پارت دوم :

نسیم فوراً بلند شد و خجالت زده گفت:
ـ ببخشید پسر عمه!
به نسیم نگاه کرد و با لبخند گفت:
ـ اشکال نداره... من می‌‌دونم این خانوم تو رو به زور آورده.
و رو به من گفت:
ـ خب خانم دانشجو! حالا دیگه درسای دانشگاهتو می‌‌افتی و کسی خبر نداره؟ دیگه چیارو افتادی؟ بگو خجالت نکش! مجبوری بری دانشگاه وقتی مغزت کشش درس خوندن نداره؟
تمام وجودم سراسر خشم شد:
ـ بیرون!
در حالی که از حرص دادنم لذت می‌‌برد، ابرو درهم کشید و گفت:
ـ خجالت بکش! یه درس دو واحده تژدیدی داره؟ افتادن داره؟ دیگه شورشو در آوردی...
با خشم گفتم:
ـ به تو... هیچ... ربطی... ن...دا...ره.
ـ حالا وقتی مادرتو از ماجرا با خبر کردم اون وقت می‌‌فهمی چی به کی ربط داره...
و به دنبال حرفش از اتاق بیرون رفت. نسیم فوراً دستم را گرفت و گفت:
ـ مژده برو یه جوری خرش کن! به مامان و بابات بگه خیلی بد می‌‌شه.
ـ تو اون جونورو نمی‌‌‌‌شناسی! می‌‌خواد منو به التماس بندازه... سادیسم داره.
ـ یعنی نمی‌‌گه؟
ـ به بابام شاید نگه ولی آبروریزی تو فامیلو می‌‌کنه.
ـ پس منتظر چی هستی؟ بیا بریم باهاش حرف بزنیم.
و قصد رفتن داشت که دستش را محکم کشیدم و گفتم:
ـ نرو نسیم! من راه آدم کردن اونو خوب بلدم... باید به روش خودش باهاش تا کرد...
ـ منظورت چیه؟
ـ فکر می‌‌کنم و یه آتو ازش پیدا می‌‌کنم.
به دنبال این حرف هر دو از اتاق بیرون آمدیم و نگاهم به جمع افتاد. مانی کنار فرزاد پسر عمویم نشسته بود و با اوگپ می‌‌زد. چشمش که به ما افتاد لبخندی زد و گفت:
ـ به افتخار مژده خانم دانشجو!
داشت نیش و کنایه‌‌هایش را شروع می‌‌کرد و مانده بودم چه کار کنم که صدای مادرم را شنیدم:
ـ مانی جان!
مانی به مادرم نگاه کرد:
ـ جانم زندایی؟
ـ داییت چند روزی خونه نمیاد... میای امشب بریم خونه ما؟
و دنبال حرفش را عمه بدری گرفت و گفت:
ـ چرا نیاد پری جان؟
در حالی‌‌که از پیشنهاد غیر منتظره مادرم شوکه شده بودم رو به او گفتم:
ـ چند روز تنهایی بدون بابا نمی‌‌تونیم سر کنیم؟! حتماً باید یکی بیاد بالا سرمون؟!
مادرم بی اهمیت به لحن توبیخ گر من رو به عمه بدری گفت:
ـ چی کار کنم؟ دست خودم نیست. تو ساختمونمون دزد اومده... زنه تنها بوده... نزدیک بوده یه بلایی سرش بیارن... مسعودم خیلی سفارش کرد بگم مانی بیاد...
بی اختیار گفتم:
ـ حالا چرا مانی؟!
و ناگهان با نگاه پرسشگر جمع رو به رو شدم و خجالت کشیدم و فوراً گفتم:
ـ منظورم اینه شاید مانی کار داشته باشه...
و به فرزاد پسر عمویم که خیلی آرام بود، نگاه کردم و گفتم:
ـ فرزاد تو می‌‌تونی بیای؟
فرزاد لبخندی زد و گفت:
ـ من؟!
به فرزاد لبخند زدم و گفتم:
ـ آره.
اما زنعمو شکوفه آب پاکی را روی دستم ریخت:
ـ مژده جان! اگه اجازه بدی مانی بیاد. چون من و فرزاد فردا شب باید بریم شهرستان...
فرزاد به مادرش نگاه کرد و متعجب پرسید:
ـ فردا باید بریم شهرستان؟!
زنعمو چشمی غراند و گفت:
ـ آره... مامان بزرگت حالش خوب نیست. صبح زنگ زد گفت فردا بریم اهواز.
صدای مانی به گوشم رسید:
ـ زندایی من در خدمتم!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    0

    خیلی عالیه

    ۱ سال پیش
  • نسیم

    0

    رمان خوبیه

    ۱ سال پیش
  • F

    0

    عالی بوده واقعا

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🌹

    ۱ سال پیش
  • علی

    0

    عالی بووووود

    ۱ سال پیش
  • حدیثه

    0

    عالی بود 🥰

    ۱ سال پیش
  • مژده

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۱ سال پیش
  • م.ن

    0

    😍😍

    ۲ سال پیش
  • یاسین

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • شیرین

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • رمضانی

    1

    بنظر رمان خوبی می آید

    ۲ سال پیش
  • زهل

    0

    بسیار عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • نفیسه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    ممنون از رمان خوبتون

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • خوب

    1

    قلم روانی است

    ۲ سال پیش
  • میترا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!