پارت بیست :

*****
به خانه که رسیدم انگار از شکنجه گاه برگشته بودم. نفس راحتی کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم. مادرم که در حال سیب زمینی سرخ کردن بود، با دیدنم که مرتب نفس عمیق می‌‌کشیدم و خدا را شکر می‌‌کردم، متعجب گفت:
ـ مژده!
به طرفش رفتم و سلام کردم.
ـ سلام مامان جون. چی شد؟ گوشی خریدی؟
تازه به یاد گوشی‌‌ام افتادم و با ذوق گوشی را از کیفم بیرون آوردم و نشان مادرم دادم. مادرم به گوشی ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    مانی که عاشق نیست ؟🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    برای اولین بار باهم دعوا نکردن چه عجیب🤭عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️چقدر مامان همه کاری رو به مانی میگه بدبخت مانی همه کاری انجام باید بده

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️