لیست کلیه پارتهای رمان اعجاز دلدادگی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 78
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 1
مقدمه: خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست، طاقت بار فراقت این همه ایامم نیست خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد سر مویی به غلط در همه اندامم نیست گو همه شهر به جنگم به در آیند و خالف من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست به خدا و به سراپای تو کز دوستیت خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست دوستت دارم اگر...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 2
آراز با پوزخندی تلخ کلامش را به زبان آورد. - مرد بودن مگه به پر بودن تخته؟ - نه جانم؛ اما ۳۶ سالته داری پیر میشی. - خیالی نیست، بعدشم «کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی» علی با غم نشسته بر جانش سرش را پایین انداخت و پچ زد: - قضیهی من فرق داره، من تو قلبم یکی رو داشتم و دارم. آراز پوزخندی زد و گ...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 3
ساعتی بود که از جلسه با برادران تاتلیس به شرکت برگشته بود و پروندههای اخیر را بررسی میکرد. با صدای زنگ گوشیاش نگاه از پروندهی پیش رویش گرفت. گوشیاش را برداشت. شمارهای با پیش شمارهی ایران بر روی صفحه خودنمایی میکرد؛ اما شماره برایش ناشناس بود. تماس را برقرار کرد و به فارسی کلامش را به زبان...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 4
پس از چهار روزی که در بیمارستان تحت درمان بود، مرخص شد. در این چند روز، علی همچون همیشه سنگ تمام گذاشت و وفاداری و برادریاش را ثابت کرده بود. تازه از حمام بیرون آمده و به پذیرایی رفت. علی که منتظرش بود، با یک لیوان شربت آلبالو از آشپزخانه بیرون آمد و با صدایی مملو از ناز و کرشمه کلامش را به زبان...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 5
یک هفته تمام خانه ماند و بر روی نقشهها و برنامههایی که در سر داشت کار کرد. بر این باور بود که پانزده سال بیخبری بس بود و حال باید به فکر انتقام باشد. آراز کسی نبود که کوتاه بیاید. قصد داشت راهی را که انتخاب کرده است را تا آخر برود، حتی اگر به قیمت جانش تمام میشد. خیالش که از خرید بلیط راحت ش...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 6
پس از اینکه تک گاو خانه را به طویله انداخت، به سوی سرویسبهداشتی کنج حیاط رفت. درحال شستن دستانش بود که صدای غضبناک زلیخا بلند شد. - دلارام! کلافه پوفی کشید و با چشم بر روی هم فشردن با صدای بلند جواب داد: - بله زندایی؟ - معلومه تا الان کدوم گوری بودی؟ از سرویس بیرون رفت. با پایین شال مشکیا...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 7
به محض اینکه چمدانهایش را تحویل گرفت، نگاهش را در سالن مملو از جمعیت چرخاند که چشمش به خسرو که پشت شیشه منتظرش بود، افتاد. رفیق دوران کودکی و نوجوانیاش. پس از مرگ خانوادهاش حتی از خسرو هم دور شده بود. خسرو مشتاقانه به سمتش آمد، خیلی گرم و صمیمی او را به آغوش کشید. - آخ که چقدر دلم براتون تنگ ش...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 8
خان بزرگ، با عشقی که نسبت به نوهی ارشدش داشت و از دیدن او وجودش سرشار از شور و حال شد، جواب داد: - سلام آرازم، سلام شیر مرد من... . آراز با یک حرکت تن نحیف و کم جان آقابزرگ را به آغوش کشید و او را به خود فشرد. وجود هر دو لحظهی سرشار از آرامش شد، آرامشی که هیچکس نمیتوانست درکش کند. آقابزرگ پیش...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 9
چند روزی از آمدنش به روستا میگذشت. هنوز دلش رضایت نداده بود که به آرامگاه عزیزانش برود. بابت پانزده سال بیخبری شرمسار بود و قسم خورده بود، پس از انتقام به دیدارشان برود. با خسرو درحال پیادهروی میان کوچه باغهای روستا بودند. خسرو سکوت مبهم بینشان را شکست و پرسید: - با خاتون حرف زدین؟ آراز با ن...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 10
در اتاق کوچکش زانوی غم بغل گرفته و بابت حال روز سیاهش اشک میریخت. از دو روز پیش که آراز را دیده و حرفهای تلنبار شدهی دلش را بازگو کرده بود، آرامش عجیبی وجودش را فرا گرفته بود. آرامشی که خوب میدانست منبعاش کیست. کسی که سه سال تمام در کنار نفرت حسی ناشناخته و مبهمی به او داشت. کسی که آن شب کذا...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 11
