زد: ـ دیشب همین آقا پشت تلفن بود؟ رها شده روی زمین و با رنگ و رویی پریده نگاهش کردم. تایید کردنم مساوی بود با تایید دروغگوییام. به ناچار با صدایی لرزان گفتم: ـ رامین تو داری اشتباه میکنی! من با مانی... فریاد زد: ـ پرسیدم دیشب همین آقا پشت خط ب...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 74
نیمه شب بود و هیچکداممان نخوابیده بودیم. رامین روی کاناپه هال دراز کشیده بود و در افکارش غرق بود و من هم روی تخت نشسته و به مقابلم زل زده بودم. گاه در فکر دلجویی از او فرو میرفتم و گاه با فکر تنفرش از من و جمله ناامید کنندهاش در مورد جدایی با تمام وجودم پشیمان میشدم. شب سختی بود آن شب! تا ص...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 75
روز بعد توی اتاقم بودم که صدای در را شنیدم. با فکر اینکه زنگ زننده کسی جز رامین نیست از جا پریدم. خودم را به پنجره رساندم و به حیاط نگاه کردم. عمه بدری در حال صحبت با مادرم داشت داخل میآمد و پشت سرشان هم مانی. دیدن مانی مرا به یاد آن روز تلخ که جداییام را صادر کرد، انداخت و حالم را بدتر. صدا...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 76
ظهر که عمه و مانی رفتند، من و مادرم تنها شدیم. مادرم وسایل ناهار را روی میز ناهار خوری چید و صدایم زد: ـ مژده! مامان! از وقتی اومدی لب به غذا نزدی. بیا یه چیزی بخور. ـ میل ندارم. ـ نخوری منم نمیخورم. نگاهش کردم که چشمانش سرخ بود و نشان از گریه میداد. دلم برایش سوخت و پشت میز نشستم. مادر...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 77
رو به او گفتم: ـ حاج خانم من اخلاقم با رامین جور نیست. باهاش سازگاری ندارم. اما فقط خدا میدانست چقدر سخت داشتم اینها را میگفتم. اخمی کمرنگ کرد و گفت: ـ یعنی چی اخلاقش باهات جور نیست مژده جان؟ ـ برید از خودش بپرسین. ـ من ازش پرسیدم اونم میگه از مژده بپرسین. و با درماندگی به پدر و ما...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 78
شب میهمان داشتیم. مانی! از بیرون اتاقم صدای احوالپرسی پدرم و مانی میآمد و من حتی دلم نمیخواست برای احوالپرسی نزد مانی بروم. شاید چون مانی را مقصر به هم خوردن زندگی خودم و رامین میدانستم. در اتاقم باز شد و مادرم را دیدم که داخل آمد: ـ مژده جان نمیای پیش مانی؟ با اینکه بی حوصله بودم اما بر...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 79
بلهبران نسیم و فرزاد در حضور تعدادی بستگان نزدیک انجام شد و مهیای مراسم عقد بودیم. این روزها دلتنگ رامین بودم و حتی چند بار با گوشیاش تماس گرفته و به محض شنیدن صدایش قطع کرده بودم. مقابل آینه ایستاده و به چهره غمگینم نگاه میکردم. هیچ شباهتی به مژده پر شور و حال سابق نداشتم. در اوج جوانی اح...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان عشق معکوس - پارت 80
عمه بدری صدایمان زد و من و مادرم به سوی او رفتیم. عمه مرا در آغوش گرفت و گفت: ـ خوبی عمه جون؟ لبخند زدم و گفتم: ـ ممنون عمه جون. شما خوبین؟ ماچ بزرگی از گونهام گرفت و گفت: ـ مگه میشه تو رو ببینم و خوب نباشم؟ دیدن عمه مهربانم حالم را بهتر کرد و در همین حین صدای مادرم را شنیدم که رو به عم...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
