عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت هفده :
عصر که همراه غزل از دانشگاه بیرون میآمدم، غزل در حال گفت و گوی تلفنی با نامزدش رضا بود. بعد از قطع تماس گفت:
ـ مژی رضا اومده دنبالم. بیرون دانشگاهه... کاری با من نداری؟
لبخند زدم:
ـ نه برو به سلامت!
غزل که رفت از دانشگاه بیرون رفتم. ناگهان با دیدن مانی که رو به روی خیابان ایستاده بود و صدایم میزد غافلگیر شدم. متعجب از اینکه چرا به جای بودن در عقد کنان خواهرزادهاش به د
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشاسرا
0ازاول قرارنبودبره فقط گوشی به فنارفت🙏💋💞
۲ سال پیشناهید
2رمان خوبیه من حدس میزنم مانی به مژده علاقه داره ولی رو نمیکنه من که ازشخصیتش خوشم میاد ولی مژده بنظرم لوس و یکمی نچسبه😁
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. ممنونم. حالا جلوتر بری جالبتر میشه. عشق معکوس یک رمان آموزندهست و خوندنش به نسل جوون پیشنهاد میشه.
۲ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️بالاخره نرفت ایول 😉😁😎از مانی منم بدم میاد😁
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😄❤
۲ سال پیشآمنه
1ممنون عالی گل کاشتی توی میدون رمان
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیشنرگس
1رمانش فوق العاده بود
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
سپاس از لطفتون💞
۲ سال پیشنرگس
2رمانش خیلی عالی ممنونم اززحمت شما
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
تشکر عزیزم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

zeynab
0عالی