عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت سوم :
در حال نظاره صورتش به این فکر میکردم که چه میشد کنارش بودم و با دو دستم خفهاش میکردم. مادرم با چشمان قدرشناسی به مانی نگاه کرد:
ـ مرسی مانی جان. میدونستم رومو زمین نمیندازی.
و شب من با خشم و کینه از مانی در حالی که همراه مادرم داخل ماشین نشسته بودیم، روانه خانه خودمان بودیم. مانی با مادرم گل میگفت و گل میشنید و من با عصبانیت به صورت خندانش نگاه میکردم. میدانستم مادرم چقدر دوستش دارد. همیشه میگفت: «خدا به عمت ببخشتش! خیلی پسر خوبیه!» ومن میگفتم: «کجاش پسر خوبیه؟ من اگه یه پسر اینجوری داشتم خودمو میکشتم.» صدای مادرم را شنیدم که رو به مانی گفت:
ـ این مژده دیوونه برگشته به شکوفه میگه بگو فرزاد بیاد پیش ما... به خدا مانی... عین روز برام روشن بود روشو زمین میندازه اما چه کنم که این دختره این چیزارو نمیدونه و همیشه باید منو جلوی شکوفه سکهای یه پول کنه!
و صدای پرروی مانی:
ـ عیب نداره از سر نادونی یه حرفی زد.
به مانی چپ چپ نگاه کردم. از آینه در حال تماشایم بود. شکلکی در آوردم و خندهاش گرفت. صدای مادرم را شنیدم:
ـ به خدا من نمیدونم چرا انقدر با من بده! از وقتی عروسی کردم و رفتم خونه شوهر،آبش با من تو یه جوب نمیرفت...
لب باز کردم:
ـ دلیلش معلومه!
مادرم بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ چیه؟
ـ حسادت!
ـ آخه من چی برای حسادت دارم؟!
ـ خوشگلی! باباام خیلی دوستت داره.
مانی خندید:
ـ یدونهش برای حسودیش بس بود.
مادرم سادهوار گفت:
ـ نه بابا... کجام خوشگله؟ مسعودم که بعضی اوقات از کوره در میره ندیدیش!
مانی شدیداً خندید:
ـ نه بابا!
به مادرم اعتراض کردم:
ـ مامان کجای بابا عصبانیه؟ تو مرد عصبانی ندیدی.
مادرم برگشت و لبخند زد:
ـ تو دخترشی... بایدم اینو بگی.
ـ قدر بابامو نمیدونی.
مادرم به مانی نگاه کرد و چشمکی به او زد.
به خانه که رسیدیم به اتاقم رفتم و در فکر اینکه کاری کنم تا مانی چیزی در مورد نمره دانشگاهم به مادرم نگوید اما تا صبح هیچی به ذهنم نرسید. صدای زنگ تلفن رشته افکارم را پاره کرد و گوشی را برداشتم.
ـ الو مژده جان...
تمام عصبانیتم فراموشم شد و ذوق زده گفتم:
ـ سلام بابا... خوبی؟
ـ من خوبم بابا. تو خوبی؟ خوش میگذره بدون من؟
ـ معلومه که نه. همهش چشم من و مامان به دره...
ـ منم دست کمی از شما ندارم. حالم از شما دو تا بدتره. چه کنم که کارم اجازه نمیده. دیشب که نترسیدین تنهایی؟
ـ من تک و تنهاام تو خونه باشم نمیترسم... مامانه که از همه چی میترسه.
ـ آفرین به دختر شجاعم! مانی اونجاست؟
ـ نه.
ـ مامانتم نیست؟
ـ نه، صبح وقتی خواب بودم بیرون رفتن! اگه کاری داری بگو من بهشون بگم.
ـ نه کار خیلی مهمی نیست. بهشون سلام برسون. کاری نداری بابا؟
ـ نه مراقب خودت باش! خیلی!
ـ باشه دختر قشنگم. شماام مراقب خودتون باشین.
گوشی را که گذاشتم زنگ در به صدا در آمد. به طرف در خانه رفتم و از چشمی مانی را همراه مادرم دیدم. مطمئناً اگر مادرم همراهش نبود در را باز نمیکردم. شال بنفشم را روی سرم انداختم و در را باز کردم. مادرم در حالی که سرزنش آمیز نگاهم میکرد داخل آمد و گفت:
ـ تو به مانی گفتی از خونمون بره؟
آب دهانم را فرو دادم و به مانی که سرش پایین بود، نگاه کردم. صدای مادرم را بلند شنیدم:
ـ با توام!
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۱ سال پیشمهسا
0😂😂
۱ سال پیشطاهره
0قشنگه
۱ سال پیشT
0عالی
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیشزهرا
0عالی
۲ سال پیشخوب
0قلم روانی است
۲ سال پیشمیترا
0عالی
۲ سال پیشخوب
0عالی
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیشرها
0خوبه
۲ سال پیشزینب
0عالی
۲ سال پیش.
0خ
۲ سال پیشرها
0جالبه
۲ سال پیشخوب بود
0خوب بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اهو
0عالللللللیییی بود🥰