پارت هفتاد و هفتم :

با بهت بر گشت و نگاهش به چشمان باز دلارام خیره ماند، به همان چشمانی که روزگاری آیینه‌ی تمام‌قد عشقش بود. ناگهان، جرقه‌ی شک در دلش روشن شد. گامی به جلو برداشت. قطرات اشک از گوشه‌ی چشمان دخترک سرازیر بود. با صدایی لرزان، که گویی سال‌ها بغض در آن زندانی بود، پرسید:
- عزیزم، تو... تو چی گفتی؟
دلارام، با چشمانی که هنوز نشان خواب در آن پیدا بود، به او نگاه می‌کرد. صدایش، همچون نجوای باد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت علی در رمان اعجاز دلدادگی علی
تصویر شخصیت خسرو در رمان اعجاز دلدادگی خسرو
تصویر شخصیت آراز(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی آراز(نقش اصلی)
تصویر شخصیت دلارام(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی دلارام(نقش اصلی)
تصویر شخصیت محمد در رمان اعجاز دلدادگی محمد
تصویر شخصیت یاشار در رمان اعجاز دلدادگی یاشار
تصویر شخصیت یاسمن در رمان اعجاز دلدادگی یاسمن
تصویر شخصیت سمانه در رمان اعجاز دلدادگی سمانه
تصویر شخصیت گلی در رمان اعجاز دلدادگی گلی
تصویر شخصیت سرگرد عسگری در رمان اعجاز دلدادگی سرگرد عسگری
تصویر شخصیت شیدا در رمان اعجاز دلدادگی شیدا
تصویر شخصیت مهتاب در رمان اعجاز دلدادگی مهتاب
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aysan

    0

    چه خوب که بالاخره اهالی عمارت تونستن با دلارام کنار بیان و خوب رفتار بکنن باهاش ، ولی چقدر دلارام و آراز تقاص سختی برای درک شدنشون از طرف بقیه متحمل شدن🥲

    دیروز
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 😢

    دیروز
  • محیا

    0

    عالی بود عالی مرسی ازت💙💙💚💚

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف دارین🌹

    ۲ روز پیش
  • زهرا

    0

    عالی قلمت مانا عاطفه جونم,،🙏💯💋❤️

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون🥰🥰

    ۳ روز پیش
  • نفس

    0

    پارت بی نهایت زیبایی بود و همچنین آدم بغضش می گیره

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 💚 🌹

    ۴ روز پیش
  • ایناس

    0

    وایییی خدا تا الان دارم اشک میریزم عاطی قلمت طلا اینقد احساساتو قشنگ توصیف کردی که تا الان چشمام اشک میریزن🥺🥺اسم آهنگش چیه میخوام دانلودش کنم؟

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ببخش گلم. آهنگ مال منی معین زد

    ۴ روز پیش
  • ریحانه

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    💚 💚 💚 💚

    ۴ روز پیش
  • دینا

    0

    برخورد اهالی خونه رو با دلارام دوست داشتم🥹♥️

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 🥹 🥹 چون دیدن و شنیدن عذاباشو

    ۴ روز پیش
  • زری

    0

    عاطی جووووون😭 پارت آخر برای من نشون نمیده چراااا همش میگه به خاطر طولانی بودن بارگزاری نمیشه

    ۴ روز پیش
  • جانان

    1

    آخه من فدای ت مهربون بشمممم انقد خوش قلبی مهربووونن

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خدانکنه 🥹 🌹

    ۴ روز پیش
  • هلنا

    1

    عاطفه جون دستت طلاا آنقدر قشنگ بود که گریه م گرفت و هنوزم گریه م بند نمیاد. مخصوصا با این اهنگی که گذاشتی این پارت بدجور به دلم نشست الان واقعا احساسات عجیب و مختلفی دارم بغض کردم خوشحالم و ناراحتم چون دیگه رسیدیم به اخرایه رمان 🥹😭🌹❤️✨

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    آخی عزیزم 🥰🥰 ببخش بابت گریه هاتون

    ۴ روز پیش
  • هلنا

    0

    عزیز دلی🎀🫧✨

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌹 🌹

    ۴ روز پیش
  • هلنا

    0

    و الانم یه جورایی قلب و مغزم داره با تمام وجود تمام غم،سختیا و شادی ،خوشحالیا و مهم تر از اون عشق و صداقت و وفاداری بین دلارام و آراز رو مرور می کنه🫠🥲❤️🌹✨

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    عزیزم😢 😢

    ۴ روز پیش
  • Nana

    0

    لباقت یاشار همچین مرگ فلاکت باری بود

    ۴ روز پیش
  • هلنا

    0

    و یاشارم با مرگ تقاض تمام کارای زشت و شرم آورشو داد (کارما)🥴🙃

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    👌 👌 💚

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 👌

    ۴ روز پیش
  • جانان

    0

    قلبم گرفت عاطفه جون دیگه نیستی

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 🥹 🥹 هر وقت خواستی کامنت بذار هستم. ممنون که بودین

    ۴ روز پیش
  • عسل

    0

    اهههه یاشار مرد چقد خوب که دلارام خوب شد ولی نه تموم نشه رمان اییی یاشار درسته مردی الان هر کسی ممکنه دلش برات بسوزه ولی من نه حالا که مردی راحت تر میتونم بگم ری..تو قبرت پف.یوز عنتر تو آتیش جهنم جزغاله شب هه یاسمن عنتر رفت اخیش جمشیدم باید بد تر از این سرش میومد

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    من بی پیامای شما چه کنم😭 😭 😭 عسل خانم

    ۴ روز پیش
  • عسل

    0

    ایی من خودمم نمیدونم از این به بعد بدون فحش داد به یاشار پدرس.گ قرار چیکار کنم 🥺🥺🥺ولی منتظر رمان جدیدت میمونم

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 🥹 🥹

    ۴ روز پیش
  • جانان

    1

    داریم تموم میشیم من چرا گریم میاد چ زود گذشت دیگه داستان ماهم تموم شد یدنیا ممنون ازت بانوی زیبا🫶🏻🥰🩷

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون گلم😭 😭 😔 😔 😔 بی نهایت دل خودمم گرفت

    ۴ روز پیش
  • Leilla

    0

    وای خدای من مرسی نویسنده جان 😊😊

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نوش نگاهت 🌹

    ۴ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!