اعجاز دلدادگی به قلم عاطفه میرزائی
پارت یک :
مقدمه:
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست،
طاقت بار فراقت این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
گو همه شهر به جنگم به در آیند و خالف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست.
(سعدی)
(بهنام ایزد منان)
پس از فشردن دکمهی سه آسانسور، روبهروی آینه ایستاد. یقهی پیراهن خاکستریاش را صاف میکرد که نگاهش در چشمان عسلی خودش گیر افتاد؛ چشمانی که روزگاری گرم بودند و حالا سرد، بیرمق، گویی مدتها بود روشنایی را فراموش کردهاند. همانجا پرسشی قدیمی اما همیشه سرکوبشده دوباره در ذهنش جان گرفت. آخرین باری که واقعاً خوشحال بود، چه زمانی بود؟ از چه روزی خنده برایش زحمت شد؟ از کجا یخ زد، از کجا زندگیاش ماند روی مکث؟
هیچ پاسخی نداشت و همین بیجوابی از همیشه بیشتر آزارش میداد.
صدای ضبطشدهی اپراتور آسانسور افکارش را برید. درب که باز شد، بیرون رفت و به سوی واحد مورد نظرش گام برداشت. زنگ درب مشکیرنگ را فشرد. پس از چند ثانیه درب باز شد. در همان ثانیهی قدم گذاشتنش به داخل، صدای دست زدنهای ناگهانی و ترکیدن چند بادکنک مثل شوکی در رگهایش دوید. سر جایش میخکوب شد. چند ثانیه طول کشید تا مغزش صحنه را پردازش کند. وقتی به خودش آمد، علی با آن لبخند پهن و صورت همیشه بشاش جلو آمد.
- موفقیتت مبارک رئیس! مثل همیشه گل کاشتی!
چشمان آراز بر روی کارمندانی که با هیجان دست میزدند و شادی میکردند چرخید. چیزی درونش قلقلک نخورد، تکان نخورد؛ انگار شادیِ جمعی هم از سد یخزدهی درونش عبور نمیکرد. با همان جدیت همیشگی پرسید:
- این بچهبازیها چیه؟
علی، دستپاچه اما هنوز امیدوار، خندید و جواب داد:
- ای بابا آراز، یه امروز رو گوشتتلخ نباش دیگه.
آراز بدون توجه به تبریکها، شروع کرد به قدمزدن به سوی اتاق مدیریت در انتهای سالن. درحالیکه از کنار علی عبور میکرد بدون اینکه حتی نگاهش کند، کلامش را به زبان آورد.
- علی همین الان این مسخره بازی رو تمومش کن و همه رو بفرست سر کارشون.
علی نگاهی سرسری به جمعیت که متعجب نگاهشان میکردند، انداخت و به دنبال او راه افتاد و گفت:
- خداروشکر اینا فارسی بلد نیستند، آخه میمیری یه لبخندی یه تحسینی بکنی؟ بدبختا ذوقشون کور شد، موفقیت این شرکت مال همه هست یا نه؟
وارد اتاق شد و به سوی میز کاریاش رفت، کیف سامسونتش را بر روی آن گذاشت.
- علی تمومش کن سرم داره از درد میترکه؛ بعدشم اینا برای کار کردنشون پول میگیرند.
علی کلافه از سرسختی رفیقش پوفی کشید و با حرص غرید:
- آراز! یه کم شل بگیر، به خدا تو باید زندانبان میشدی، شدی عین یه ربات!
کت خوش دوخت نوکمدادیاش را در آورد، بر روی پشتی صندلی چرخدار انداخت و سپس بر روی آن نشست و خشک و رسمی کلامش را به زبان آورد.
- همه فردا شب شام مهمون شرکت با خونواده برن رستوران همیشگی.
علی چشمان سبز رنگش را تنگ کرد و دست به کمر پرسید:
- برای این پیروزی جشن نمیگیری؟
- نه... .
- نه؟! آراز جان شرکت ما داره قدرت و اوج میگیره. میدونی چند تا شرکت برای این موفقیت دندون تیز کرده بودن؟
گرهی کراواتش را شل کرد، درحالیکه پیشانی ملتهبش را مالش میداد، جواب داد:
- برام مهم نیست، حالا هم لطف کن به مراد بگو برام قهوه بیاره.
سپس برای کمی آرام شدن، سرش را بر روی ساعدش که روی میز بود، گذاشت. علی سری از روی تأسف برای رفیق همیشه غمگینش تکان داد و از اتاق خارج شد. مردجوان خودش هم به این باور رسیده بود که چیزی به نام قلب و احساس در سینهاش نمانده بود. او حتی برای این روز که بزرگترین موفقیت کاری را به دست آورده بود، خوشحال نبود. عقیده داشت، رفیقش راست میگفت، او به یک ربات تبدیل شده بود، رباتی که از زندگی طبیعی دور شده بود. رباتی از جنس آراز بزرگمهر... .
***
بر روی کاناپه دراز کشیده و چشمانش را بسته بود، بلکه از شر سر دردی که گرفتارش شده بود، راحت شود. بارها به این سر دردهای گاه و بیگاه که
امانش را بریده بود، لعنت فرستاد. وقت شام بود و علی از آشپزخانه صدایش زد.
- آراز! بیا شام.