بابت خبری که خسرو به او داده بود، با خیالی راحت و آسوده به ساختمان عمارت رفت. خانم بزرگ و سهیلا کنار هم نشسته بودند و در حال صحبت بودند. خانم بزرگ به محض اینکه نوهی ارشدش را دید، با شور و حال خطاب به او گفت: - دورت بگردم بیا اینجا پیش خودم بشین. مردجوان با روی باز کنار مادربزرگش نشست و پرسید: ...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 12
*** مقابل گاز ایستاده و غرق در افکارش مشغول سرخ کردن سیبزمینیهای خلالی بود. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید و دلش عجیب آرام گرفته بود. خدا را شاکر بود و باور نمیکرد که سایهی نحس قاسم از سرش کم شده است. با یادآوری اینکه این امر مهم را مدیون نوهی خان بود، وجودش را حالی وصفناپذیر فرا گرفته ب...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 13
*** مقابل پدربزرگش آنسوی میز نشسته و مشغول شطرنج بازی کردن بودند. این سرگرمی مشترک بین پدربزرگ و نوه در اوقات فراقتشان بود. آقابزرگ به حالت تفکر دستی به سبیل چخماقی سفیدش کشید و دقیق شده مهرهی آخر را تکان داد و گفت: - دیگه مثل قبل جون ندارم. این قلب دیگه یاریم نمیکنه. آراز با نگاهی نگران به...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 14
*** یحیی و همسرش صبح زود برای مداوای دستش راهی شهر شده و دو دختر در خانه تنها بودند. سمانه همچون همیشه از کار کردن سر باز کرده بود و تمام کارها را بر گردن دلارام انداخته بود. دخترک پس از تمیز کردن خانه به اتاق کوچکش رفت. اتاقی که امنترین جای ممکن بود. اتاقی که با یک دست رختخواب و فرش ششمتری لا...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 15
*** خسرو پشت رُل نشسته و با سرعت زیاد به دنبال ماشین آمبولانس که صدای آژیرش لحظهای قطع نمیشد، رانندگی میکرد. آراز بابت سر دردی که دچارش شده بود، با مشت به پیشانیاش میکوبید و کلافه گوشهی لبش را میجوید. خسرو نیمنگاهی به او انداخت و نگران کلامش را به زبان آورد. - خودتون رو اذیت نکنین. مردج...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 16
خسرو که قصد داشت به داخل بیاید با دیدن آراز، پرسید: - چی شد؟ چرا اومدین بیرون؟ بر روی نیمکتی که زیر درخت سَروی قرار داشت، نشست و جواب داد: - هوای داخل برام سنگینه، از محیط بیمارستان بدم میاد. سر دردش بیشتر شده و کلافهاش کرده بود. ذهنش آشفته بود و نمیدانست تکلیف دلارام چه میشود. خسرو کنارش ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 17
یک ساعتی میشد که به عمارت رسیده بود. عمارت غرق ماتم شده و اهلش ناراحت و غمگین بودند. هیچکس دل و دماغ حرف زدن نداشت. گویی مغز و زبانشان از کار افتاده بود. آقابزرگ نگاهش را از آتش شومینه گرفت، چند بار عصایش را به زمین کوبید و با حرص کلامش را به زبان آورد. - این بار از یحیی نمیگذرم، باید خودش و خو...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 18
*** دو روز از بازداشت شدنش میگذشت. دو روزی که هر لحظهاش بر دخترک یک عمر گذشت. دو روزی که هر ثانیهاش هراس به دلش نشانه و گریه و اشک را به چشمانش نشانده بود. باورش نمیشد سمانه آنقدر پست فطرت باشد که خودش را بیگناه نشان دهد. در عجب بود که چه وقت تمام پیامهای خودش و یاشار را پاک کرده بود. دلش ...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 19
*** از صبح که بیدار شده بود همراه مشتی در اسطبل بودند و مشغول تیمار کردن اسب سیاهش «شبدیز» بود. سعی داشت با این کار کمی به ذهن آشفتهاش سروسامان دهد. مشتی که مردجوان را غرق در فکر دید، شنکش را به دیوار تکیه داد، جلو آمد و دستی به یال بلند شبدیز کشید و کلامش را به زبان آورد. - به هیچکس جز شما سو...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 20
تا طلوع خورشید بابت بدن درد خوابش نبرد و همچون مار زخمی به خود پیچید. موبهمو زندگی تباه خود را مرور کرد و درد نشسته بر قلبش هم به دردهای بدنش اضافه شد. صبح خروسخوان خاتون به دنبالش آمد و خبر داد از آن روز باید کنار خودش و گلی کار کند. پس از دوش سرسری، از حمام بیرون آمد. آب گرم کمی از کوفتگی بدن...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
