پارت دوم :

آراز با پوزخندی تلخ کلامش را به زبان آورد.
- مرد بودن مگه به پر بودن تخته؟
- نه جانم؛ اما ۳۶ سالته داری پیر میشی.
- خیالی نیست، بعدشم «کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی»
علی با غم نشسته بر جانش سرش را پایین انداخت و پچ زد:
- قضیه‌ی من فرق داره، من تو قلبم یکی رو داشتم و دارم.
آراز پوزخندی زد و گفت:
- پس فرقی بینمون نمی‌بینم.
- آراز! به خدا زندگی تموم نشده، درسته سخته؛ داغ خونواده چیزی نیست که آدم فراموشش کنه؛ اما رفیق من پونزده سال گذشته. به خدا پدر و مادرتم راضی به
این وضعیت تو نیستن. نمی‌گم فراموششون کن؛ اما زندگی هم کن. شاد باش و جوونی کن، مگه آدم چقدر جوون می‌مونه؟ تو هم حق زندگی داری.
- تو جای من نیستی.
- رفیقت که هستم، می‌بینم حال و روزت رو.
آراز کلافه از بحث‌های همیشگی و تکراری از جایش برخاست و آرام پچ زد:
- بابت شام ممنون.
- باز فرار کن، عزیز من هزاران نفر مثل تو خونوادشون رو از دست دادن؛ اما دارن زندگی می‌کنن و با قسمت کنار اومدن.
آراز دستانش را بر روی میز گذاشت و به سمت رفیقش خم شد، به چشمان او خیره شد و شمرده‌شمرده کلامش را به زبان آورد.
- من تموم خونوادم رو تو یک روز از دست دادم، عزیزامو از دست دادم می‌فهمی؟
علی سرش را تکان داد و لب زد:
- آره چرا نفهمم؟
مردجوان محکم با مشت بر روی میز کوبید و فریاد زد:
- به ولله نمی‌فهمی؛ من هنوزم از داغ اونا دارم می‌سوزم. خواهر من فقط یک هفته به عروسیش مونده بود، لباس عروسش شد کفن... .
قطرات اشک در کسری از ثانیه مهمان چشمان بی‌قرار علی شدند. مردجوان با کف دست اشک‌هایش را پاک کرد و غمزده کلامش را به زبان آورد.
- لعنت به اون تصادف، آراز منم سوختم، فکر می‌کنی برام راحته اینا رو میگم؟ برام راحت بود با دست های خودم عروسم رو تو خاک گذاشتم؟ خیلی شبا خوابش رو می‌بینم؛ اما بیدار میشم می‌بینم خواب بوده. درسته میگم و می‌خندم؛ اما هنوز داغ خواهرت تو دلم هست.
آراز لبخندی توأم با غم زد، دست بر روی شانه‌ی رفیقش گذاشت و گفت:
- من که خیلی وقته بهت گفتم برو دنبال زندگیت، آرام و خاطراتش رو بذار یه گوشه از قلبت و یه زندگی جدید شروع کن.
سپس با قلبی مالامال از غم به اتاقش پناه برد. لب تخت دونفره‌ی کنار پنجره، نشسته و سرش را بین دستانش گرفت. بغضی خفقان بر گلویش نشست؛ بغضی که پانزده سال نشکسته بود و اشکی چشمانش را تَر نکرده بود. گذشته‌‌اش چیزی نبود که بشود فراموشش کند. هنوز هم یاد آن روز نحس و شوم که خبر مرگ عزیزانش را شنید، قلبش را به درد می‌آورد. او همان روز نابود شد و ریشه‌ی وجودش از هم گسست. باورش برایش سخت بود تا به ایران رسید و با جنازه عزیزانش رو به رو شد. آنجا زندگی آراز به پایان رسید. زندگی او در سن ۲۱ سالگی به نابودی و تباهی کشیده شد. پانزده سال مرده‌ی متحرکی بود که تنها کار برایش در اولویت قرار داشت. هدف مردجوان سرپا کردن دوباره‌ی شرکت زمین خورده‌ی پدرش بود. در این مدت بدون کمک گرفتن از کسی توانست موفقیت‌های زیادی را به دست بیاورد، رقبای پدرش را از سر راه بردارد و به قدرت برسد. قدرتی که هیچ لذتی برایش نداشت. نیم‌ساعتی گذشته بود که علی با دو لیوان دمنوش به اتاق آمد. بر روی زمین مقابل آراز نشست. لیوان را به سمت او گرفت و با ملایمت کلامش را به زبان آورد.
- بخور، برات دمنوش درست کردم تا سردردت آروم بشه.
با تشکر لیوان را گرفت و به بخاری که از آن برخاسته بود، خیره شد.
- به نظرم چند روزی برو ایران، یکم آب و هوات عوض بشه.
جرعه‌ای از مایع درون لیوان را نوشید و زمزمه کرد:
- چندماه دیگه سالگرده، اون موقع میرم.
- آره برو، سه ساله ایران نرفتی. برو دور شو از این محیط. تو که زندگیت شده کار و شرکت، کاش برای این همه تلاشت یکم خوشحالی کنی. تو دقیقاً شدی بلدوزر،
کار می‌کنی و میری جلو بدون هیچ احساسی، جنستم آهنه لامصب!
لبخند کم جانی زد و گفت:
- تو روحت با این تشبیهاتت، ربات و بلدوزر... .
- والله لقب خوبیه.
چند جرعه دیگر از دمنوشش را نوشید و پرسید:
- تو چی؟ نمیری ایران؟ نمی‌خوای بری سراغ پدر و مادرت؟
علی با یادآوری گذشته‌اش آهی کشید و جواب داد:
- از نظر بابام من یک عوضیم، چون درس خوندن رو به بودن توی اون فرش فروشی و بودن کنار دستش ترجیح دادم. من برای حاج فتاح همون موقعه‌ای تموم شدم که
اومدم ترکیه برای درس خوندن، مادرمم که طفلک حرف حرفه شوهرشه، اونا فقط عطا رو بچه‌شون می‌دونن چون پا گذاشته جا پای حاجی. چند بار رفتم و پسم زدن. هر کی خبر نداره تو که خبر داری.
- پدرت تقصیر نداره، فکر می‌کنه موفقیت و پیشرفت فقط تو شغل اجدادیشه؛ از اول تو گوشش خوندن مرد باید روزیش رو از کف بازار جمع کنه.
علی با نیشخندی تلخ کلامش را به زبان آورد.
- متنفرم از این شغل اجدادی؛ حاجی خیلی خودخواهه. دلم پر می‌کشه برای بودن کنارشون، دلم می‌خواد مادرم رو
به اندازه‌ی این همه سال دوری بغل کنم. آخ آراز انشاالله یه روز بشه بریم خونه‌ی حاجی، مادرم برات قرمه‌سبزی بار بذاره تا ببینی قرمه‌سبزی واقعی یعنی چی!
آراز با نگاهی گرم، دست بر روی شانه‌ی او گذاشت زمزمه کرد:
- انشاالله، توکلت به خدا باشه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت علی در رمان اعجاز دلدادگی علی
تصویر شخصیت خسرو در رمان اعجاز دلدادگی خسرو
تصویر شخصیت آراز(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی آراز(نقش اصلی)
تصویر شخصیت دلارام(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی دلارام(نقش اصلی)
تصویر شخصیت محمد در رمان اعجاز دلدادگی محمد
تصویر شخصیت یاشار در رمان اعجاز دلدادگی یاشار
تصویر شخصیت یاسمن در رمان اعجاز دلدادگی یاسمن
تصویر شخصیت سمانه در رمان اعجاز دلدادگی سمانه
تصویر شخصیت گلی در رمان اعجاز دلدادگی گلی
تصویر شخصیت سرگرد عسگری در رمان اعجاز دلدادگی سرگرد عسگری
تصویر شخصیت شیدا در رمان اعجاز دلدادگی شیدا
تصویر شخصیت مهتاب در رمان اعجاز دلدادگی مهتاب
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • دنیا