با یک حرکت برخاست و به آشپزخانه رفت. بر روی صندلی نشست و تکه نانی را از سبد نان برداشت در دهانش گذاشت. علی ماهیتابهی حاوی سوسیس و تخم مرغ را بر روی میز گذاشت و با مزاح گفت:
- ببین علی جونت چی کرده. خدایی منو نداشتی چیکار میکردی؟
آراز لنگهی ابروی پر و مردانهاش را بالا انداخت و به ماهیتابه اشاره کرد و به طعنه گفت:
- هنر کردی؟
علی چپچپ نگاهش کرد، قری به گردنش داد و با لحنی زنانه کلامش را به زبان آورد.
- الهی کوفت بخوری مردتیکه؛ نکنه زیر سرت بلند شده؟ از صبح بشور و بساب و بپز، بعد آقا شب بیاد بگه هنر کردی. منم میرم خونه بابام تا حالیت بشه آقا... .
آراز لقمهای که برای خودش درست کرده بود را به سمت او گرفت و گفت:
- حرص نخور، پوستت چروک میشه از چشمم میافتی.
علی یکمرتبه قهقههای بلند سر داد. لحظهای نگاه حسرتوار آراز به چال گونهی رفیقش افتاد، چالی که روزی آرام عاشقش بود. یکآن دلش پر کشید برای خواهرکش... .
- خاک تو سرت با این منت کشیدنت؛ خدا به داد دختر بخت برگشتهای برسه که زن تو میشه.
با کلام علی از خلسهی تلخی که گرفتارش شده بود، بیرون آمد و زمزمه کرد:
- کسی قرار نیست زن من بشه.
علی با چشم درشت کردن گفت:
- آراز! باید ببرمت دکتر، احساس میکنم مشکل مردونه داری، مرد نیستی.
آراز لقمهی دیگری برای خود گرفت و داخل دهانش گذاشت و پچ زد:
- مرض... .
علی با صورتی مملو از شیطنت درحالیکه نمکدان را بر میداشت، گفت:
- آخه مگه میشه آدم به موقعیت تو از جنس ماده دوری کنه؟! ماشاالله همه چی تمومی، قد و هیکلت بیسته، قیافتم بد نیست. کلی دختر برات سر و دست میشکونن. اگه دوستم نبودی و باهات زندگی نمیکردم حتماً بهت شک میکردم که نکنه داری زیر آبی میری.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام ممنون 😍 بله رایگان و کمک به محک
۴ ماه پیشآهو
2سلام عزیزم 🌹🌹تازه شروع کردم تا اینجا که خوب بود و با علی جونم آشنا شدم
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خوش اومدین🌹
۴ ماه پیشنرگس
2تازه شروع کردم و تا اینجا خوب بود بریم جلوتر ببینیم چی قراره اتفاق بیوفته..💜
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خوش اومدین 🌹
۴ ماه پیشنفس
1سلام عزیزم تازه شروع کردم بریم جلو ببینیم چی میشه به نظر من که علی از همه خوشکلتره باید نقش اصلی می شد
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خوش اومدی🌹
۴ ماه پیشیاسمن سعیدینیا
1بلاخره بعد از چندی گشتن یک رمان باب میلم پیدا کردم عسلم قلمت مانا ⭐️🌙🌼
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاهت خوشحالم که خوشتون اومده🌹 🥹
۴ ماه پیشعالیه
1عالییییییی
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹 🌹
۴ ماه پیشمریم
1به به نویسنده دوست داشتنی دوباره آمده بترکونه لایک داری دختر❤️❤️
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلم خوش اومدی ممنون لطف داری💚
۴ ماه پیشنشمین
1پارت اول ک خیلی خوب بود قلمت عالیه عزیز امیدوارم تا انتها رمانت همین جور جذاب بمونه
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمتون 🌹
۴ ماه پیشپروانه
1وایی چقدر علی وایب خوبی میده به نظرم هممون به دوستایی مثل علی احتیاج زیادی داریم
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اولا ممنون از نگاه گرمتون 🌹 دوما موافقم به شدت👌
۴ ماه پیشصدف
2خلاصه رو خوندم یاد رمان عابر بی سایه افتادم پارت اول جذبم کرد خسته نباشی نویسنده
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشی. ممنون از نگاه گرمتون 🌹 تا آخر همراهم باشه🥰🥰
۴ ماه پیشهیفا
3تازه شروع کردم خوندن شروعش عالیه ببینیم بقیش چطوره
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنونم 😍
۴ ماه پیشدینا
3اولش گفتم شاید خوشم نیاد ولی خیلی باحال بود خوشم اومد 😂♥️
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
وا دوست عزیز دلت میاد؟؟؟ممنون بابت نگاهت امیدوارم تا آخرش خوشت بیاد گلی🌹
۴ ماه پیشنیلوفر ابی
2شروعش خوب بود از همین الان رو اراز کراش زدم🙂موفق باشی
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلم، بهبه رو خوب کسی کراش زدین🙃 🥹
۴ ماه پیشSayeh
1عجب شخصیت دارکی به به..همراه یه رفیق فاب خفن علی
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بله آراز خان است دیگر و علی که یه پسر شاد و سر زنده😁 🙃
۴ ماه پیشاسپایدرمن
3شروع قشنگی داشت قلمتون مانا🥹💞✨️
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون🥰🥰
۴ ماه پیشمعصومه
2وای خدا از دست این علی😂بابا خب راست میگه دیگه، آراز یکم وا بده چرا زندگی رو انقدر سخت میگیری؟
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂 😂 😂
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نگار
1سلام عزیزم رمانت خیلی عالیه قلمتون هم عالیه 🤍 ✨ گلم این بعد از اتمام رایگان باقی میمونه؟