اعجاز دلدادگی به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفتاد و هفتم :
با بهت بر گشت و نگاهش به چشمان باز دلارام خیره ماند، به همان چشمانی که روزگاری آیینهی تمامقد عشقش بود. ناگهان، جرقهی شک در دلش روشن شد. گامی به جلو برداشت. قطرات اشک از گوشهی چشمان دخترک سرازیر بود. با صدایی لرزان، که گویی سالها بغض در آن زندانی بود، پرسید:
- عزیزم، تو... تو چی گفتی؟
دلارام، با چشمانی که هنوز نشان خواب در آن پیدا بود، به او نگاه میکرد. صدایش، همچون نجوای باد
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 😢
دیروزمحیا
0عالی بود عالی مرسی ازت💙💙💚💚
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
لطف دارین🌹
۲ روز پیشزهرا
0عالی قلمت مانا عاطفه جونم,،🙏💯💋❤️
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون🥰🥰
۳ روز پیشنفس
0پارت بی نهایت زیبایی بود و همچنین آدم بغضش می گیره
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 💚 🌹
۴ روز پیشایناس
0وایییی خدا تا الان دارم اشک میریزم عاطی قلمت طلا اینقد احساساتو قشنگ توصیف کردی که تا الان چشمام اشک میریزن🥺🥺اسم آهنگش چیه میخوام دانلودش کنم؟
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ببخش گلم. آهنگ مال منی معین زد
۴ روز پیشریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
💚 💚 💚 💚
۴ روز پیشدینا
0برخورد اهالی خونه رو با دلارام دوست داشتم🥹♥️
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 🥹 🥹 چون دیدن و شنیدن عذاباشو
۴ روز پیشزری
0عاطی جووووون😭 پارت آخر برای من نشون نمیده چراااا همش میگه به خاطر طولانی بودن بارگزاری نمیشه
۴ روز پیشجانان
1آخه من فدای ت مهربون بشمممم انقد خوش قلبی مهربووونن
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خدانکنه 🥹 🌹
۴ روز پیشهلنا
1عاطفه جون دستت طلاا آنقدر قشنگ بود که گریه م گرفت و هنوزم گریه م بند نمیاد. مخصوصا با این اهنگی که گذاشتی این پارت بدجور به دلم نشست الان واقعا احساسات عجیب و مختلفی دارم بغض کردم خوشحالم و ناراحتم چون دیگه رسیدیم به اخرایه رمان 🥹😭🌹❤️✨
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
آخی عزیزم 🥰🥰 ببخش بابت گریه هاتون
۴ روز پیشهلنا
0عزیز دلی🎀🫧✨
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹 🌹
۴ روز پیشهلنا
0و الانم یه جورایی قلب و مغزم داره با تمام وجود تمام غم،سختیا و شادی ،خوشحالیا و مهم تر از اون عشق و صداقت و وفاداری بین دلارام و آراز رو مرور می کنه🫠🥲❤️🌹✨
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
عزیزم😢 😢
۴ روز پیشNana
0لباقت یاشار همچین مرگ فلاکت باری بود
۴ روز پیشهلنا
0و یاشارم با مرگ تقاض تمام کارای زشت و شرم آورشو داد (کارما)🥴🙃
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
👌 👌 💚
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 👌
۴ روز پیشجانان
0قلبم گرفت عاطفه جون دیگه نیستی
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 🥹 🥹 هر وقت خواستی کامنت بذار هستم. ممنون که بودین
۴ روز پیشعسل
0اهههه یاشار مرد چقد خوب که دلارام خوب شد ولی نه تموم نشه رمان اییی یاشار درسته مردی الان هر کسی ممکنه دلش برات بسوزه ولی من نه حالا که مردی راحت تر میتونم بگم ری..تو قبرت پف.یوز عنتر تو آتیش جهنم جزغاله شب هه یاسمن عنتر رفت اخیش جمشیدم باید بد تر از این سرش میومد
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
من بی پیامای شما چه کنم😭 😭 😭 عسل خانم
۴ روز پیشعسل
0ایی من خودمم نمیدونم از این به بعد بدون فحش داد به یاشار پدرس.گ قرار چیکار کنم 🥺🥺🥺ولی منتظر رمان جدیدت میمونم
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 🥹 🥹
۴ روز پیشجانان
1داریم تموم میشیم من چرا گریم میاد چ زود گذشت دیگه داستان ماهم تموم شد یدنیا ممنون ازت بانوی زیبا🫶🏻🥰🩷
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلم😭 😭 😔 😔 😔 بی نهایت دل خودمم گرفت
۴ روز پیشLeilla
0وای خدای من مرسی نویسنده جان 😊😊
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...
Aysan
0چه خوب که بالاخره اهالی عمارت تونستن با دلارام کنار بیان و خوب رفتار بکنن باهاش ، ولی چقدر دلارام و آراز تقاص سختی برای درک شدنشون از طرف بقیه متحمل شدن🥲