    0

    ازکجااوج میگیره رمانن ؟؟ بگین .بگین

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    از همون اولش😅

    ۳ ماه پیش
  • دنیا

    0

    آره به نظرم رمانت ازاون رماناییه که آدم ازاولش جذبش میشه خلاصه قلمت خوبه👌🏻

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف دارین 🌹 امیدوارم تا آخر رمان خوشتون بیاد 🌹

    ۳ ماه پیش
  • دنیا

    0

    بگوعاطفه جون میخام امشب تموم کنم رمانتوو😁

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    یک شبه؟؟ 🧐

    ۳ ماه پیش
  • دنیا

    0

    آره بابا کاره سختی نبود ولی متاسفانه دیشب نتم تموم شد نتونستم بقیشو بخونم😔😅

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    آخی گلم🥹

    ۳ ماه پیش
  • Maniya

    0

    سلام نویسنده جانم خسته نباشی من تازه دارم رمانتون میخونم امیدوارم که پایان قشنگی داشته باشه

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام گلم پشیمون نمیشی🥹 🌹

    ۴ ماه پیش
  • تا الان ک عالی بوده

    1

    یه قلم قوی خوب

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 🥹 سپاس

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    1

    پارت زیبای بود جذبش شدم مرسی عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • آنیتا

    1

    موفق باشی عزیزم کار خیلی بزرگی واقعا کمک به بچه های سرطانی 🥹🫶❤️

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون گلم💚

    ۶ ماه پیش
  • هیفا

    2

    خیلی عالی معلومه رمان قشنگیه

    ۶ ماه پیش
  • Aysan

    3

    آراز و علی باهم خیلی قشنگ کنار میان ، درداشون تا یه جایی مشترکه اما در کل هر دوشون پر از دردن فقط نحوه ی بروز دادن غمشون باهم متفاوته🥲

    ۶ ماه پیش
  • معصومه

    3

    دلم برای آراز کباب شد🥲بگردم خیلی سخته یهویی همه ی خانوادتو از دست بدی، علی هم همین طور، خیلی حس بدیه کسی که دوستش داری رو یه قدم مونده به رسیدن از دست بدی🥲

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😢

    ۶ ماه پیش
  • اسپایدرمن

    3

    خیلی قشنگ بود موفق باشی🥹🍓✨️

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌹 🌹 ❤️ ❤️ مرسیییی گلی

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️